مادر

صدای مادر امروز آمد دیروز در گوشم زمزمه وار گفت : 40 روزی میشه که به من سر نزدی...

40روز گذشت و من از تنهایی و بدون او ماندن فرار میکنم  من فراری هستم مثل همیشه. پسری که دنیای بزرگش را به کوچک بودن ترجیح داد

مادر بدجوری دلم برایت لک زده ..

این آهنگ تقدیم به تو مادر زیبایم

خونه خوبه مامان

خونه خوبه خونه ، مامانم اُمیده
خونه خوبه بوی ، مامانمو میده


اون بیرون خبری نی به جز
چشم های بارونی

به جز ، آدمای مجبور مثه خودت
که به اجبارِ با اونی

اون بیرون خبری نی به جز
بدهکار و آلوده ها

ثمره ی سگ دوهاتم که
زرشکا و زالومه ها

اون بیرون خبری نی به جز
صف پشت هم چیدن

به جز آدمای خسته که به زور
با شکمِ گُشنه خندیدن

پر دود پر جوب پر خون
مردایی که کردن پشت به جنگیدن

آدما فحش به هم میدن
این چیزارو پشته هم دیدن

خونه خوبه خونه مامانم امیده
خونه خوبه بوی مامانمو میده

خونه خوبه خونه مامانم امیده
خونه خوبه بوی مامانمو میده
  این ضرب المثل نابرده رنج گنچ
نمیدونم چی چی رو کی گفته

باید دستشو بوسید
خیلی جاها شدیم خسته و کوچیک
تو یه فضای بسته و موزیک ههههه

آره تو فضای بسته و موزیک
عجب ، مگه داریم
خیلی درد خیلی مشکلات
خیلی دعوا خیلی بی پولی داشتیم

به خیلیا گفتیم میموندی کاشکی
خیلی زمین خوردیم و نشد هیچ جوری پا شیم

کلی فاصله با پیروزی داشتیم و یاد گرفتیم دنیا جای پیزوریاش نی
یه سری چیزارم خب نمیشه که گفت آخه اُفت داره
اینجا میدونی جاش نی

چِقده خوردیم پس گردنی
دیگه حال پارتی و مست کردن نی

یاد گرفتیم مرامِ بعضی رفیقا حتی بدترِ از اجنوی
یاد گرفتیم حسادت رفیق از رقابت رقیب خطرناکتره

اونی که میکنه خطر پاک تره ، میبره اونی که میمونه عقب آخرش
نه حوصله ی نصیحت دارم ، نه سر در میاره کسی از کارم

نه میدونه چیزی کسی دربارم و خودمو بستم به مسیرم
کارم من با یه موجِ بیمار تکیه به کنج دیوار
خسته از همه خسته از( خالی بودن جای صدام توی برج میلاد)
داستانِ عجیبیه
دِلَم تنگه واسه مجیدیه
واسه بچگیام واسه زادگام
واسه ، مدرسه واسه باشگام
واسه زبری دستای بابام اخمای آقام حرفای مامان
اینی که هستم فرق داره باهام
واسه اینه که درد داره کارام
دلم تنگه واسه عادی بودن واسه
دور از چیزای مادی بودن
آره یه جورایی کندم از همه
اینجوری توقعات کمتر ازمه
ترجیح میدم تنها بشینم بی اعتنا
به هرچی هر طرفمه
هرکی هر طرفمه
وقتی درد نداری همدمن همه
خونه خوبه خونه مامانم امیده
خونه خوبه بوی مامانمو میده
خونه خوبه خونه خونمون ایرانه

به خدا اون بیرون هیچ خبری نی
همه چی همینجاست ، تو خونمون ، تو همین خاک
سلامتی همه اونایی که تو همین خاک متولد شدن
واسه همین خاک جنگیدن و جزو همین خاک شدن
سلامتی شهیدا ، حاج حسینا ، تو دلی ها
سلامتی ناصر حجازی ها ، ایرج قادری ها
سلامتی استعدادایی که ، ستاره نشدن اما
ایرونی موندن و اسطوره میشن

سلامتی اسطوره هایی که با بی لطفی خدافظی کردن
آقا مهدوی کیا ، علی آقا کریمی
سلامتی داداشیای تو زندون
دست فروشای تو میدون
سلامتی پدر مادرا
سلامتی دست تنگا
سلامتی درد دیده ها ، داغ دارا ، بیمارا



  

بلاخره تونستم

امروز بهترین روز زندگیم بود







شاید برات خنده دار باشه اما امروز بهترین روزی بود که داشتم .. من تونستم من بلاخره تونستم یه جراحی قلب باز کنم من تونستم . میدونستم میتونم  اما به خودم ایمان نداشتم..
من موفق شدم
برای  1 پیراهن سفید خریدن .. و یک شاخه گل بهم دادن میدونی چرا خوشحالم؟
خوشحالم چونکه  بچه هاشو خوشحال کردم.
من به همشون قول داده بودم..
جات خیلی خالیه تا خوشحالیم رو باهات تقسیم کنم


تولدم مبارک


دیشب تولد یکی از بچه ها بود از در که وارد شدم دیدم همه ی پسرا چشماشون سفید

دروغ نگن یک لحظه سکته رو زدم  ..  دو متر پریدم هوا گفتم اینا دیگه کی ان؟

فهمیدم علی رفیقم شرط گذاشته که به این شرط مهمونی رو پسرونه میگیره که همه ی پسرا لنز گربه ای بذارن .. حالا مگه من راضی میشدم 

آقا یکی یه دستمو بگیر یکی دیگه اون دستمو  در عرض 2 دقیقه منو خوابوندن رو زمین تو چشمام لنز انداختن

 خلاصه که نصفه شب شد همه جمع شدن که برن خونه ی فلانی که اون جمعو بترسونن تو دلم گفتم اینا دارن به من یاد میدن ..

هر کاری کردم که فرار کنم نشد که نشد همچین خودشونو تو ماشینم تپوندن که راه فرار نداشتم.. رفیتم اونجا اون بیچارها ها یکیشون قند داشت .. قندش افتاد ...

همچین با تکبر بهشون گفتم: منو نداشتین چه غلطی میکردید..

ایین عکسم میذارم یه ذره منو ببینید مسخره کنید با این سن و سالم خودمو هم سطح این جوجه ماشینی ها کردم.

عیدتونم مبارک راستی دو روز دیگه تولدمه ها یادتون که نرفته

تولدم مبارک باشه ایشالا

عکس و دیدید وحشت نکنید لطفآ



یکی از فانتزیام اینه که به دوس دخترم 4 صبح زنگ بزنم :
بگم هانی بیا دم در کارت دارم،
بعدش اونم بیاد با یه تاپ و شلوارک و یه مانتوی ژولیده و چشای نیمه باز تو ماشینم
...
بگم عشقم تو بخواب فقط میخوام نگات کنم !
بعد گازشو بگیرم برم شمال 7 صبح لب ساحل باشم !
بعد تو یه ساحل آروم وایسم و دوتا درارو باز کنم و خودم بشینم چارزانو رو کاپوت و نگاش کنم،
اونم با نسیم ساحل بیدار شه و از خوشحالی جیییییییییغ بکشه و در اثر ایست قلبی ( اگه باباش بفهمه ...) جونشو بده به شما
و من اونجا با گیتارم این آهنگو بخونم :
دریاااااا ! اولین عشق مرا بردیییییی............
!

اسپیکرو روشن کن آهنگو گوش بده... البته هنوز که دوست دختر ندارم تو فکرشم که داشته باشم و این کارو کنم.

برای شماها

این برای تو: ...دیث
امشب شب غم منه امشب خیلی غصه دارم خدا
خدا خدا خدا خدا
خدایا
چرا من تا غصه هام تموم میشه از یک طرف دیگه باز شروع میشه
خدا
من نه کوهم و نه از سنگم
نه کوهم که محکم باشم
و
نه از سنگم که سخت باشم


هر جا میری برو
هرجا هستی باش
دلم برایت تنگ میشود
آرزویم این است که تو
هرجا هستی و میروی
سالم باشی
و در آستانه ی نیازهایت ...
نیازهایت را به سرانجام برسانی....
ارزوی من برای تو خیلی بیشتر از اینهاست
شاید
این یک صدمش هم نباشد



و این هم برای تو ( و)
:
سعی کردم غصه هامو فراموش کنمو بقیه نذری که برات گرفته بودمو ادا کنم اما عزیزم
من در همه ی احساساتو عواطفم گم شدم من الان واقعآ یک آدم و یک موجود خاص دیگه شدم
من عوض شدم..
دلم میخواد با تو باشم
باهات حرف بزنم
اما من واقعا عوض شدم
و دیگه هیچ گله ای ندارم
و
دنیا و زندگی توی این دنیا برام مهم نیست
تو هم از من گله نداشته باش
خوشحال باش
زندگی کن
زندگی برای توست..

برگشتن ما واسه روز محرم

براساس نذر قدیمم

تکیه رو راه انداختیمو.... نذرمونو ادا کردیم دعا فراموش نشه تو این

شبا یه فاتحه ای هم برای مادر ما بخونید

مرسی

یک چند روزی میشه که برگشتم.

2روش تشخیص بیماری قلبی

روشهای تشخیص بیماری قلبی(1)

روشهای تشخیص بیماری قلبی(1)
آیا می‌دانید که بیماری قلب و عروق از شایعترین عاملهای مرگ و میر در جهان است و آیا می دانید که براحتی می‌توان از این معضل جلوگیری نمود.
 

 

* آیا می دانید که بیماری عروق کرونر(عروق خون رسان قلب) از شایع ترین علت مرگ و میر در ایران است؟

* آیا می دانید که با کنترل فشار خون می توانید از بروز بیماری عروق قلب پیشگیری کنید؟

* آیا می دانید که افرادی که در فامیل درجه اول خود سابقه بیماری قلبی دارند بیشتر در معرض خطرند؟

* آیا می دانید که چاقی باعث پیشرفت بیماری عروق کرونر می شود؟

*آیا می دانید که افراد مبتلا به دیابت ممکن است درعین گرفتاری به مشکل گرفتگی عروق قلبی کاملا بدون علامت باشند؟
 
روشهای تشخیص بیماریهای قلب
 
شرح حال و معاینه:
معاینه و شرح حال توسط پزشک متخصص قلب و عروق، با نگاه کردن، گوش کردن توسط گوشی پزشکی، سنجش فشار خون با فشارسنج و جویا شدن از وضعیت جسمانی گذشته و حال شما و همچنین در صورت لزوم شرح حال دیگر اعضای خانواده از لحاظ سلامت و مشکلات احتمالی را شامل بوده و انجام می‌گیرد.
روشهای تشخیص بسیار پیشرفته نیز هم اکنون برای تشخیص تکمیلی بیماریهای قلبی در اختیار می‌باشد. با این وجود، شرح حال دارای اهمیت ویژه بوده و در تشخیص اولیه بیماری بسیار مفید و موثر است.
 
نوار قلب
در این روش با استفاده از الکترودهایی که روی قفسه سینه و اندامها قرار می‌گیرد،گزارشی از فعالیت الکتریکی قلب ثبت می‌شود. با نوار قلب تا حدودی از خون رسانی قلب، بیماری عضله قلب، تغییرات یونی در بدن و تاثیر داروهای قلبی مطلع می‌شویم. گرفتن نوار قلب یک آزمایش ضروری بوده و تکمیل کننده معاینه بیمار است.
 
اکوکاردیوگرافی
اکوکاردیوگرافی در واقع سونوگرافی مخصوص قلب می‌باشد که با استفاده از امواج ماوراء صوت به بررسی ساختمان و کار قلب می‌پردازد. با اکوکاردیوگرافی به سایر حفره های قلب، ناهنجاریهای مادرزادی قلب،میزان انقباض و بیماریهای دریچه ای قلب پی می‌بریم. بعد از نوار قلب،اکوکاردیوگرافی معمول ترین اقدام تشخیص در بیماریهای قلب و عروق بوده و کامل کننده اطلاعاتی است که توسط معاینه به دست می‌آید.
 
تست ورزش
در این روش درحالیکه بیمار روی دستگاه دو ثابت(تردمیل) حرکت می‌کند از بیمار نوار قلب گرفته می‌شود و درصورت وجود تنگی در عروق قلب، همزمان با افزایش ضربان قلب با ورزش، در نوار قلب بیمار تغییراتی حاصل می‌شود که پزشک را به تشخیص گرفتگی عروق کرونر هدایت می‌کند. درصورت مثبت بودن تست ورزش، بیمار با تشخیص پزشک نیاز به انجام آنژیوگرافی عروق کرونر دارد.
 

روشهای تشخیص بیماری قلبی(2)

روشهای تشخیص  بیماری قلبی(2)
در قسمت قبل با تعدادی از راههایی که می توان با آنها بیماری قلبی را تشخیص داد آشنا شدیم در این مقاله با تعدادی دیگر از این روشها آشنا می شویم.
 
قسمت دوم 

آیا می دانید که:

* آیا می‌دانید که افراد مبتلا به دیابت ممکن است درعین گرفتاری به مشکل گرفتگی عروق قلبی کاملا بدون علامت باشند؟

* آیا می‌دانید که مصرف سیگار خطر ابتلا به بیماری عروق قلبی را دو تا سه برابر می‌کند؟

* آیا می‌دانید که با کنترل چربیها، به خصوص کلسترول نوع بد می‌توانید از ریسک ابتلا به عارضه بیماری قلبی بکاهید؟

* آیا می‌دانید که هم اکنون با کمک تجهیزات پیشرفته، تشخیص بیماری قلبی به راحتی امکانپذیر است؟

* آیا می‌دانید که درصورت وجود هر یک از موارد ذکر شده با مراجعه به موقع به پزشک متخصص قلب می‌توانید از ابتلا یا پیشرفت بیماری قلبی در افراد خانواده و خود پیشگیری کنید؟

 
روشهای تشخیص بیماریهای قلب
 
 
:هولتر فشار خون
در این روش دستگاه فشار سنجی که توسط کامپیوتر برنامه ریزی می‌شود در فواصل تعیین شده به مدت 24 الی 48 ساعت درحالیکه شما به فعالیتهای معمول روزمره مشغول هستید فشار خون و ضربان قلب شما را اندازه گیری می‌کند. از این روش در موارد زیر می‌توان استفاده کرد:

* افرادی که در مراجعه به پزشک به علت استرس به طور کاذب دچار افزایش فشار خون می‌شوند.

* ارزیابی فشارخون مقاوم به دارو

* بررسی اثر داروهای پایین آورنده فشار خون

* بررسی علایم همراه با فشار خون بالا

* تصمیم گیری برای شروع دارو در بیماران

*  اطمینان از موثر بودن دارو در طول 24 ساعت

* تشخیص بالا رفتن فشار خون در طول شب

* بررسی فشار خون و نبض درحین کارهای روزانه

* بررسی فشار خون در زمان حاملگی
 
:هولتر ریتم
در این روش دستگاه ثبت کننده نوار قلب به مدت 24 تا 48 ساعت یا طولانی تر به شما متصل شده و پس از این مدت نوارهای ثبت شده بررسی خواهد شد. در مواردی که شما به نامنظمی‌ضربان قلب(آریتمی) مبتلا باشید یا از تپش قلب شکایت دارید با این روش می‌توان نوع آریتمی‌را تشخیص داده و پزشک درمورد درمان تصمیم گیری می‌نماید.
 
 
:تالیوم اسکن
در بیمارانی که به دلایلی قادر به انجام تست ورزش نیستند(کهولت سن، آرتروز شدید،مشاهده تغییرات خاصی در نوار قلب) یا وقتی که نتیجه تست ورزش مشکوک بوده و در تشخیص زیاد به پزشک کمک نکند، جهت تشخیص گرفتگی عروق کرونر از روش تالیوم اسکن کمک می‌گیریم.در این تست با ایجاد استرس در قلب توسط دارو یا تست ورزش و تزریق ماده رادیو اکتیو و سپس در حالت استراحت، خونرسانی مناطق مختلف قلب را بررسی کرده و درصورتی که قسمتی از قلب دچار کاهش خونرسانی باشد،آن قسمت مشخص خواهد شد.
زمانی که اسکن بیمار نشان دهنده وجود ضایعه باشد، بیمار با صلاحدید پزشک معالج نیاز به آنژیوگرافی عروق کرونر دارد.
 
 
:آنژیوگرافی
آنژیوگرافی جهت بررسی وجود تنگی در عروق کرونر انجام می‌شود. در آنژیوگرافی توسط میله های باریکی به نام کاتتر از رگ ناحیه کشاله ران وارد عروق قلب شده و با تزریق ماده حاجب با کمک اشعه ایکس از عروق قلب تصویربرداری می‌شود. با این کار از محل دقیق و میزان گرفتگی عروق قلب باخبر می‌شویم و ضمنا با آنژیوگرافی روش درمانی بیمار مشخص خواهد شد. در پاره ای از موارد که تنگی رگ دارای مشخصات خاص باشد می‌توان با کمک آنژیوپلاستی(زدن بالون) و گذاشتن استنت(فنر) ضایعه را برطرف کرده و رگ را باز نمود.
 

سی تی آنژیوگرافی:
درمواردی که بیمار تمایل به آنژیوگرافی ندارد یا از نظر انجام آنژیوگرافی در گروه پرخطر است، می‌توان با نظر پزشک معالج از این روش استفاده کرد. این روش جدید یک بررسی غیرتهاجمی‌در تشخیص تنگی عروق کرونر بوده، در این روش ماده حاجب از طریق رگ محیطی تزریق شده و به عروق قلب می‌رسد و همزمان با استفاده از سی تی اسکن تصاویر متعدد و پشت سر هم(128-64 تصویر در ثانیه) از قلب گرفته می‌شود. به وسیله این روش میزان و محل تنگی عروق کرونر مشخص خواهد شد. از این روش برای بررسی ضایعات عروق گردنی،عروق شکمی‌و ریوی و عروق محیطی هم می‌توان استفاده نمود.

سرنوشت آدم

امروز
- دوستان و همکاران، به نظر من بیدار کردنش جنایت است.
-یعنی، جناب والنتین پتروویچ، منظورتان این است که بگذاریم همینطور بمیرد؟
-ماریا فدوروونا، من منظورم دقیقاً همان چیزی بود که گفتم.
-اما والنتین پتروویچ، تنها معنای حرف شما این است که بکشیمش. شما از ما می‌خواهید که این آدم را بکشیم. ما پزشکیم، والنتین پتروویچ!
-ماریا فدوروونای عزیز شما نباید یک نکته را از یاد ببرید و آن هم این است که این یارو آدم نیست. نخیر آدم نیست. بیشتر نوعی داروست یا درست بگویم نوعی ابزار است: بله، نوعی ابزار جراحی مغز و اعصاب است.
-چرا آدم نیست؟ فقط چون برگ هویت ندارد؟
-نه فقط به این دلیل… گوش کنید… ببخشید ممکن است یک سیگار به من بدهید؟…

آیا دارند راجع به من حرف می‌زنند؟…
مدتی است هوش آمده‌ام و دارم به این حرفهای عجیب گوش می‌کنم. بو، بوی بیمارستان است.
نکند مریض شده باشم؟ چه اتفاقی برایم افتاده؟ باید یادم بیاید… خدای بزرگ! اسمم! اسمم را هر چه فکر می کنم یادم نمی‌آید! و این بو… بوی بیمارستان است و سیگار. کسی دارد سیگار می‌کشد. اما خدای بزرگ… اسمم! چرا اسمم یادم نمی‌آید؟ … نکند دیوانه شده‌ام؟ حتماً دیوانه شده‌ام. اینجا هم حتماً بیمارستان روانی است.

دیروز
“ایوان یفیموویچ، خوب به حرفم توجه کنید: شما باید حرکتهای من را دقیقاً تکرار کنید، وگرنه عمل شکست می‌خورد. من هر کاری را که بکنم با صدای بلند می‌گویم تا شما خوب متوجه بشوید. حاضر؟ پس شروع می‌کنیم… با ضدعفونی کردن محل عمل شروع می‌کنیم. ایوان، حواستان باشد آن خط سبز را پاک نکنید! … خب، نقطه عمل را می‌شکافم … ایوان، مراقب باشید، فقط سه سانتیمتر! … خیلی خب، خونریزی را بند می‌آوریم… ماشا، لطفاً گیره! نه، هم به من بدهید و هم به ایوان یفیموویچ! خیلی خب ایوان، لبه‌های شکاف را باز می‌کنم…خیلی خب! ماشا لطفاً مته ۱۵! … چند بار بگویم؟ هر چه خواستم. دو تا می‌دهی: یکی برای من و یکی برای ایوان یفیموویچ! … حاضری ایوان؟ پس شروع می‌کنم… خیلی خب، صلیبی می‌شکافیم، ماشا، عرق را از روی چشمهایم پاک کن. متشکرم! … حالا می‌روم سراغ انعقاد خون! شنیدی ایوان؟ انعقاد خون! … حالا اصل کار را شروع می‌کنم، آماده‌ای ایوان؟ خدایا به امید تو! نیشتر را فرو می‌برم، ایوان، تو هر کاری که من می‌کنم، بکن اما با سه ثانیه تأخیر. خودم می‌شمرم تا اشتباه نکنی! خواست باشد ایوان: تو حق اشتباه نداری! حاضری؟ فرو کردم… سه، دو، یک، صفر… عجله نکن ایوان، عجله نکن! … ماشا، لعنتی، آن نوسان نگار را بیاور نزدیکتر! از این فاصله چیزی نمی‌بینم! متشکرم…خیلی خب ایوان، حاضری؟…سه، دو، یک، صفر، …سه، دو، یک، صفر، … سه، دو، … صبر کن ایوان! دست نگهدار! من زیادی فرو رفتم! وقت کافی داشتی زیاد فرو نروی؟ خوب شد! … نه بابا نگران من نباش؛ این یارو دقیقاً برای همین ساخته شده نه برای هیچ چیز دیگر! از اول هم بنا بود قربانی شود، در مقابل مریض را نجات دادیم! … خیلی عالی بود، ایوان، دستت درد نکند! … برو استراحت کن، خودم زخم را تمیز می‌کنم.”

امروز
… سرم را نمی‌توانم تکان بدهم. باید چشمهایم را باز کنم… چرا همه چیز محو است؟ این سبزپوشها دیگر چه‌کاره‌اند؟ چرا همه روبند جراحی به صورت دارند؟ همه‌شان نه، این یارو چاقه نقابش را انداخته و سیگار می‌کشد… دست راستم را می‌توانم تکان بدهم. حالا برویم سراغ دست چپ… پاها… اما چرا نمی‌توانم سرم را تکان بدهم؟

“کینبوس فلوسترین…
-ماریا فدوروونا! حرف زد! شما شنیدید چه گفت؟
-دارد هذیان می‌گوید.
-”مرد سنگ شده” … چرا نمی‌توانم سرم را تکان دهم؟…
-ایوان، گیره‌ را بردار! سرش را آزاد کن.”
این صداچیست از پشت سرم می‌آید؟ خوب شد، حالا می‌توانم سرم را تکان بدهم و بنشینم. چرا این زن سرم را می‌بندد؟ این حالت تهوع چیست که ولم نمی‌کند؟… اما خدای بزرگ، چرا هر چه فکر می کنم اسمم یادم نمی‌آید؟
“دکتر، اینجا کجاست؟ بیمارستان روانی؟
-نه، چرا بیمارستان روانی؟ اینجا یک مرکز پژوهشهای پزشکی است. اصلا نگران نباشید. شما به استراحت و آرامش احتیاج دارد. سرتان درد دارد؟
-دکتر، من حافظه‌ام را از دست داده‌ام…”

سه ماه قبل
“خیلی خب همکاران عزیر، نتیجه جلسه را اعلام می‌کنم: همه به اتفاق آراء به این نتیجه رسیدیم که تنها راه نجات یوراوین، کلوناژ است.
-این طور نیست والنتین پتروویچ: اتفاق آرائی در کار نیست و من…
-شما حرفهایتان را زدید ماریا فدوروونا، جلسه هم تمام شده است… خیلی خب، خیلی خب… اکثریت به اتفاق آراء به این نتیجه رسیده است که عمل جراحی لازم است و برای اینکه نیشتر بیمار را نکشد، هزمان با بیمار، “مشابه” مصنوعی او هم عمل خواهد شد.
-والنتین پتروویچ! “مشابه مصنوعی” یعنی چه؟ درست است که “مصنوعی” است، اما آدم است!
-مشابه آدم است، ماریا فدوروونا، نه آدم. این را فرموش نکنید که “مصنوعی” است.
-شاید مصنوعی باشد. اما هیچ تفاوتی با یوراوین نخواهد داشت.
-چرا، چرا، کلی تفاوت خواهد داشت و به هر حال انسان که نخواهد بود. جرا متوجه نیستید ماریا فدوروونا، اگر ما این … یارو زیر دستمان نباشد، هیچ تضمینی برای موفقیت عمل وجود ندارد و یوراوین حتما می‌میرد.
-پس بگذارید سئوالم را یک بار دیگر تکرار کنم: آمدیم و نتیجۀ هر دو عمل موفقیتآمیزبود، با…با…با”رونوشت”یواروین چه خواهیم کرد؟
-من این را نمی‌دانم. من فقط یک چیز را می‌دانم و آن هم این است که اگر به کلوناژ متوسل نشویم، دخل یوراوین آمده!”

روز بعد
“دوازه به توان دو؟
-صد و چهل و چهار.
-اسم مادرتان چه بود؟
-یادم نمی‌آید.
-اهل کدام شهرید؟
-یادم نمی‌آید.
-نویسنده محبوبتان کیست؟
-گوگول.
-از کدام آهنگساز بیشتر خوشتان می‌آید؟
-بتهوون.
-چند سال دارید؟
-نمی‌دانم.
-خیلی خب، برای امروز کافی است حالا استراحت کنید.”

“همکاران عزیز، باید با کمال تأسف اذعان کنم که متاسفانه نیشتر کمی زیادی فرو رفته و در نتیجه تصادفاً…
-هیچ هم تصادفی نبوده! یعنی منظورم این است که لغت تصادفی در این مورد درست نیست. مگر نه آنکه هدف از ساختن این انسان مصنوعی، جلوگیری از هر گونه پیشامد “تصادفی” برای انسان واقعی بود؟ … اگر امروز حال یوراوین رو به بهبود است، دقیقاً به خاطر وجود الگوی مصنوعی اوست. همین امر هم درستی روش ما را ثابت می‌کند.
- بله همین طور است! همه نتیجۀ کار است و نتیجۀ کار هم خوب بوده چون حال یوراوین رو به بهبود است.
-درست، اما حال رونوشت او چطور است؟ حافظه‌اش را از دست داده است!
- اصلاً این طور نیست. فقط اسمش را یادش نمی‌آید، وگرنه در بقیۀ موارد حافظه‌اش غوغاست! یادش می‌آید تاریخ پرتاب اولین اسپونیک به فضا کی بوده، اما تاریخ تولد خودش یادش نیست. عاشق گوگول است و برایم از فقظ گوگول می‌خوند. پیانو می‌زند، عالی! و باز بدون نت، اما در مقابل نمی‌داند کجا پیانو یاد گرفته است، نمی‌داند ازدواج کرده است یا نه و نمی‌داند…
- راستی یوراوین چطور؟ ازدواج کرده است؟
-نمی‌دانم. می‌شود پرونده‌اش را نگاه کرد. اما این مسئله چه اهمیتی دارد؟
- یعنی مهم نیست؟
-معلوم است که مهم نیست. تازه اگر این … این رونوشت نداند زن دارد یا نه، خیلی هم خوب است! یوراوین تا چند روز دیگر مرخص خواهد شد و به خانه، پیش زن و بچه‌اش می‌رود… اگر زن و بچه داشته باشد. اما رونوشتش همین جا در مرکز خوهد ماند.”

دو روز بعد، رویا
“پس از احساس سرمستی‌آور سقوط آزاد، دلهرۀ معمول می‌آید. اگر این بار چترم باز نشود چطور؟ حالا وقتش است!… چه لنگری! گنبد نارنجی و سفید چترم نصف آسمان را پر کرده است و زمین دیگر نمی‌چرخد… این هم دریاچه… آن هم برج و آن هم صلیب… عجب بادی! … ارتفاع ۲۰۵ … حتماً ناتاشا دارد از نگرانی دیوانه می‌شود، اما نه دیما. دیما دارد عشق می‌کند. پدرش در آسمان است. خب دارم می‌رسم و بهتر است حواسم را جمع کنم.
و چشمها را باز کنم.
این چه رویایی بود دیدم؟ پرش با چتر؟ درست یادم نمی‌آید. نکند بخشی از زندگی قبلی‌ام بود. زندگی پیش از بیمارستانم؟ مسخره است. چرا حافظه‌ام را از دست داده‌ام؟ می‌توانم مطمئن باشم که حافظه‌ام در خواب و رویا برنخوهد گشت… خدای بزرگ! اسمم. اسمم چیست؟ سرگی؟ نه، ولادیمیر؟ نه، ایگور؟ نه، آلکسی؟ نه.
“پاشو دیگر. ظهر شد، برو دست و رویت را بشور. صبحانه‌ات را آورده‌ام.
ننه ورا، اجازه دارم بروم غذاخوری صبحانه بخورم؟
نه. گفته‌اند باید غذایت را توی اتاقت بخوری. سرت بهتر شده؟
ننه ورا، اسم من چیست؟
یعنی نمی‌دانی اسمت چیست؟ عجب!… من از کجا بدانم اسم تو چیست؟ برای من همۀ شماها فقط مریضید و پس: مریض اتاق ۴ … مریض اتاق ۱۲٫”

دو روز بعد پیش از ظهر
“خیلی خب، ادامه می‌دهیم. چند سال دارید؟
چه می‌دانم؟ تصور می‌کنم حدود سی.
جنسیت؟ مردید یا زن؟
چرا مسخره باز درمی‌آورید دکتر؟ آخرش نمی‌خواهید به من بگویید که کیستم و اینجا چه می‌کنم؟
هر چیز به وقتش! باید صبور باشید. ما مشغول مداوای شماییم. یا درست‌تر بگویم ما فقط به این شرط می‌توانیم شما را مداوا کنیم که با ما همکاری کنید و برای این کار باید دربارۀ حافظه شما اطلاعاتمان هر چه کاملتر باشد. سعی کنید درست جواب بدهید؟
دکتر؟ من کس و کاری دارم؟ منظورم این است که نکند وقتی پیدایم کردید در همین حال و روز بود؟
از موضوع دور نشویم بهتر است. به نقع خودتان است که کمکمان کنید. خیلی خب، ادامه می‌دهیم. آیا ورزشکارید؟
من خسته‌ام دکتر، خسته.
“آلکسی؟ نه، واسیا؟ واسیلی؟ نه، میخائیل؟ نه، ایگور؟ نه، سرگی؟ نه.”

دور روز بعد، شامگاه
“ما باید حقیقت را بهش بگوییم. ما چه حقی درایم یک انسان را از گذشته‌اش محروم کنیم؟
ماریا فدوروونا آیا شما اطمینان دارید که با گفتن حقیقت بهش صدمه نخواهید زد؟ در او هم نشانگان تالاموسی هست و هم دردهایی که…
اطمینان ندارم که پنهان کردن حقیقت به سود اوست. این را هم نباید از یاد برد که اینجا بیمارستان است.
نخیر، اینجا مرکز پژوهشی است.
بیمارستان است و دیر یا زود از بقیه چیزهایی خواهد شنید. نکند ترجیح می‌دهید حقیقت را یکی از پرستارها یا یکی از بیمارها به او بگوید.
خیلی خب، فردا با والنتین پتروویچ در این باره، حرف می‌زنم…”

سه روز بعد، رویا
“هی بابا، قایقش برنمی‌گردد؟
نه دیما جان، برنمی‌گردد.
اما اگر برگشت؟…
گفتم که برنمی‌گردد.
اما اگر برگشت؟…
شنا می‌کنیم و برمی‌گردیم.
اما بابا، من که شنا بلد نیستم!
من تو را برمی‌گردانم!
بابا، می‌گذاری من هم پارو بزنم؟
بیا…”
پاروها در جاپارویی جرجر می‌کنند و قایق آرام دور خودش می‌چرخد. نور در چشمهایم می‌افتد.
“دیما، برو طرف جنوب.
جنوب کجاست؟
جنوب… همانجا که مامانت ایستاده…” کجا بود؟ دریا؟ اینجا دریا هست؟ یادم نمی‌آید.

جنین

سه روز بعد. در دستشویی
دستشویی بوی سیگار می‌دهد.
“هی رفیق، سیگار داری؟
فکر نمی‌کنم سیگاری باشم.
این چه جور حرف زدن است. نکند تو همان یارویی، مریض اتاق ۱۲؟
بله دست است. اتاق من، اتاق ۱۲ است.
پس آن یارو آدم مصنوعی تویی؟
چطور؟ من یادم نمی‌آید.
خودتی! هی بچه‌ها! بیایید تماشا! این یارو همان آدم مصنوعی است!
نزدیکش نرو! وحشتناک است!
آدم ترسش می‌گیرد!
هی بچه‌ها! ترا خدا هر چه را که راجع به من می‌دانید، به من بگویید!”

“ساز می‌زنید؟
نمی‌دانم
پایتخت سویس؟
برن، دکتر اسمم را به من بگویید.
بعداً . پایتخت ازبکستان؟
تاشکند”.
فکر می‌کند چیزی نمی‌دانم. چه توقعی از من دراند؟ نمی‌خواند آن یکی را ببینم؟ راست، یارو چطور؟ یارو از وجود من خبر دارد؟
“… خواستان به من نیست.
ببخشید دکتر. داشت چیزهایی یادم می‌آمد.
چه چیزی یادتان آمد؟
فکر کردم حتماً ساز می‌زنم. می‌خواهید برایتان ساز بزنم؟”
… نمی‌خواند بگدارند از اینجا بیرون بروم. مرا ساختند تا آن یکی را نجات دهند و حالا کارشان با من تمام شده است. وسط کار فقط حافظۀ من عمداً یا سهواً پاک کرده‌اند. فکر می‌کنند می‌خواهم جای آن یکی را بگیرم. حتماً برای خودش کار و خانه و زندگی دارد… خانواده؟ خدای من، آیا من خانواده دارم؟…
“خواستان را جمع کنید. گواهینامۀ رانندگی دارید؟
دکتر من از این سوالتان فهمیدم که حتماً هجده سالم شده است. حالا لطف کنید و ازم بپرسید آیا یادم می‌آید زنم برای جشن تولد سی سالگی‌ام به من چه هدیه‌ای داد. آنوقت شاید فهمیدم که سی سال بیشتر دارم و ازدواج هم کرده‌ام.”
چهار روز بعد
“والنتین پتوریچ! اثری از بیمار اتاق ۱۲ نیست. حتماً فرار کرده!
چرند نگو! همه جا به دنبالش بگردید!
… حسابی خونین شدم. اصلاً فکر نمی‌کردم شب درها را ببندند. شاید از دزد می‌ترسند. نکند آن یکی دزد باشد؟ شاید به همین دلیل است که به من حقیقت را نمی‌گونید… اما عجالتاً بهتر است در فکر تهیه لباس باشم، چون با لباس بیمارستان جای دوری نخواهم رفت. بعدش هم باید آن یکی را پیدا کنم…

“سروان سوتنیکوف، به گوشم…
جناب سروان… من پروفسور تاراسوف از مرکز پژوهشهای پزشکی‌ام. ما به کمک شما احتیاج داریم. یکی از بیمارهای ما فرار کرده و اسمش یادش نمی‌آید.
شما چطور؟… شما هم حافطه‌تان را از دست داده‌یاد؟
ببینید یک پیژاما به رنگ روشن پوشیده و سی و چهار ساله است. فقط مراقب باشید: به هیچ وجه نباید بفهمد که اسمش چیست!
من چطور؟ من هم نباید بفهمم اسم طرف چیست؟ پس لطف کنید و تنهایی دنبالش بگردید!”

خب، بخت و اقبال با من است. این هم لباس، روی این رخت، بخشکی شانس! هنوز خیس است! اما مهم نیست. هوا گرم است و بوی دریا می‌آید. دریا! من مطمئنم اینجا کنار دریاست. اما عجله نکنم بهتر است. اول بهتر است اینجا را خوب به خاطر بسپارم تا بعداً برگردم و این شلوار و پیراهن را پس بدهم … خب، این هم دریا! رسیدم. خدایا شکرت! آنجا چند تا صندلی تاشو است. می‌توانم روی آنها بخوابم.

چهار روز بعد. رویا
“ستوان ژوراوین! شما باید بدون چتر بپرید. این یک دستور است!
چشم قربان. الان بپرم؟
حتی از انبار زغال هم سیاهتر است. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ باد از پشتم می‌وز. یعنی دارم به پشت می‌افتم. اما مگر فرقی هم می‌کند؟ جسدم کجا خواهد افتاد؟ در کوه؟ در دریا؟…
“چرا نیامدید صبحانه بخورید؟”
خورشید توی چشمهایم افتاده و یک زن با لباس سفید با من حرف می‌زند. “اینجا آسایشگاه است و شما موظف‌اید مقررات آسایشگاه را رعایت کنید. همه صبحانه خورده‌اند غیر از شما. شمارۀ اتاقتان؟
دوازده. خیلی خب. عصبانی نشوید! رفتم.
کجا رفتید؟ فوری بروید غذاخوری، صبخانه‌تان را بخورید!”
بد نیست چیزی بخورم. اما خدای بزرگ این چه خوابی بود می‌دیدم؟

“ایگور؟
بله.
پروفسور تاراسوف بهت زنگ زد؟
همان که عملم کرده؟ حتماً باید برای معاینه پیشش بروم.
نه.
پس چه می‌خواست؟
چیز عجیبی گفت: گفت اگر دیدی… یعنی اگر دیدم یکی آمد که خوب می‌شناسیم وحشت نکنیم و فوری بهش زنگ بزنیم.
اگر چه کسی آمد؟
نگفت. گفت ممکن است کسی نیاید، اما اگر دیدیم کسی آمد که خوب می‌شناسیم وحشت نکنیم… ایگور، من می‌ترسم!
ول کن ناتاشا، امروز باید برویم کنار دریا. دیما بیدار شده؟
تارسوف ضمناً ازت خواسته عکست را برایش ببری. فکر می‌کنی برای چه چیز عکست را می‌خواهد؟
حتماً بناست یک مقاله دربارۀ من بنویسد به این مضمون که “بیمار ژ که یک چترباز است هنگام سقوط از ناحیۀ فلان مغز آسیب دید. در شکل ۱، تصویر ژ را پیش از عمل و در شکل ۲، تصویر او را پس از عمل می‌بینید. خیلی خب ناتاشا، برویم کنار دریا؟
حالش را ندارم.

“حالا توی شهر تنها می‌گردد. حتماً برایش اتفاقی خواهد افتاد. حتی اسمش را هم بلد نیست!
جای هیچ نگرانی نیست. تاراسوف پلیس را خبر کرده است. وانگهی پیژامای راهراهش هر جا هم برود لوش خواهد داد.
طوری حرف می‌زنید انگار یک جنایتکار است. پلیس، پیژامای راهراه… اما این بیچاره یک آدم است، یک انسان آزاد!
مگر فرار نکرده؟
برای دیگران خطری ندارد. فقط برای خودش خطرناک است!
ماریا فدوروونا، لطفاً احساساتی نشوید! وانگهی من هر روز با او حرف زده‌ام و می‌توانم به شما اطمینن بدهم که فردی فوق‌العاده باهوش و واقع‌بین است و …
مسئله اینجاست که فاقد فردیت است.
شما در این مورد صد در صد اشتباه می‌کنید.”

کتاب

پنج روز بعد
“سلام.
باربر لازم ندارید؟
تو باربری؟
بله.
از کجا؟
متأسفانه لیسانسم همراهم نیست.
کارت شناسایی‌ات چطور؟ آن هم همراهت نیست؟
کارت شناسایی‌ام هم متأسفانه همراهم نیست.
عجب!
ای آقا، شما باربری می‌خوای یا کارت شناسایی من را؟
خیلی خب. روی ۱۰ روبل حقوق می‌گیری. برو پیش آلکسی ایوانوویچ، اسکلۀ ۲۹، راستی استمت را نگفتی.
اسمم؟ تالماچوف.
جان من؟
بله. تالماچوف.”

“هی پتروویچ تنت برای دردسر می‌خارد؟ چرا یارو را همین جوری گذاشتیش سرکار؟ مگر ندیدی کارت شناسائی نداشت که هیچ، سرش هم باندپیچی شده بود.
لارسیا، یعنی تو این یارو را نشناختی؟
نه.
ایگور ژواراوین بود. قهرمان چتربازی جهان. بعد از سانحه‌ای که برایش پیش آمد دیگر اجازه چتربازی ندارد. بیچاره ببین به چه روزی افتاده دنبال کار باربری است.”

“چه شده والنتین پتروویچ؟
هنوز دنبالش می‌گردند. اما نگران نباشید ماریا فدوروونا. حتما پیدایش می‌کنند. پلیس همه نیروهایش را بسیج کرده است.
گیریم پیدایش کردند… چه کار خواهیم کرد؟ می‌رویم ثبت اخوال و برایش کارت شناسایی تقاضا می‌کنیم؟ یک کارت به اسم “ایگور آلکساندرویچ ژوراوین، متولد فلان، متاهل، به نشانی…” راستی نشانی‌اش را چه خواهیم نوشت؟ اتاق ۱۲؟
اگر شما ماریا فدوروونا این قدر این دست و آن دست نمی‌کردید، هیچ کدام از این اتفاقها نمی‌افتاد!
منظورتان چیست؟ یعنی باید می‌گذاشتم بکشیدش؟!
خواهش می‌کنم در انتخاب کلمات کمی دقت بفرمایید، چون…”

“هی گروهبان، آنجا را نگاه کن. خود یاروست! جلو اسکله۲۹!
- بله خودش است. برو ازش کارت شناسایی بخواه. من مراقبتانم.”

“دیما، این قدر این ور آن ور ندو. دست مادرت را ول نکن!
بابا! آنجا را نگاه کن. پلیس یکی را دنبال کرده.
ایگور!
چه شده ناتاشا!
آن یارو را نگاه کن، همان که پلیس دنبال کرده. با تو مو نمی‌زند!”

جنین

پنج روز بعد، شامگاه
“ننه ورا!
اینجا چه خبر شده! صبر کن چراغ را روشن کنم. خدای بزرگ! تو اینجا چه کار می‌کنی؟ همۀ دکترها و پلیس دنبالت می‌گردند.
پلیس؟… ننه ورا، یک چیزی بده من بخورم و ترا به خدا به کسی نگو من برگشته‌ام.”

وانتین پتروویچ! ماریا فدوروونا! برگشته! ازم خواسته به شما چیزی نگویم، اما برگشته!…
- خیلی خوب! ننه ورا سرش را گرم کن!
- ازم خواسته ببرایش غذا ببرم.
- ببر! برایش غذا ببر!

این صدای پای چیست از راهرو می‌آید؟ نگاه کنم بدهتر است. والنتین پتروویچ و آن زنگ… بهتر است فنگ را ببندم.”

“هی گروهبان خودش نیست؟
چرا خودش است. بناید بگذاریم این بار هم از دستمان در برود! برو ازش کارت شناسایی بخواه!
هی آقا، لطقاً کارت شناسایی!
چرا؟ مگر کاری کردم؟
لطفاً کارت شناسایی!
ببینم سرکار. شما وقتی می‌روید نان بخرید کارت شناسایی هم همراهتان بر می‌دارید؟
الان از نصف شب هم گذشته و وقت نان خریدن نیست!
بله حق با شماست! اما واقعیت این است که من با یکی قرار داشتم و فکر نکردم باید حتما کارت شناسایی‌ام را همراه داشته باشم.
اسمتان؟
ایگور الکساندروویچ، ژوراوین.
چطور شما اسمتان را بلدید؟
مگر بنا بود بلد نباشم؟ شما اسمتان را بلند نیستید سرکار؟
با چه کسی قرار داشتید؟
شما بهتر می‌دانید.
من دارم جدی حرف می‌زنم!
من هم جدی می‌گویم. با همان که شما صبح دنبالش کرده بودید!
من که سر در نمی‌آورم.
من هم همین‌طور.”

آخر چه کارم دراند؟ چرا پلیس دنبالم می‌گردد.؟ نکند حقیقتاً جنایتکار باشم؟ … ختما حافظه‌ام را به من برمی‌گردانند و بعد مرا توی مرکز تحقیقاتشان زندانی می‌کنند و به عنوان یک پدیده به نمایش می‌گذارند. باید پیدایش کنم. باید حتماً آن یکی را پیدا کنم. اما چه جوری؟ بدبختی اینجاست که حتی اسمض را هم نمی‌دانم. راستی ساعت چند است؟
“ببخشید ساعت چند است؟
پنج دقیقه به دو … تو؟
تو؟”
“… این از کجا آمده؟
“ترا به خدا! به من یک چیز را بگو: اسمت؟
ایگور.
ایگور؟… ایگور؟ … یادم آمد: ایگرو ژوراوین!
چه‌ات شده؟ خدیا، چه‌ات شده؟

جلد کتاب

شش روز بعد
“دکتر، خواهد مرد؟
فکر نمی‌کنم زنده بماند.
نمی‌شود کاری کرد؟
حقیقت این است که درمان با جراحی خیلی خطرناک است کافی است نیشتر یکصدم میلیمتر زیادتر فرو برود و کار تمام است. تنها راه این است که دست به کلوناژ بزنیم، همان طوری که برای خود شما زدیم. اما با این کار تازه برمی‌گردیم به اول قصه‌مان.
دکتر ، من زندگیم را مدیون او هستم.
من جای شما بودم این را نمی‌گفتم. چون او فقط یک موجود مصنوعی است. موجودی که ما ساختیم تا بتوانیم شما را عمل کنیم.
من حرفی ندارم این بار برای نجات او، رونوشت من باشم. می‌بینید دکتر، هنوز موهایم درنیامده و جمجمه‌ام جوش نخورده. این خودش کار شما را خیلی راحت‌تر خواهد کرد. نه؟”


پی‌نوشت: اگر به مسئله کلون‌سازی در داستان‌های علمی-تخیلی علاقه دارید، توصیه می‌کنم کتاب «هرگز رهایم مکن» کازوئو ایشی‌گورو یا اقتباس سینمایی‌اش با کارگردانی مارک رومانک و بازی کایرا نایتلی ببینید.

هرگز رهایم مکن

فیلم دیگری که در همین راستا بد نیست ببینید، فیلم پسرانی از برزیل با بازی گرگوری پک است.

پسرانی از برزیل



بیشتر بخوانید: http://1pezeshk.com/archives/2012/06/cloning-in-science-fiction.html#ixzz29CZgegqG
آخرین اخبار فناوری را با «یک پزشک» دنبال کنید.

not bad

شب که به یادت میخوابم به این فکر میکنم اگر پیشم بودی دنیا چه رنگی بود.. اگر در آغوشم بودی..

به این قضیه فکر نکردم که هنوز چقدر دوست دارم

هنوز دوست دارم!!!؟

تنها دلیلی که منو از تنهایی در میاورد تو بودی.....

فکر کردن و رسیدن به تو..

گرچه تو نیستی.

مالزی (مالا)

شبه جزیره مالزی :به دلیل داشتن سواحل متعدد و متفاوت در نقاط مختلفش , یکی از بزرگترین و مهمترین مکانهای غواصی در دنیا محسوب می شود. محدوده ساراواک به دلیل داشتن آبهای شفاف و گوناگونی ماهی ها از زیباترین جاذبه های مالزی است.

مکان بعد:/

طبیعت زیبا و استوایی مالزی م تامان نگارا یا جنگل ملی مالزی از قدیمی ترین جنگلهای جهان است


سواحل شرقی شبه جزیره مرکزی مالزی , دارای جزایر بسیار دیدنی و بکر می باشند که از آن جمله عبارتند از : جزیره پرهنتیان , جزیره ردانگ, جزیره تیومان و …




برج‌های دوقلوی پتروناس که متعلق به شرکت نفتی پتروناس مالزی می باشند در حال حاضر بلندترین برجهای دوقلوی جهان می باشند که یکی از مکانهای توریستی شهر کوالالامپور را بوجود آورده اند.



مجسمه ی ایستاده ی بودا در باتو کیو(کوالالامپور) بلندترین مجسمه ی ایستاده دنیاست که همه روزه تعداد زیادی از توریست ها از آن دیدن می کنند.


اینم دوستای صمیمی من

معجزه خدا

چند روزی میشد که مادرم حال بدی داشت به تازگی فراموشی همیشگی اش برگشته بود به تازگی مثل قدیمها یادی از پدرم میکند..

موهای سفیدش را به من نشان میدادبه من میگوید که زندگی ام را حرام انها کردم... حرام درسم حرام یک چهره حرام بی کسی و تنهایی مان..

هر شب از من یک سوال میپرسید که : کی عروسی میکنی.. هرشب سر یک ساعت مشخص .. اولین بار بود با هاجو واج مادرمو نگاه میکردم.میگفت تو به هرچیزی که خواستی رسیدی منم به ارزوم برسون

منم در جوابش میگفتم شاید یک روزی...

چند شب پیش با حال نزارم به خانه آمدم مادر آنقدر حالش بد بود که سرم بهش زدم و با دوتا قرص مسکن خواباندمش...

حالم خوب نبود ..خسته بودم .. انقدر سرم در روز با درسو کار مشغول بود که کم به مادرم سر میزدم کم بهش زنگ میزدم و حالش را در روز میپرسیدم..

زدم تو خیابون شب بود ..پرنده پر نمیزد.. یه ذره راه رفتم  رسیدم دم پارک بغل خونمون ..زنگ زدم به فرشید جوابمو نمیداد.

بهش پیام دارم کارم فوری جواب بده......

بار دیگری زنگ زدم با سه تا بوق جواب داد..  میخواستم از خونه بکشمش بیرون که حداقل با کارای اون حالم عوض شه..

جواب داد 

با حالت خیلی بد داد زدم : بیا بیرون زود بیا...

گفت : چی شده مگه!!

گفتم : تو تلوزیون الآن گفت تا نیم ساعت دیگه زلزله میاد..

از خونه بزن بیرون بیا اینجایی که من هستم

چون خونه هامون نزدیکه 10 دقیقه ای خودشو رسوند..

دید من تنهام ..

دویید طرفم گفت : چیکار کنیم حالا! من مامان جونو تنها گذاشتم اگر بمیره چی!!!!!!!!!!! تو چرا زن عمو اینا رو تنها گذاشتی!

(خندم گرفته بود ... فکر میکرد اینجا چین که هر سه روز یک بار زلزله بیاد)

محکم زدم تو سرش گفتم: خاک بر سرت کنن اگر زیر این زلزله زنده بمونی که آبروت میره چطوری روت میشه زیر آوار اینجوری بمونی جواب خدا رو چی میخوای بدی اگر یه نامحرم اینجوری ببینتت..

گفت: حالا مگه تو رو کسی با شلوارک ندیده..

خلاصه که فهمید سر کارش گذاشتم..

گفتم بهش حالم بد بیا دو شب پیشم بمون..

طرفای 3 رفتیم خونه منم برای 5 موبایلمو کوک کردم.. که 5ونیم سرکار برم..

ایندفعه نذاشتم رو تخت نازنین وجدیدم بخوابه رو زمین یک پتو انداختم و یه ملافه هم بهش دادم... گفت : پتو تو بده به من اتاقت سیبریه

گفتم : برو بابا

دراز کشیدم پتو رو انداختم رو سرم..

چراغو خاموش کرد..

گفت: بذار بیام پیش تو بخوابم

گفتم: من باید 2ساعت دیگه برم سرکار

تا چشمامو بستم از خستگی خوابم برد... ساعت 4 رو بیست دقیقه با صدای اذان از خواب پریدم این موقعها صدای اذان صبح ها بیدارم میکنه.. صداش از زنگ موبایلمم بیشتر بود...

داشتم چشمامو میمالیدم

چشمم افتاد دم در اتاقم ...... یه زن پیر پشت به ما وایستاده بود..

جالب بود موهاش مثل موهای مادرم بود...

قدیما به مادرم میگفتم چرا موهاتو مثل عمه هام رنگ نمیکنی!  میگفت این ارثو از مادرم بردم ... هیچوقت رنگ نمیکنم...

این زن موهاش مثل مادرم یک دست سفید بود وبلنده بلند...فکر کردم دارم خواب میبینم..چند تا زدم تو صورتم... که بیدار شم..

نمیتونستم همه جاشو ببینم چون فقط موهاش قابل دید بود...... با نور خیابون یکی شده بود..

آروم گفتم: مامان مامان..

همونجا وایستاده بود..

گفتم: مامان جان ترسوندی منو کی بیدار شدی..

دیدم برنمیگرده... جرآت نداشتم از جام بلند شم...

پاهامو گذاشتم رو زمین و فرشیدو تکون دادم .. از خواب پرید

زن همونجا بود...نگاهمون نمیکرد...داشت قلبم وای میستاد فرشید حواسش به دم اتاق نبود

رو رختخوابش نشست گفت: چی شده ! باز خواب زده شدی...!

گفتم : فرشید دم اتاقو نگاه کن ..

گفت :چی

گفتم : فقط تو رو علی داد نزن که مادرم مریضه ...

با ترس سرشو برگردوند به سمت در اتاق....

دیدم صداش از حنجره در نمیاد..

پس این نه خواب بود و نه کابوس.... این واققعیتی بود که در دوران زندگیم هیچوقت قبولش نداشتم و همیشه مسخره میکردم و وجودش را به تمسخر میگرفتم...

چیزی رو که من دیدم فرشیدم دید... پرید رو تختم گفت: بردیا این .....این روحه... !!!!گفتم: روحا انقدر احمق نیستم خودشونو نشون بدن اونم به دو نفر ..

دوباره گفتم: تو این خونه چیکار داری

حرف نزد..

یاد بچگیام میفتادم که مادر میگفت وقتی مادر بزرگم مرد من صدها بار با خواهرانم میدیدیمش...

به حالت نیم رخ شد که صورتش را ببینم..

از اتاقم دور شد..از جام پریدم.. اصلا  تو اون لحظه به مغز هیچکدوممون خطور نمیکرد که چراغو روشن کنیم..

رفتم دنبالش.. در اتاق مادرم باز بود...

از دور میتونستم ببینم بالای سر مادر بیمارم کمین کرده... یه لحظه یک جوری شدم...

فرشید چراغا رو روشن کرد..

دیدم نیست

فوری رفتم بالای سر مادرم نبضش بینش فاصله داشت... تنفسش نرمال نبود..بغلش کردم که ببرمش فرشیدم خواهرمو از خواب بیدار کرده بود و با هم به راه افتادیم

دوتا از بچه ها که شیفت شب داشتن رو پله ها نشسته بودن ..

مامانو بردن تو اتاق...

شیقت من نبود! اجازه نداشتم نجاتش بدم... مامان راست میگفت: من هنوز بچه بودم..

خودم بهش قول داده بودم نجاتش بدم..

من چقدر بی وفا بودم مادر... در ااون لحظه فقط این چیزها رو به خودم میگفتم..

اشکم ریخت...

برای 4رمین بار بود در این زندگانیم چشمانم خیس میشد..

یکی پدر. عشق. خودم. و اخر مادر!!!

نه من نباید گریه میکردم

ظرفیتم تموم شده بود

بچه ها دستگاه شوکو بردن تو اتاق پیش مامان...

از پشت شیشه نگاش  میکردم..

افتادم زمین

خدا........... فقط خدا بود تو راهروی خلوت بیمارستان.. داشتم خدا خدا میکردم

که پیرزنو ته راهرو دیدم انگار داشت به من میگفت من کارمو تموم کردم دارم برمیگردم... داشت به طرف در خروجی حرکت میکرد...

دوییدم طرفش اون این کارو با مادر کرده بود... از ته راهرو داد زدم وایستا ..با مادرم چیکار کردی...

انگار داشتم با خودم مثل دیوانه ها حرف میزدم.. کسی نبود.. دم در اتاق مادر بچه ها همه جمع بودن فکر کنم چون مادر من بود....... نه فکر کنم چون میدونستن اگر بره من تنها میشم همه میخواستم مادرمو خوب کنن...

اخ چه فرشته های مهربونی بودن در اون لحظه ... حتی رئیسو برای اولین بار در راهروی طبقه پایین میدیدم ... اوه تا حالا همچین نمایشی ندیده بودم ...

افتادم زمین...

نمیدونم تا کی اونجا افتاده بودم از خواب پریدم رو تخت بیمارستان بغل تخت مادرم بودم... ساعت 7 صبح بود..مریم فشارمو گرفت

گفت: زیادم که فکر میکردم قوی نیستی! اونقدرها هم مرد نیستی پس اون مرد گفتنایی که میگفتی چی بود! یه ذره مرد باش قوی باش ... وقتی خبر فوت پدرتو شنیدم گفتم کمرت میشکنه اما مثل یه کوه بودی!

ببین مامانت پیشته! داره آروم آروم نفس میکشه برو حالا پیشش ازش موظبت کن..

خدا حرفمو شنیده بود رفتم کنارش .. نیم ساعت تمام بهش زل زدم خیلی باهاش حرف زدم... چشماشو باز کرد..

نفهمیده بود انقدر حالش بد شده بوده..

سرمو دست کشید گفت: پسرم دیشب خواب مادرمو دیدم اصرار میکرد که منو ببره خونه خودش...

میخواست ببره اما من بهونه تو رو آوردم گفتم حالا زوده مامان اگه باهات بیام کی به بچه هام غذا بده کی برای موفقیت پسرم نماز بخونه و دعا کنه...

گفت از همینجا هم میتونی دعاش کنی!!

گفتم نه مامان وقتی پیشمه میخوام جز اون کسی پیشم نباشه...



مادرمو بغل کردم...

پس دیشب مادره مادرم خونمون بود فکر کنم داشت به من نگاه میکرد که ببینه من خوشحالم یا نه... فهمید که هیچ نوری در چشماهایم وجود ندارد...

به فرشید که گفتم داشت سکته میکرد...با تهدید گفت دیگه هیچوقت پامو خونتون نمیذارم..

با این وجود من هنوز خونه خودمو دوست دارم .... تازه من تا حالا مادر بزرگمو ندیده بودم...

چه خوب که دیدمش...



مادر اگر روزی تنهایم بگذاری دنیا را به آتش خواهم کشید.

گروه خونی

چهار روز پیش پشت میز نشسته بودم چون از اون روزای خسته کننده بود که آدم دلش میخواست سرشو بزنه به دیوار!!

بهزاد یکی از انترنای سال اولی که از شانس بدش گیر من افتاده بود اومد رو صندلی نشست همچین خودشو پرت کرد که سه متر پریدم رو هوا گفتم: خجالت نمیکشی اینطوری خودتو میندازی رو صندلی مگه خونه خالته اصلا کی بهت گفته که دست از کارت بکشی بیای بشینی پاشو برو سر کارت

گفت : اقای فراهانی باور کن اصلا کاری نیست منو که تو پیوند چشم راه نمیدن مجبورم بشینم اینجا بخیه هم که بچه ها میزنن خیلی خسته ام!

دندونامو بهم محکم فشار دادم گفتم" پاشو ببینم پاشو

بیچاره رو از جاش بلند کردم رفت سر کارش اصلآ نمیدونستم تا ده دقیقه دیگه دست به دامنش میشم

داشتم با کاغذای روی میز بازی میکردم که دیدم برگشت پیشم ..

گفتم باز که اومدی !

گفت : نه فقط اومدم بگم که یه خانومی تو پانسیون منتظرتونن  چشممو گرد کردم گفتم : اسمش چیه!!!!!

گفت هر چی گفتم شما خودشو معرفی نکرد!

برام جالب شد چون هیچ دختری جز هم دوره ای های قدیمم و بعضی از همسایه هامونو دخترای فامیلمون خبر نداشتن که من تو چه بیمارستانی کار میکنم

گفتم: باشه برو میرم پیشش

از پله ها اومدم پایین  از پشت دیوار رد شدم که بیام بیرون دیدم مهساست( همون مهسایی که ازش براتون حرف زده بودم.. جریان پندار اکبریو دوست اجتماعی بودنشون.. چند بارم اومده بود وبم که من محلش نذاشته بودم)

تا دیدمش انگار جن دیدم پریدم پشت دیوار

گفتم : وایی از پشت دیوار یه چشمی نگاش میکردم هی به بچه ها میگفت بیان دنبالم اصلا نمیدونستم منو از کجا پیدا کرده دیدم بهزاد داره میره بالا که منو صدا کنه تو این گیرو دار به خودم میگفتم عجب این پسر شوتیه لابد دستو پاشو گم کرده دختره داف دیده وقتی میتونست پیجم کنه....

رفت از پله ها بالا  هی من آروم میگم پیسسسسسسسسسس پیسسس یعنی به من نگاه کن!

والا مگه به من نگاه میکنه این!هی با دستام میزدم به سرم میگم منو نگاه کن خلاصه که متوجهم نشد رفت بالا

اومد پایین و صدامو اینبار شنید

بلند بلند داد زد دکتر دکتر دکتر کجایید بابا سه ساعت دارم دنبالتون میگردم منو میگی با دست به گردنم اشاره کردم بهش که یعنی کارت تمومه

بعد رفتم تو انبار ..

خلاصه نیم ساعت بعد اومدم دیدم رفته

بهش گفتم یه روزگاری ازت سیاه کنم!

گفت دکتر به خدا گناه داشتن خانوم متینی بودن

منم گفتم : مال تو

خلاصه که کارامو کردم و لباسامو عوض کردم و به طرف نمایشگاه حرکت کردم با هومن رئیس نشریه داشتیم حرف میزدیم که از دور مهسا رو دیدم راه فراری نداشتم ..

یکی از کتابا رو باز کردم جلوی صورتم گرفتم که منو نبینه اومد رفت پیش دخترا و ازشون سوال جواب کردکه منو میشناسن!!!!!!!!

( آخه به تو چه )

دیدم بغلم یکی بهم میگه بردیا!!!!!!!!!!!! برگشتم طرف صدا / صداش برام اشنا نبود

کتابو گرفتم اونور که اون منو نبینه دیدم یک دختر خانوم چادری نگام کرد!

گفت: شما اقای فراهانی هستید!!!!!!!!!!!!!!!! 

آروم گفتم : بله شما !!!!

دختر هی اونورو نگاه میکرد

گفت: من الهه هستم یکی از هوادان وبلاگتون !!!

دیدم یکی کتابو از دستم کشید گفت : حالا خودتو واسه من قایم میکنی دختر داشت شاخ در میاورد! بنده خدا

حالا منو میگی به دختره با دستم اشاره کردم که همینجا وایسته تا من بیام

انگار میخواست مهسا منو بزنه

حالا من بدو اون بدو

گفتم ای خداااا الان همه دارن فکر میکنن من دزدم این پلیس! والا

سرجام وایستادم چند نفرم وایستاده بودن نگامون میکردن

نفس نفس زدم  دیدم ابروشو بالا انداخته میگه: لابد خوشگلتر از من پیدا کردی نه!

خندم گرفت گفتم : چیییییییی خوشگل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند تا پسر بسیجی هم به حرف من خندیدن

منو میگی گفتم بهتر که بترسونمش دیگه سراغم نیاد

گفتم برادر  بی سیم بزن این خانومو واسه بی حجابی بگیرن

دیدم داره نگام میکنه گفتم"  فرار کن تا نگرفتنت

گفت منو از خیار پلاسیده میترسونی

گفتم: نمیترسی !گفت نه

گفتم : نمیترسی

گفت : نههههههههههههههه

یهو مثل دیوانه ها دوییدم به طرفش

دید من مثل روانیا دارم میرم سمتش انقدر میخواستم تو فاصله کممون بترسونمش که نیشم باز شده بود

اونم دویید یعنی فرار کرد حالا من بدو اون بدو پشت سرشم نگاه نمیکرد

خلاصه تا دم در بدرقه اش کردم..

اصلا یادم نبود این دختر خانوم اونجا هنوز وایستاده!

رفتم طرفش گفتم بفرمایید چه کتابی میخواستید!!!!!!

خندید گفت: شما واقعآ همون آدمی هستید که فکر میکردم! منو شناختید!!!!!

گفتم من تو دوستای وبلاگیم الهه ندارم! گفت فلان وبلاگ فلان ادرسو!!!

تازه یادم اومد که.........

خلاصه که اومدم معذرت خواهی کنم الآن ازش الهه خانوم باور کن من پسر خوبی ام خودت دیدی او دختر خانوم چطوری بود

.

به بک کبد با گروه خونی 

o+

نیاز مندیم  باری اهدا

خواهشآ به من اطلاع بدید تا شماره ام را بهتون بدم تا شما رو نشون بدیم.

ممنون

برای من فقط لبخنده تو مهمه

من میخوام یه چیزی بگم

((دنی)) امروز در بین ما نیست حتی امروز هم اون روز رو یادمه..

برای اولین بار دیدمش چشمهای درشت سیاه

معصومیت و شرارت بی حدی که از چهره ش می بارید

برای مدتی با ما زندگی کرد  زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داد  ما هرگز  ((دنی)) رو فراموش نمیکنیم حدیث

بیاین با هم دعا کنیم دنی هرجایی که هست خوشحال باشه

مارو یادش باشه

و حداقل پرواز کردن رو یاد بگیره..

مرحوم دنی

 

این شعر رو تقدیم میکنم به تو حدیث عزیزم... امیدوارم بخندی..

 

(حدیث) بعضی وقتا توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا حدیث اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه

 

اون موقع آدم چطور باید

جلوی ریختن اشک هاشو بگیره؟

 

و چطور میتونه فکر کنه

که همه چیز درست میشه؟

 

بعضی و قتا احساس میکنی

تو زندگی نه خوشی مونده و نه لذت

 

بعضی وقتا احساس میکنی

گذروندن هر روز مشکل و هر لحظه عذابه

 

تو این لحظات چطور کسی میتونه لبخند بزنه

و با خوشحالی بخنده؟

 

و چطور میتونه فکر کنه

که همه چیز درست میشه؟

 

عزیزم یک کم فکر کن ما چقدر دوستت داریم

اگه اشک به چشمات بیاد ُ ما هم گریه میکنیم

 

شعر گفتنمون نمیاد

با این حال شعر میگیم

 

حدیث قبول کن

بعضی وقتا تمام دنیا تاریک میشه

 

ولی پس از هر شبی صبحی هم وجود داره

 

حدیث بعضی وقتا توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه ُ حدیث

 

هی حدیث  بخند...بخند...بخند

یه کم بخند...

 

اگه نمیشه ُ حداقل  یه کم .. یه کم.. یه کم

یه کم لبخند بزن

 

اگه تو خوشحال باشی

مثل این که تمام دنیا در خوشی فرو رفته

 

خورشید از لابه لای ابرها بیرون میاد

و به زندگی گرما میبخشه

 

گوش کن این هوای نشاط آور بهار

داره یه چیزی به تو میگه

 

که حدیث اونایی که از هم جدا میشن

یک روز دوباره به هم میرسن

 

حدیث

چه بدونی چه ندونی گل دوباره شکفته میشه

 

حدیث  بعضی اوقات توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه حدیث

 

هی حدیث بخند... بخند.... بخند

یه کم بخند

 

اگه نمیشه حداقل یه کم... یه کم .. یه کم

یه کم لبخند بزن

فقط یه کم..

حداقل به قیافه خنده داره من که مسخرم میکردی با این صورت کبودم بخند.

 

 

داییم میگفت : با این قیافه نرم بیرون یاد قاتلا میفتن مردم راست میگه:!

به ترتیب سایز برات گذاشتم از با ارزش ترین ادما

اول : طوطیتون

دوم: بچه ( چون  عاشق بچه ای)

سوم: من ( منو دوست داری..)

حالا یه ذره بخند دل من باز بشه خسته شدم الکی میخندی..

 

 

سلام  به دوستای کوچیک خودم و به رفیقام که به وبلاگم سر میزنن و به من ارجحیت میدن

.

من ۲۲ خرداد ماه آخرین امتحان پزشکیمو میدم و با خودم تصمیم گرفتم اگر اخرین امتحان و با موفقیت سپری نکردم دیگه فاتحه پزشکی و دمو دستگاهای بیمارستانو میخونم

داشتم خسته میشدم انقدر تو مغزم پر از علم پزشکی که نمیدونم کجا خالیش کنم و

دیگه خسته شدم از بس با خودم کلنجار رفتم که یعنی چی؟ اخه من الان اینجا توی بیمارستان ۵۰۰نفره دارم چیکار میکنم!؟

اگر قبول نشدم ول میکنم.. الان درست مثل سال اول انترنیمم که سرمو میزدم به دیوار که فرار کنم و راه فراری نداشتم..

بهم پیشنهاد ویراستاری در یک انتشاراتی تازه تاسیسو دادن و منم ازشون وقت خواستم  صبر کنن دیگه نمیتونم با این کولبار مشکلاتم مادرمو تنها بذارم..

امروز نمایشگاه کتاب شروع شد من هر سال غرفه دارم برای انتشاراتی کتابهای پزشکی

اما اینبار من بعضی اوقات در غرفه انتشاراتی البرز هم هستم و اگر دوست داشتید کتابی با مود بالا بگیرید در خدمتم..

حتما کمکتون میکنم

منو که میشناسید کافیست فقط خودتون و معرفی کنید..

قسمت بالا هم که یک شعری سرودم از اینجانب طوطی دختر داییم دو روز که مرد و اونم دپرس شده و هر کاری میکنیم مثل کوه یخ منم تصمیم گرفتم اول با قیافم خندش بیارم چون این قیافمو میبینه از ته دل میخنده ..

صورتمم میبینید برای مطلب قبل بود که گفتم..

پس منتظر هستم..

 شعرم شاید معنای خاصی نداشته باشه.. من اینو فقط فقط برای اینکه خنده دختر داییمو در بیارم نوشتم.. اما اون انقدر بلند پرواز که فقط به معنی شعر من نگاه میکنه..

 من نذاشتم به فعل و فاعل و مفعولش دقت کنید و یه نظر مو شکافانه بدید فقط برای قلب خودم بود

 

هفته پر دردسر

درست نمیدونم از کجا شروع شد یا از کجاشو بنویسم که توی این چند روزه پی بردم این بود که من از هیچ جای این تهران خبر نداشتم درست سرم تو لاک خودم بود

هرروز ۶صبح میرفتم بیمارستان ۱۲ شب برمیگشتم یا برعکسش.. 

اون چیزایی که توی فیلمای ایرانی میبینیم همش واقعی ُ اینکه آدم بده داریم اینکه سرچیزای گرون و قیمت معامله میکنندو اگر معامله نشد ...بله سر یکی با تفنگ!!!! به باد میره .. این کاملا درسته اما درست نبود برای منی که اینطور فیلمها رو تمسخر میکردم و با صدای بلند میخندیدم و میگفتم این فیلما سنارم فروش نمیکنه...

 

چند روز پیش خاله مادرم بهش اصرار کرد تا چند روزی با خواهر به شمال برن .. منم خانه رو برای ساخت دادم دست کارگرو بنا..چون دیوارمون با امدن بارون و سیل ترکای بزرگی به خود گرفته بود..

منم چند روزی پیش دوستانم رفتم .. یکی شون رو که میشناسید . عکاس مشهور  که تازه فهمیدم بیچاره ای بیش نیست و حسام همم دوستم..

این دوتا دو سال که باهم همخونه هستند داستانشون درازه که چرا سامان از خونه زد بیرونو چرا حسام کارای انیمیشنش نمیگیره ....

این دو دوست داشتن پیششون بمونم  خصوصا آقا سامان خودمون..

شب نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که سامان بهم پیشنهاد داد طی این چند روز که من اونجا هستم از بیمارستان مرخصی بگیرم.. و باهم برای عکاسی چرخی به محوطه تهران بزنین.

صبح در کمال ناباوری برگه مرخصی رو گرفتم و رئیس هم برای اینکه به مغزم باد بخوره منو از اتاق بیرون کرد و گفت : فراهانی فقط ۷روز نه کمتر نه بیشتر حتی یک ساعتم دیر کنی ۲ماه راهت نمیدم تو بیمارستان گفتم: شما بچه معصوم گیر آوردی گفت: نه میخوام یک هفته از شر ترین سرپرست بیمارستان خلاص شم ..

اما اگه وای به حالت دیر کنی ...با خنده گفت: کی پس هر روز دم در اتاقم وایست بگه : بیام تو .. منم بگم : نه.

ما سه نفر برای ۷ روز هفته برنامه ریزی کردیم..که هر روز یک روز در میان اگر زنگ خونه خورد یکی در رو باز کنه.! و چون صبح ها ۲ساعت آبشون قطع میشد  در روز یک کدوممون باید سطل آب رو میذاشتیم زیر آب و قطره قطره آبها جمع بشه..

صبح زنگ در خورد نوبت من بود در رو باز کنم  و باز نوبت من بود سطل آب رو زیر شیر بذارم.. و من هم یادم رفته بود

صد بار زنگ در خورد از خواب پریدم روی تخت نشستم و به خونه  کثیف اینا نگاه کردم

پیتزای خورده شده یه طرف آشغالای مرغ یه طرف ..

از جام بلند شدم که برم به طرف در آروم با پاشنه پام زدم به نشیمن گاه سامان..که پاشد داد زد که اگر این کارو بکنی از سقف قدیمیمون آویزونت میکنم تا سقف ریزش کنه تو بمیری ما هم بی خانمان شیم.

منم تا دم در رفتم تا این حرفو زد برگشتم طرفش دیدم دوباره دمرو خوابیده محکم تر با پاشنه پام زدم به نشیمن گاهش و فرار کردم و اونم بلند شد و با صدای کلفتش داد زد نکن میگم نکن

منم خندم گرفته بود و به طرف در رفتم و باز کردم..سه قدم پریدم عقب ...دوست دختر قدیمی حسام بود که تازه از فرودگاه اومده بودو کلی جیغ جیغ میکرد به حسام که چرا جواب تلفنمو نمیدی. ... و...

دیدم هی داره جیغ میزنه رفتم پیشش گفتم: هییییییییسسس خانوم خونسردی خودتو حفظ کن! چطور الان تشریف آوردد ایران!مگه نگفته بودن هواپیماها الان اجازه ورود به تهرانو ندارن

سامان زیر لب گفت: کاش سقوط میکرد که هر روز صبح این بنده و بساطو نداشتیم

اونم رفت طرف سامان و موهاشو گرفت گفت: فکر کردی چی! قیافت شبیه دختراست با اون موهات کم مونده تا کمرت بلند کنی دمبه اسبی ببندی ُ حسام بلند شد جداشون کرد.

سامانم از جاش بلند شد ادای دخترا رو دراورد (موهاشو ناز کرد) گفت: هنوز یادم نرفته که تو دانشگاه دنبالم میوفتادی تا شمارمو بگیری باشه قبول میکنم من خون دخترا تو رگامه و تو خون مردا !

سارا هم که اومد که بیاد طرفش حسام گفت: خب واسه چی اومدی اینجا! اومدی آبرومو جلوی دوستام ببری یا خودنمایی کنی !

اونم جدی شد گفت: نه تو فرودگاه یکی از دوستای بابام یه بسته بهم داد که ببرم تحویلش بدم ُ

و آدرسشو نوشت تو برگه و اون پاکتو به من داد و گفت: آقا بردیا شما مطمئن ترید خواهشآ شما این بسته رو تحویل بدید ..و رفت

ماهم بسته رو به هیچ عنوان باز نکردیم و یک ساعت بعد حسام به اداره رفت و منو سامان هم به دنبال سوژه و عکس گرفتن بودیم.

اون بسته رو با خودم بردم اما اصلا وقت نکردم که تحویلش بدم! کارمون که تموم شد از اونور رفتم یه سر به کارگرا بزنم و سامانم گفت جایی کار داره و رفت.

شب آدرسو دادم به حسام که صبح بسته رو تحویل بده..

دیدم سامان همش ۲دقیقه یک بار میره دستشویی ..

حسام هم در یخچالو باز کرد و گفت: این آب پرتقالای من کو! نزدیک ۴لیتر تو یخچال آب پرتقال داشتم!

که سامانم از دستشویی بیرون اومد ُ

روشو کرد به سامان گفت: آب پرتقالام کو سامان!

سامانم گفت: فردا صبح برات میخرم! من خوردمش

حسام گفت: تو تو که آب پرتقال دوست نداری با این همه آب پرتقال چیکار کردی !

سامانم هیچی نمیگفت که نمیگفت! فقط میگفت: ازم نپرس چی شده فردا صبح برات میخرم..!

حسام فقط میخواست بفهمه این ۴لیتر آب پرتقالو چیکار کرده! که ۵دقیقه بعد گفت: سامان با آب پرتقالام خودتو شستی!

من گفتم: نه بابا بیچاره! مگه میشه

حسام سرش به طرف من بود دیدم سامان با سر به من میگه آره ! یعنی این کارو کرده بوده! حسام فهمید که این کارو کرده تا از جاش بلند شه سامان حالش بد شد دویید طرف دستشویی!

و من هم از کار این دو فقط میخندیدم و هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که با آب پرتقال بخاطره کمبود آب خودمو...

وقتی این دوتا با صدای بلند حرف میزدن صاحبخونشون از بالا محکم با بچه هاش میکوبیدن رو زمین که سقف اینا ریزش کنه و ساکت شن و منم همون موقع داد زدم: هوی الان سقف میریزه تا اومدم باز داد بزنم حسام دهنمو گرفت گفت: ولش کن ما عادت داریم اولو آخرش باید خودمون پول این خرابکاریارو بدیم.

 

سامان ازدستشویی اومد بیرون گفت: حسام برای اینکه دیگه صابخونه ازمون پول نگیره امروز رفتم یه کاری کردم!

دیدم چند تا عکس از صابخونه دراورد .. و ما هم شروع کردیم به دیدن

حسام گفت: که چی! سامان ادامه داد : معلومه که چی این مردیکه ماهی ۸۰۰ ازمون میگیره ما ۱۰ میلیون پیش دادیم باز ماهی ۸۰۰ بدیم . خدایی داره نامردی میکنه به خدا! این خونه خرابه رو کی بهش ۸۰۰ میده! خدایی بردیا نامردی نیست دیدم واقعا داره راست میگه .

گفت: منم این عکسا رو گرفتم که اگر باز بهمون گفت: یا پول میدید یا از اینجا پا میشید! منم این عکسا رو میفرستم دم خونش تا زنش ببینه!

چند روز هر وقت از خونه میزنم بیرون تعقیبش میکنم که با یه دختره...

این حرفو که زد دوویید به طرف دستشویی.

منم به سامان گفتم یه تست از مدفوعتو بذار برام تو یه شیشه که حسام اون بسته رو میبره این تورم ببیره بیمارستان به دکتر رفیعی بده تا  تستت کنه...

خلاصه که اون روزم به تباهی گذشت شب و خسته و مونده رفتم خونه زنگو زدم و در برام باز شد دیدم چهار تا مرد هیکلی رو مبل نشستن و حسام بیچاره رو ُ روی چهارپایه گذاشته بودن و به لامپ ۲۰۰ میلی آویزونش کردن

بلند بلند خندیدم  فکر کردم دارن اذیتم میکنن گفتم این مسخره بازیا دیگه چیه! حسام 

یه مرد که جسته اش از بقیه کوچیک تر و کوتاه تر بود و انگار سر دسته گروه بود یه تفنگ گذاشت رو پیشونیم عینکمو در آورد و داد به یکی از اونا..

داد زد بردی کیه! خندیدم گفتم: مجید جان دلبندم بردی نه ! سخته تلفظش برات! بردیا گفت: یه کلمه دیگه حرف بزنی میزنم صندلی بیفته!

صابخونه اینا هم از بالا هی میکوبید رو زمین و صورت حسام بیچاره شده بود پر از خاکو گچ!

محکم منو انداخت رو زمین گفت: تو اون بسته رو به ما رسوندی! تازه متوجه شدم اون بسته دوست بابای سارا رو میگه گفتم : نه من نه

و به سمت حسام اشاره کردم!

داشت با حسام صحبت میکرد که تازه متوجه شدم پاکتا جابه جا شده!و چیزه سامانو به اینا داده و پاکت اونا رو به دوست من!

منم فقط میخندیدم چون واقعا برام مسخره بود!

به مرد گفتم: این تفنگه واقعیه! جان مادرت

گفت : خفه شو! گفتم: تو بمیری راستشو بگو !

ده دقیقه بعد سامان اومد و دیدیم اون پاکت دستشه .. نگو رفته بوده اونجا و دوستمم بدون اینکه دستی به داخل پاکت زده باشه به سامان زنگ زده که اشتباهی یه چیز دیگه به من دادید!

داخل پاکتو باز کرد و من حیرت زده شده بودم و  دیدم همشونو چک کرد اون یکی ها بهش گفتن ! تقلبیه گفت: نه اصل اصل..

بعد روشو کرد به یه کدوم از اونا گفت: کار هر سه شونو بساز

منم تا میتونستم زدم و خوردم و پای چشمم یه بادنجون سبز شده بود حسامو برداشتیمو .. وقتی داشتیم میزدیم بیرون سامان گفت: دلم نمیاد اون چیزا رو بذارم اونجا و برم ..

 و با گلدون محکم زدیم تو سر مرد و اون... جمع کردیم و رفتیم..

و با اصرار من به طرف اداره پلیس رفتیم و ..... تحویل دادیم..

حالا دیگه با پلیسا لج نیستیم نه من و نه دو دوستم.. سعی میکنم فیلمای جنایی رو میبینم نخندم و مسخره کنم چون یک روزی ممکنه باز سرم بیاد همینطور شما..از کجا معلوم شاید این اتفاق برای شما ها افتاد. ما که مردیم اما شما چی!

خونه سامان و حسامم دادم تعمیر

سامان عکسو فرستاد دم خونه صابخونشون و از شانس مردک خودش عکسا رو پیدا کرد و ترسید و قول داد دیگه از این دو بیچاره اجارره نگیره

 

اینم ادرس عکاس مشهورمون

قابل توجه کسانی که نمیشناسندش

http://saman-58.blogfa.com/

خبرای خوووب

سلامممممممممممممممممممممممممم

یه خاطره قشنگ دارم براتون که الان اصلا وقتش نیست وقت ندارم فردا حتما مینویسم خانومممممممممممممما. خوبن همه یا نه.. بذارید یه ذره خوش باشیم این ماه یکی از مورد علاقه ترین ماه های سال منه ..

بذارید تا دو روز دیگه بیام.

بچه ها . جای همه تون خالی بود برای خندیدن بذارید یه خاطره ای از سامی تعریف کنم براتون شکه شید و ازش حالتون بهم بخوره شوخی)

این اهنگ وب قشنگه با اینکه از خواننده چپر چلاقش خوشم نمیاد

خب فعلا خانوووممممممممما ... پس فردا وقت...........................

راستی خبر دیگه این که.....................

پس فردا میگم .

فعلا

بچه ها باز یادتون نره به سامان سر بزنید

http://saman-58.blogfa.com/

خر و پف(هر وقت حوصله داشتیدبخونید)

قبل از شروع باید بگم هیچ اصراری نیست مطلب به این طولانی رو که در طول ۲۰ روز اتفاق افتاده بخونید.. طولانیه نخونید..

تا اونجایی که من میدونم همه مطلبای منو دوست دارن مجبور نیستید که بخونید! من تو کامنتتم دادم هر وقت دوست داشتید یعنی هر وقت فرصت بیکاری داشتید... واقعا شرمنده شدم.. 

 

سلام عید..نه سال نو مبارک ..سال نوی تک تکتون همیشه مبارک باشه ..آرزو نمیکنم اما بهر چیزی توی قلبای مهربونتون دارید برسید و از خدا درست میخوام که تمام بیمارام شفا پیدا کنن.

آمین.

ناراحتم اما نمیخوام حرف ازناراحتیم بزنم چون فعلآ یک خاطره میگم تا با یاد آوریش غصم از تو دلم پاک شه.

....

تا صبج بیدار موندم مثل هر سال  مستخدم میاوردم خونه و کل خونه رو زیرو رو میکردن الا اتاق خودمو چون انقدر شلوغ که...

بعد شام رفتم اتاقو یه خونه تکونی حسابی کردم... لباسای قدیممو که هنوز بعضی هاشو مارکشم نکنده بودم کردم تو کیسه که پس فردا مش رحیم اومد خونمون عیدی بگیره اینا رو بدم بهش که پسراش تو عید یه لباس نو داشته باشن..

خب عید شد..مثل هر سال عید دیدنی کردیمو.... انگار من بچم همشون تو دست من پول میذاشتن (درسته باعث خجالتیه) اما بعدش منم با خوشحالی مثل بچه ها عیدیهامو به پسرای متآهل فامیل که زن دارن و از عیدی گرفتن محرومآ نشون میدادم که دلشون بسوزه.. هه

اونشب بعد از مهمونی دایی (وسطی ام) قرار اصفهان گذاشت و 4رم عید دم عوارضی 6صبح همه باید حاضر میشدیم.

4رم شد من 5ونیم راه افتادم که 6 برسم .. 6رسیدم زنگ زدم به داییم گفت ما هنوز راه نیوفتادیم محمد(دامادش)و هستی(دخترش) هنوز نیومدن.. گفت تا 5دقیقه دیگه راه میوفتیم بیایم به سمت تو..

گفتم دایی منتظرتم.

چند دیقه بعد جهان پسر اون یکی داییم ( من بحث داییهام جداست این پسر دایی بزرگمه که داییم فوت کرده)

بهم زنگ زد گفت: داداش کجایی؟ گفتم :عوارضی گفت : با تاکسی بیام یا ماشین بیارم

گفتم: با تاکسی بیا تو ماشین من جا هست..

10دیقه بعد یکی دیگه زنگ زد! پسر عموم بود اصرار داشت با ما بیاد .. منم به هر جون کندنی بود دایی رو راضی کردم..

خلاصه که رآس ساعت 7ونیم ما از تهران راه افتادیم .. مادرو خواهرمو فرستادم تو ماشین دایی.. جهانو فرشیدو امینم تو ماشین من بودن و دختر داییهامم تو اون یکی ماشین..

خلاصه 10صبح بود جهان جاشو با فرشید عوض کرد رفت عقب فرشیدم اومد جلو ..اون سه خواب بودن که دیدم فرشید بدجوری خروپف میکنه .. موبایلمو دراوردم و ازش فیلم گرفتم انقدر بلند بود که داشتم از خنده میمردم.. به هر حال رسیدیم مقصد شاهین شهر

خونه دایی بهمن(دایی کوچیکه) شب اول گذشت انقدر پاسور بازی کردیمو حال دخترای فامیلو گرفتیم که فقط از تو گوشاشون صدای سوت و بخار میومد!

البته ناگفته نماند که وقتی میدیدن بازی به نفعشون نیست دستو بهم میزدن و صدای مارو میاوردن بالا..

شب اول گذشت! توی یه تشک دونفره من سمت راست خوابیدم فرشید وسط و جهان سمت چپ ، دایی نادر هم توی تشک دونفره تنها خوابیده بود ، امین ( پسر دایی نادر) هم اون گوشه مثل بدبختا تنها خوابیده بودو محمد (داماد دایی نادر) هم با فرزین (پسر دایی بهمن) تو هالو پذیرایی خوابیدن... خلاصه که تا سرمو گذاشتم رو بالش غش کردم... حسابی خسته بودم..

صبح که بیدار شدم دایی بهمن داشت میگفت: همتون خرو پف میکنید و سر منو بردید فقط یه ساعت اومدم صبحانه بخورم برم..

من گفتم: عمرآ دایی امکان نداره من خرو پف کنم

گفت: چرا چرا تو که اتاقو ترکونده بودی!!!!!!!!!

خلاصه که ظهرش رفتیم اسب سواری و ... من با داماد داییم کل کل دارم ...و همون ظهرم کل کل کردیم و سر 50هزار تومن شرط بستیم که کی میتونه اسب سفیده رو رام کنه چون صاحبش میگفت: هرکسی نمیتونه این اسبو رام کنه!

محمد اقا رفت همچین با یه ژستی رفت که من گفتم الان که منو بخوابونه..

رفت رو اسب و یه چند تا شیوع کشید .. 2دیقه بعد دیدیم اسب تکون نمیخوره هی هم میگفت:برو حیوون اما اسب نمیرفت که نمیرفت.. اومد پایین گفت :خب من دو دیقه بردمش حالا نوبت توئه...

اولین کاری که کردم اون دهنه اسبو اون افسارشو ازش برداشتم وقتی دهنه داشت از دهنش آب میومد و همش ناله میکرد.. رفتم دم گوشش گفتم: داداش با من بد تا نکن.. نمیدونم از چشماش میتونستم بفهمم که رام شده .. تا سوارش شدم نازش کردم ..راه افتاد اولین دور آروم رفت دومین دور تندش کرد...تو دورای بعدی جفت پاهای جلوشو آورد بالا.. پیاده که شدم یه ماچشم کردم..

در عوض هم یه تراولی از دشمن گرفتم( خود کرده را تدبیر نیست)

خلاصه عصری بقیه خانواده از راه رسیدن پسرخالم(سعید با زن و بچش) و علی ( پسر داییم برادر جهان)

شبش باز عموم بحث خرو پفو کشید وسط میخواست برای شبش سوژه درست کنه ..همه میگفتن من خرو پف نمیکنم حتی خوده دایی بهمنم میگفت خرو پف نمیکنه(نمیدونم از کجاش دراورده بود اینو چون خروپفاش تو فامیل مشهوره اینو مادر بزرگم)هههههههه

دایی که هی مسخره میکرد دختر داییم گفت: باشه عمو امشب همه مردا مگه بنا نیست تو هالو پذیرایی بخوابن! من از هرکی که خرو پف کرد صداشو ضبط میکنم! دایی بهمن گفت: نه باید فیلم بگیری تا قیافه ها معلوم شه اگر درست گرفتی نامردم بهت 100تومن ندم .. خلاصه که شب همه خوابیدن..هی در اتاق خانوما باز میشد نورش میفتاد رو صورتم و نمیذاشت من بخوابم..همه خسته بودن  دیدم به یک ربع نرسیده صدای خروپفا در اومد...  در اتاق باز شد یکی از چراغای کم نور اتاق روشن شد دیدم دختر داییمه ! چشمامو بستم.. خودمو به خواب زدم این به نفع من شده بود..

صدای بلند بلندشونو که مثلا پچ پچ میکننو میشنیدم.. رفت سراغ دایی بهمن آروم به یه کدومشون گفت : داره خرناس میکنه! ..

دیدم انگار همشون بیدار موندن تک تک صداهارو بالا سرم میشنیدم  زن سعید اومد بغل دختر داییم گفت: حدیث از بردیا قشنگ بگیر که ببینن خروپف نمیکنه.. رفتن جلوی پای سعید چون نزدیک من بود.. داشتن میخندیدن که اون یکی دختر دایی گفت: حدیث بیا از مامانی فیلم بگیر اتاقو گذاشته روسرش....

خلاصه که موفق شد به فیلم گرفتن...وقتی رفتن منم راحت خوابیدم حالا چه با خروپف چه بی خروپف..

فرداش بلوتوثش تو کل فامیل پخش شد و دایی بهمن خوش قول ماهم شرطشو داد.

شب بعدی ساعت 4بود که دایی نادر یه فیلم ترسناک روحی گذاشت همگیمون نشستیم به دیدن همه هم فرشیدو میترسوندن چون واقعا میترسید!

خلاصه همه خوابیدن به جهان گفتم: بالشو پتوتو بردار برو بغل علی بخواب اونم رفت.. رفتم تو یخچال یه قالب یخ برداشتم و همه رو ریختم زیر پتوی فرشید..خواب خواب بود..آروم گفتم: خوب بخوابی بابایی..

بالشو پتومو برداشتم رفتم پیش امین خوابیدم ساعت 9 صبح با صدای داد بیدار شدیم..

گفتیم چی شده ؟ علی با خنده گفت: تو جاش خرابکاری کرده کوچولو..

(فرشیدم میخواست کارشو بندازه گردن جهان ، جهان بیچاره هم از کاره من خبر نداشت)

فرشید اینطوری کرد عمو این جهان دیشب رختخوابشو کثیف کرده بعد رفته پیش داداشش خوابیده که کسی نفهمه کاره اونه ..

من از جام بلند شدم گفتم: چرا نمیخوای قبول کنی که تو جنبه روحو فیلمای ترسناکو نداری .. تو شبا فیلم ترسناک میبینی جاتو خیس میکنی..

دایی دروغ میگه دیشب دیدم بوی بد میاد ، جهانو بیدار کردم که آبروی ما نره گفتم بره اونجا بخوابه خودمم اومدم اینجا که نجس نشم..

انقدر همه خندیدن که بیچاره سرشو بالا نمیاورد داییام بهش میگفتن

....شرمنده!

چند روز بعد راهی تهران شدیم دایی زن عموم فوت کرده بود و این باعث شد که داییم اینا با ما راهی تهران  بشن.

من عادت دارم همیشه ماشینم پشت به پشت ماشین دایی نادر حرکت کنه چون بزرگه فامیله..

نزدیکه تهران بودیم ، تو اتوبان همدیگرو گم کردیم .. ماشاالا به ترافیک.. رفتم جلو که خیابون خلوت شد دیدم یه پژو 405 بغل ماشین دایی نادر و زن داییمو دختر داییم سراشونو آوردن بیرون که بردیا بزن بغل دعوا شده!

منو داییم پژو رو محاصره کردیم وسط اتوبان داییم ماشینش جلوش بود منم بغل یعنی هیچ راهی برای فرار نداشت..

من اصلا نمیدونستم چی شده فکر کردم موضوع ناموسیه از ماشین پیاده شدم دیدم دوتا بچه ریقو با مادرو خواهرش اونجان و جرآت ندارن از ماشین پیاده شن شیشه ها رو داده بودن بالا و فقط برای یک دست که بره از شیشه تو ماشین جا بود.. دستمو کردم تو همون یه ذره جا و پاشو گرفتم آخه مردک بجای اینکه دستشو بیاره جلو و منو پس بزنه پاشو آورده بود بالا مثل دخترای لوس (با شما نیستم خواهشا به خودتون نگیرید) دیدم اهل مردونه دعوا کردن نیست.. هی پاشو میکشیدم که بگم اگه مردی بیا بیرون که نمییومد.. و جهان اومد راننده رو کشید بیرون و اون یکی هم که فحش مادر میداد به من اومد بیرون دیگه موضوع داییم نبود باهاش یقه به یقه شدم بد.. یه مشت زدم تو دهنش گفتم با کی بودی! گفت اگه مردی تو هم فحش بده! گفتم: بیچاره ما بچه تهرانیم مرد بودن به این نیست که فحش بدی مرد بودن به اینه.. و یه مشت زدم تو شیکمش..

از قرار نامعلوم فرزین هم که با اون یکی ماشین اومده بود اومد پاهای پسره رو گرفت و حسابی مالوندش و شیشه پاک کنشو شیکوند با مشتم زد به شیشه ماشینشون و شیکست.. آقا فرزین ما یه ذره غوله و عشق دعواست و تا حالا فکر کنم تو عمرش دومین دعواشم باز با ما کردش..

دایی نادر بیچاره که از اولش لام تاکام حرف نزد و فقط جداموون میکرد داد میزد: من غلط کردم بردیا، جهان ، فرزین

بردیا نزنش وای فرزین ، جهان بسه... من غلط کردم گفتم پیاده شید..

پلیس اومد و شماره دایی نادرو نوشت دایی بهمنم اونور خیابون ماشینو گذاشته بود  در رفت .. ما هم تا پلیسو دیدیم سوار شدیمو گاز دادم... فوقش میخواست شکایت کنه دیگه.. که خدا رو شکر پلیس شماره ماشین منو ننوشت..

خلاصه رسیدیم دم خونه دایی نادر اینا فهمیدم یکی از دختر دایی هام فیلم دعوا رو گرفته ..

جریان از این قرار بوده که هی مردیکه لایی میکشیده بغل ماشین داییم( دیده دختر خوشگل موشگل زیاد داره) داییمم به شوخی گفته : فکر کردی کی هستی واسه من لایی میکشی!

کمک راننده هه ( همونی که حسابشو رسیدم*) گفته : من بچه لاته اراکم داییمم گفت: لات بودن به شخصیت نیست اما بابای منم مرد تهران بوده!

پسره هم گفته بزن بغل تا حالیت کنم حروم......( بی ناموسا فک کرده بودن داییم تنهاست میتونن حسابی بزننش داییمم هی میگفته بذار دم عوارضی برسیم بعداونم شاخ بازی در میاورده که مردی بزن بغل) که وسط اتوبان مارو میبینن و به ما میگن وایستین..

خلاصه که جریانو شنیدم گفتم: اشکالی نداره دایی تا اون باشه که به بزرگتراز خودش بی احترامی نکنه  بعد به شوخی گفتم: دنده اونی که به بزرگتر ما بی احترامی کنه رو میشکونم.. جهان گفت: حالا چرا میخندی خب داشتی میشکوندی دیگه...

راست میگفت اما من وقتی قیافه هراسونه دختر دایی کوچیکمو دیدم اینطوری کتکش زدم....

سفرمون تموم شد  اومدیم تهرانو شب به بچه ها پیج زدم دیدم همشون تو استراحتن از اونجایی که رو پا بند نمیمونم به صورت موقت تو بیمارستان میلاد مشغول به کار شدم.. اسم این بیمارستان میاد تنم میلرزه، از اونجایی که اسمش بهترین بیمارستان در رفته باید بگم بدترین بیمارستان مردمی تهرانه..

بدترین انترنا رو داره ، بدترین تختا بدترین غذاها بدترین لباسا رو داره ، از بدترین و سطحی ترین پنیسیلین ها و مسکن ها برای بیماراشون استفاده میکنن  وسایل و ابزار جراحیشون رو ضد عفونی نمیکنن اولش باورم نمیشد از چند نفر شنیدم اما بخدا با چشمای خودم دیدم..

همشون بی ادبآ

فکر کنم  اولین و آخرین انترن عاقلی بودم که به اون بیمارستان پا گذاشت اونم که من که انقدر وسواس برای بیمارام به خرج میدم.

رفتم پیش رئیس بیمارستان میگم اقا از من توی این چند روز استفاده کنید من بهترین سرپرست بیمارستان خصوصی ... هستم .. میگه واسه من مهم نیست چی هستی یا چی میخوای بشی الان تو انترن منی برای چند روز پس انترن خوبی باش وظیفت این که تو این چند روز خبرهای فوت و مرگ بیمارها رو به خانوادشون بدی! گفتم: اقا  من توی 2سال اول انترنیم این کارو میکردم .. گفت: هیچ اصراری ندارم اینجا کار کنید خودتون خواستید..

لج بازی نکردم گفتم : چشم

سه روز گذشت .. دیگه خسته شدم انگار روز اولای انترنیم بود حالم بد میشد..

خسته شده بودم همش به خانواده های بیمارا امید میدادم دپرس شده بودم.. و دیگه آخریش داشت بهم لطمه روحی میزد.. به بابایی بود با زنو 2تا بچهاش بچه ها کوچیک بودن از اینکه باباشون میخواست بره اتاق عمل گریه میکردن....وقت عمل بود باید میبردمش  قبل رفتنه پدرشون بهشون امید دادم و قول دادم پدرشونو سالم بهشون برگردونم اما 20دیقه اول  عمل مرد..

دیگه نمیتونستم ، نمیتونستم خبر مرگ بدم واسه همین پیش سرپرست رفتم و پستمو عوض کردم ... گفتن: پس خبر بهبودی بیمارها رو به خانواده هاشون بدید..

وایی چقدر باید به این خانواده ها ماچ میدادم تا بیخیالم شن آقا خب یه سرما خوردگی یا یه خون بالا آوردن که آخرش بهبودیه که ماچ نمیخواد خوشحالید واسه خودتون خوشحال باشید آخه من پزشک معالجشون نبودم..

تو چند روز بعد وقتی خبر سلامتی میشنیدن تا میومدن طرفم که ماچم کنن من از زیر دستشون در میرفتم یا جای خالی میدادم.

خلاصه تا 13 اونجا بودم از 15هم هم رفتم سرکار خودم ..

دقیقآ تا دیروز عصر هم 5تا عمل چشم داشتیم 7تا زایمان و 1 جراحی قلب..

این هم از شانس من....

 

راستی 19فروردینم تولدم بود یه پا تکی به قبرستون زدم ..

شمعای سرخاک بابامو فوت کردم و آرزو کردم....

تولدم مبارک..

 

منم از این به بعد یاد میگیرم واسه مطلبام رمز بذارم تا درست شید ببینید مثل خودتون باشم خوبه...

حالا از این به بعد..

 

از این وب لاگ دیدن کنید و نظرتونو بهش بگید

http://saman-58.blogfa.com/

حتما حتما دیدن کنید

یک مطالعه فراموش نشدنی

از اونجایی که این رازو هیچوقت هیچوقت به کسی نگفتم پس شروع میکنم..میخوام مثل همیشه با همتون با همه دوستای کوچیکم با همه خواهرای خانومم خودمونی صحبت کنم.. من دوست همتونم... و امروز جواب من به سوالای شما دوستای عزیزم....

پس شروع میکنم":

راستش وقتی بچه بودم یه پسر کند ذهن بودم (شوخی نمیکنم و جدی میگم) حالم از درسو کتابو ریاضی و فارسی و دیکته بهم میخورد.

همیشه (س) رو برعکس مینوشتم....همیشه به خدا از درس فراری بودم.. تا اینکه مادرم یک معلم خصوصی برام گرفت..

استاد کیانی ..پسر خیلی جوونی بود ۲۶سالش بود شایدم ۲۷سال.. اون زمانی که معلم من شد سن زیادی نداشت!

اون بعد از چند هفته انقدر خودشو مشغول به مشکل من کرد که من وقتی بچه بودم با همون بچگیم میفهمیدم که یه مشکلی دارم..

او پس از چند وقت فهمید که من مشکل خواندن و نوشتن دارم .

فهمید من بیماری   به نام ((دیسلکسیا)) دارم.. (چند خطی از بیماریم مینویسم تا با این بیماری آشنا بشید)

 

دیسلکسیا: بعضی وقتا بچه ها در کنار دیسلکسیا مشکلات دیگه ای هم ممکنه داشته باشن مثل: عدم فهم اصوات مختلف.. مثل : رفتن به صفحه ۶۵ بخش ۹  پاراگراف ۴ خط ۲ و غیره......

براشون گیج کننده ست .. یا اینکه تو کار یا چیزایی که ماشین محسوب میشن .. مثلآ: تو بستن دکمه های پیرهن یا بند کفش مشکل دارن! یا تشخیص ندادن .. گرفتن توپ تو هوا..

این نشونه اینه که اندازه سرعت و فاصله رو نمیشه تشخیص داد.

این مشکلاته من تمام دلایلی بود که به کمک استاد کیانی رفع شد..

و باید بگم تمام دلایل دیسلکسیا  رو خودم کشف کردم .. رضا کیانی رو من انجام داد و من روی خواهرم کشف کردم.. و همه دلایلو با تمام مثالهاش براتون توضیح عام دادم..

از اونجا جرقه ها به ذهنم زد از یک طرف غصه اینکه تو بین دوستام زشتم همش فکرمو مشغول  میکرد از طرف دیگه کیانی همش رو من کار میکرد.. که وقتی بزرگتر شدم اخلاقم مدل موهام خندیدنم صحبت کردنم همه جزئیات رفتاریم مثل کیانی شده بود و البته هنوزم هست.

دیگه وقت کنکور دادن بود بایدد برای موفقیتم تلاش میکردم..

تست هوش.. امتیازم باید تو تست هوش معلوم میشد یعنی درصد قبولیم تو کنکور چقدر باید می بود.

با دوتا از دوستام تست گرفتیم و حسابی تست زدیم مال یکیشونو یادم نیست اما بهرام ۵۵درصد بود و من ۹۵درصد..

پس درصد هوش من ۹۵ بود

پس اولین کاری که میکنید هوشتونو درست و حسابی بسنجید

اینم بگم که اونایی که باهوشن وقتی جمله ای و تموم میکنن اخرش نقطه نمیذارن پس دقت کنید

 

اختراعی که از خودم کردم یک جدول برنامه کاری بود

درست بالای سقفم یک جدول دایره شکل به رنگ قرمز کشیدم.

(((شب-روز))) این دایره مثل ساعت از ساعت یک بعد از ظهر تا ۱۲شروع میشه.

این دایره  رو به دو نیم دایره تقسیم کردم یک نیم دایره از یک تا ۱۲ شب و نیم دایره دیگری از ۱۲ تا یک ... راس ساعت ۹شب موقع شام بود. ۲ بعداز ظهر کتابخونه و ۳مدرسه..

 

 

باید یاد بگبرید یک برنامه کاری برای خودتون درست کنید

هرکسی مطالعه نکنه خوب شکست میخوره

 

کار بعدی ای که کردم برای خودم یک جدول زمان بندی  درست کردم..

( اونایی که باهوشن یک ساعت مطالعه براشون کافیه مثلا اگر من یک ساعت مطالعه میکنم شما ۵ساعت مطالعه کنید.)

هرروز سه ساعت میرفتم کتابخونه دوستام دوتایی میخوندن اما من نه سرم فقط تو کتاب بود کتابامو میجوییدم..

هرجا میرید کتاباتون باهاتون باشه .. همه جا.....

به گفته های استاداتون خوب گوش کنید..

نت برداری کنید باید جزوه هاتون کامل باشه.. نه فقط تو دانشگاه اینکارو کنید تو مدرسه... چون مدرسه آینده هممونو از اول تا اخر معلوم میکنه

شبا باید تا صبح بیدار بمونید .

کسی که ساعتای زندگیشو برای هدفش بیدار نمونه به هیچ جایی نمیرسه .. اینو دارم جدی میگم.

این روال وقتی دانشگاهم رفتم ادامه داشت البته یک مورد اضافه شد و یک مورد کم.

موردی که اضافه شد این بود که دوتا دوستام بهم اضافه شده بودن و با هم درس میخوندیم

و موردی که کم شده بود دایره زمانم و مطالعه درسم بود.

این هم از دوران دانشگاه

و دوران انترنی هم دست جمعی درس می خوندیم و همدیگه رو تو خیلی چیزا کمک میکردیم

 

 

(اینو بدونید مغز شما خانوما به اندازه یک نصفه نیم کره مغز ما آقایونه یعنی اگر نتونستید موفق بشید اینو بدونید مغزتون کوچیکه )

 ..

و اینم بدونید ۴سال پیش هم که به کالیفرنیا رفته بودم یک دستگاه دستی رو برای نوار قلب پیدا کردم  ..

رفتم اطلاعاتشو بدست اوردم که   برای اماده کرده بیماران بود و اتصال الکترودها

یک دکمه ای داره که خیلی سریع (ای سی جی) ثبت میشه.

و یک خوبیه دیگه هم که داشت با فشردن یک دکمه  دیگریش سریع به بیمارستان وصل میشدیم. این دستگاهو گرفتمو  با خودم به ایران اوردم از اون به بعد از مخابره کردن به پزشکان این دستگاه تو ایران پخش شد......

حتما در مورد این دستگاه نوار قلب مطالعه کنین بچه ها .

امیدوارم تونسته باشم کمکتون کرده باشم.

عیدی رو خدا میده ما هم با دستامون عیدی رو به بیمارامون میدیم..

عید همگی هم مبارک.

بردیا دوست همتون.

 

بچه ها تا سال دیگه خدافظ

به این سوالا حتما جواب بدید! حتما

 

سلام همه خوبن.. دوست دارم این سوالا رو همشو جواب بدید .. شمارشو هم بزنید..میخوام همتونو بشناسم..

پس منتظرما..

من واسه چند روزی نیستم

منتظرم جوابارو بخونم

 

 

 

اگر بخواهی از آرامش بخش ترین چیز دنیا نام ببری  (۱

از چه نام خواهی برد؟

(۲اگر بخواهی از مهم ترین عامل زیبایی چهره نام ببری

به چه چیز اشاره خواهی کرد؟

اگر بخواهی درمانی برای اندوه تجویز کنی،چه چیزی(۳

تجویز خواهی کرد؟

اگر بخواهی شهری را نماد شخصیت خودت معرفی کنی(۴

کدام شهر را انتخاب میکردی؟

اگر پرنده ای نامه بر داشتی،او را سراغ چه کسی میفرستادی؟)۵

اگر همین الان صاحب 3 فرزند دختر شوی)۶

اسمشان را چه می گذاری؟

اگر میتوانستی حسی را در زندگی ات حذف کنی)۷

کدام حس را انتخاب می کردی؟

اگر بخواهی از قشنگ ترین جایی که دیده ای نام ببری)۸

از کجا نام خواهی برد؟

اگر قرار باشد فرشته ای در گوشت زمزمه کند دوست داری)۹

چه بگوید؟

اگر قرار باشد مجموعه کارهای یک هنر پیشه را هدیه بگیری)۱۰

کدام هنر پیشه را انتخاب میکنی؟

اگر می توانستی مراسم ازدواجت را در بنایی تاریخی بر پاکنی)۱۱

در کدام بنا جشن می گرفتی؟

اگر از تو بپرسند کدام کشور زیباترن نام را دارد)۱۲

چه پاسخی میدادی؟

اگر قرار باشد لهجه ای از لهجه های کشورت را کاملا یاد)۱۳

بگیری،کدام لهجه را انتخاب میکنی؟

اگر در جمعی بخواهی به او با اشاره بفهمانی که دوستش داری)۱۴

چه میکنی؟

اگر از تو بپرسند عشق انگیز ترین آب و هوا کدام است)۱۵

چه می گویی؟

 

 

 

اینم جوابای خودم.

 

 

1چیز که نیست اما مادرم
2لب
3خنده
4شیراز
5حدیث
6دیدار . ...
7غرور
8کوه آلپ
9تو موفق شدی
10خوشم نمیاد از هنرپیشه ها
11نمیدونم
12ایران
13از اصفهونی
14با حرکت سر و چشمو ابروم
۱۵بارونی
 
 
 
 
حتما جواب بدید.
من الان تو  ولیعصر تو واحد اهدای خون هستم اگر دوست داشتید بیاید از همتون خون بگیرم.
اگر دوست داشتید منو ببینید بیاید اونجا.
 
 
 
حدیث خانوم اهنگو داری که...... واس خودت به مرگ تو

باباش

دیشب تو بیمارستان شیفته شب وایستاده بودمو خیلی عصبی بودم چون به مادرمو خواهرم قول داده بودم تا ساعت ۹ خودمو برسونم خونه ببرمشون بهارستان براشون کفش بخرم..

نرفتم .. گوشیمم خاموش کردم که شرمنده مادرمم نشم..

از بدشانسیم دیگه..

نشسته بودم رو صندلی با علی داشتیم حرف میزدیم که دیدم یه مرد البته پدر با زنو یک دختر واقعا واقعا قیافه قشنگی داشت البته من کور بودم تو اون لحظه..اصلا به دختره نگاه نکردم..نه بابا .. اما.. اومدن

اومدم برم پیششون علی دستمو کشید گفتم چته بابا دستو پاتو گم کردی گفت: بیمار خودمه..بذار من برم جان علی..

گفتم : باشه

من به خودم گفتم: چیزیش نیست که ُ لابد فقط احتیاج به یه سرم داره..

دیدم علی از دور به سرم اشاره میکنه ( منظورش این بود سرم بزنم!!!)

با سر گفتم: اره اره

من رفتم تو یه بخش دیگه که علی پیجم کردم رفتم بالا ..  اومد طرفم گفت: وضعیت حاد میسپرمش به تو در رفت..

رفتم پیش مرد گفتم: چی شد اقاچرا گریه میکنید!  دخترتون که فقط ناله میکنه چیزیش نیست این سرمم تموم شه خوبه خوب میشه..

گفت: نه عمو داداشی  این مشروب خورده پشت بندش قرص زده! گفتم چه قرصی

گفت: از این قرصا که ادمو میکشه..

قشنگ معلوم بود مرد با اون لهجش بیسواده

گفتم : پس این داروهارو مینویسم برید از طبقه پایین تهیه کنید.. چند تا دارو نوشتم .. فرستادمش رفت..

رفتم سراغ دختره تا منو دید چشماشو فوری بست... رفتم پیشش گفتم : بیداری خانوم!

نبضشوگرفتم دیدم عادیه..

گفتم : بلند شو میخوام فشارتو بگیرم به دستات نیاز دارم..

شالی که رو سرش گذاشته بود یه ذره رفته بود عقب.. یهو چشماشو باز کرد گفت:

اقای دکتر تو رو خدا به بابام نگید من هیچیم نیست بگید حالش خیلی بد باید تو بیمارستان بمونه

گفتم: دختر خوب قانون بیمارستان این که اگر حالت بد نباشه حتما باید مرخص شی با هزار خواهشو تمنا گفتم حالا ببینم چیکار میکنم..

داشتم فشارشو میگرفتم که باباش اومد دید من ارنج دخترشو گرفتم دارم فشارشو میگیرم زورش نمیومد به من چییزی بگه .. اون یه ذره مویی که اومد بود از روسری دختره بیرونو بهانه کردو جلوی منو چند تا انتر یه سیلی واقعا محکم انقدر محکم بود که من حسش کردم رو صورت خودم..

زد رو صورت دختر..

گفتم : واسه چی میزنیش اقا!!!

گفت: موهاشو ریخته بیرون دختره فلان فلان شده..

گفتم : دارو رو بدید بفرمایید از اینجا برین بیرون ایشون باید اینجا بمونن شب حالشون بده..

گفت: تنهاش نمیذارم.. گفتم: پس بیرون از محوطه پرده وایستید فقط پرستارا بیان خبرم کنن که وارد اینجا شدید من میدونم با شما..

پرده رو کشیدم : دختره شروع کرد به گریه کردن

گفتم: چی شده دختر خوب گریه نکنین خواهشا من طاقت دیدن اشکای بیمارمو نندارم.

خلاصه که مشکلشو بهم گفت....

با مرد گلاویز شدم چون بهم فحش داد میخواست دخترشو ببره از بیمارستان بیرون من نمیذاشتم

هرکاری میکرد میگفتم: نه که نه

حتی دستشو مشت کرد بیاد طرفم بزنه تو صورتم

گفتم دستت بیاد طرفم نگهبان بیمارستانو خبر میکنم تا حالتو بگیره

اونم به من گفت : واس مو قانون میذوری حق نداری جفت پاهاتو تو پرده بذاری

اولا که من حرفشو نفهمیدم اما کلمه هاشو یه ذره گرفتم..

طرفای ساعت ۴صبح بود

گفتم به خودم برم ببینم حالو اوضاع اون چطوره.. با اینکه هیچیش نبود تب شدیدی داشت..

از پله ها رفتم بالا دیدم یا حضرت عباس ..

قشنگ جلوی راه من نشسته بود که نتونم برم تو

خندم گفت .. گفتم حالا چیکار کنم

وقتی یه کاری رو میگم باید بکنم یعنی واقعا باید اون کار کرده بشه..

اروم اروم رفتم طرف مرد خواستم صندلی رو بکشم کنار یهو از جاش بلند شد میخواست مچمو بگیره .. قلبم وایستاد ..

گفت: چیه اومودی سر وقت دختر من

گفتم: چی میگی واسه خودت می بافی بابا داشتم از اینجا رد میشدم..

دوباره رفتم پایین

بچه ها ههم بیدار بودن فوری رفتم پیش مریم خانوم گلمون

گفتم: مریم بیا یه کار کن من برم تو نگران دخترم

گفت: چه کاری تنت میخاره ها!

از پله ها اروم اروم رفتیم بالا دیدیم  مرد مثل بچه خرس خوابیده

مریم گفت : من میرم تو

گفتم: چطوری گفت : برو پشت پرده قایم شو نبیندت..

رفتم قایم شدم..

اومد با مریم بره تو

مریم گفت: اقا چرا میای دنبال من همونطور که ورود اقای دکتر فراهانی ممنوع ورود شما هم که نمیدونید با یک دکتر متشخص چطوری رفتار کنید ممنوع..

رفت داخل..

از داخل پرده رو کشید بالا گفت: میمردی از اول از پشت میومدی تو

با دختره حرف زدیم که فاطمه

یعنی همون دختر خانوم موهاشو دراورد دیدیم رو فرق سرش به اندازه دو بنده انگشت خالیه.. یعنی امکان نداشت همچین اتفاقی بیفته اما افتاد..

داشتم یعنی..

تمام بدنش سیاهو کبود بود .. البته اینو مریم گفت...

ساعت ۸

رفتم از رئیس یک برگه برای پزشک قانونی گرفتم..

با مادرش که حرف زدم فهمیدم پدر خوندش بوده..

برگه گرفتم امضا کردن اون دوتا

مردک بی ادب بی شخصیتو فرستادم پزشک قانونی وقتی صبح لباسامو پوشیدم بیام خونه دوستام واسم دست زدن چون هیچ کدومشون جرات همچین کاری رو ندارن بکنن

مریم بهم گفت: بردیا تو دکتریتو ثابت کردی...

از بیمارستان که زدیم بیرون فاطمه رو دیدم.. تازه به قیافش نگاه کردم.. واقعا شبیه نیکی کریمی بود.. بهش نگاه کردم گفتم : حالت خوبه

مادرش اومد سمتم انقدر خوشحال بود که انگار دوتا بال کم داشت..

بهم شماره خونشونو داد و ازم شماره موبایل ثابتمو گرفت

فاطمه هم گفت : حالم بد شد بهتون خبر میدم..

چقدر این دختر ساده بود.. چادری بود.. چیزی که من همیشه دنبالش میگردم پیداش کنم.. چشمای عسلی مشکی..

دیگه هیچی........

تصمیم دارم ادرس وبمو اگر باهاش تماس داشتم بهش بدم اگرا..

دومین باره تو  عمرم از یک دختر تعریف میکنم

 

 

بچه ها برای سلامتی پدر دوست عزیزم هم دعا کنید خواهش میکنم..

فرار کنیم...

این خاطرم گنگ همینطوری میخوام بنویسم چون بهترین خاطره……

 

 

گفت: دلم تنگ میشه! برای چیزی که الان هستم!

گفتم: پس میخوای چیکار کنی؟ تو 48 ساعت وقت داری خانوم…

گفت: بردیا میخوام قبل از… اونطوری زندگی کنم که قبلا زندگی میکردم ..آزاد مثل پرنده .. میخوام مثل قدیم لباس بپوشم..میخوام برم سرکلاس های مدرسه! میخوام هرچی دوست دارم بخورم بنوشم ! میخوام از دنیا ناپدید بشم..

گفتم: ساکت! ما زندگی میکنیم ..چهلو هشت ساعت  بعدی .. بطور کاملآ متفاوت غیب میشیم....

 

-         ------------------------------------------------------------     -

 

 

این شعر رو  من و اون  نوشتیم خاطره ای از 48 ساعت زندگی متفاوتمون..

همه خاطره های این دو روز توی این شعر بی معنی خلاصه شده . اما برای من کلی معنی داره..

 

-       ------------------------------------------------------------       -

 

 

 

بیا غیب بشیم

جیم بشیم

در بریم

بازم غیب بشیم

 

 

جیم بشیم،  بیا بریم ناپدید بشیم

 

در بریم،  بیا خودمونو از خودمون قایم کنیم

 

بیا غیب بشیم،  از دیده ها پنهون بشیم

 

بذار  دنیا دنبالمون بگرده

بدون اینکه خودمون بدونیم کجاییم

 

از روی زمین ، آسمون رو لمس کنیم

بیا بریم ،بریم......

 

 

ای یار ، کمی هم با راه ها دوستی کن

بذار گاهی منم با روش خودم عمل کنم

 

 

بیا بریم به یه جایی

تبدیل به آواره بشیم و زمین رو دور بزنیم

 

بیا به جستجو بپردازیم

به جستجوی چیزی که تا حالا گم نشده..

 

 

 

بیا غیب بشیم       بیا بریم ناپدید بشیم

جیم بشیم            بیا خودمونو از خودمون پنهون کنیم

در بریم              از دیده ها پنهان بشیم

 

 

 

رویاهای خاصی  که پشت پلک ها هستن

بخاطره گرمی آرزوها دارن رسیده میشن

 

کمی ... صبر کن

بذار ببینیم این چه ماجراییه؟

 

همه جوره

این دل پر از آرزوهاست

 

......

 

 

وقتی برگشتیم ورق برگشت و طوری شد که او میخواست و

شاید هم من..

همسفر خوش سفر خودمی...

 

من عکسمو عوض کردم هرکاری میکنم این عکسم نمیره!

چه کنم!

بلاخره دکترامو گرفتم

سلام

اومدم یه خبر بدم

اگه دیدید همش دیر میام اینجا منو از لینکاتون پاک نکنید

اگه دیدید در هفته یک یا دوبار میام اینجا لینکاتونو تایید میدم دعوام نکنید

اگه دیدید همش نیستم منو نزنید

چون

چون

چون

چون

آزمون دکترای سال ۹۰ رو هم قبول شدم

البه آزمون اول رو که اردیبهشت و خرداد ماه بودو قبول شده بودم

اما این آخریش زندگی بخش بوووووووووود.

دیگه راحت شدیم

به دوستای خودددددددددددددددددددم خسته نباشید میگم

به علی (یکی از نامردترین انترنای روزگار) که بعدها دوستمون شد

به مریم که از وقتی وارد اتاق شدم اونو دیدمو تازه فهمیدم دوست واقعی چیه! و سه سال همخونه بودیم

به خانوم جسیکا آلبا یعنی به پریچهر  که اونم یکی از بهترین دوستام بود و هست

به خانوم یوکی که ایرانی نیست

به همتون و به هممون تبریک میگم

...

من اصلا فکرشو نمیکردم که قبول شم

با اومدن مادر مریم تو بیمارستان حال هممون خراب شد چون مادر مریم آلزایمر داشت..

مریم مادرشو به من سپرد ..

مادرش منو با جوونیای پدر مریم اشتباه گرفته بود.. اما من تموم سعیمو کردم که ازشون مراقبت کنم ..

واگذار شدن به رئیس

مادر مریم یکی از بهترین دکترای بیمارستان ما بود چون با رئیس وارد بیمارستان شد..

روزی که از ما آزمون گرفتن تو بیمارستان مادر مریم فوت کرد.. و مریم هیچی ننوشت تو برگه تا سرمو از برگه بلند کردم دیدم زل زده به برگه..

برگه هارو دادیم به مراقب ...که رفتم پیش رئیس اصرار کردم  از مریم دوباره امتحان بگیره.................. وگرفت...

الان هممون قبول شدیم.

 خدایا خدایا کوچیکترین پسرت داره شکرت میکنه

ازت ممنونم خدا..

 

از اقایان دکتر نمیرانیان و دکتر  علیرضا فراهانی عزیزززززززززززززز

از هردون تشکر میکنم بخاطره اینکه هیچکدوممونو تنها نذاشتید

از سر پرست عزیزمووووووووووووووون

خانووووووووووووووووووووووم مهراسبی  هم تمامو کمال ممنوووونم میدونی که دربست چاکرتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم.

دیگه پی اچ دی گرفتن هم از ما گذشت

 

عجب روزایی بود ... یادمه روزای اولی که میرفتم بیمارستان

دلم نمیومد مرگ کسی رو ببینم.. از خبر دادن مرگ ادما میترسیدم

نه فقط من ههممون...

 

این ازمون کشنده

 

 

 

 

باعث شد که من و بقیه همکارم دیگه سرپرست انترن ها بشیم

ورق برگشت

یاعلی

 

 راستی  در مورد شخصیت من در یک کلمه یا یک جمله کوتاه نظر بدید

تولد سگی

سلام سلام سلام

خوبین همگی! خوشیدو سرحالو...

تو این چند روز مادرمون گیر سپیچ داده بود که بردیا تو باید زن بگیری خسته شدم بابا از بس تو این خونه دیدمت یا   خونه رو گذاشتی رو  سرت یا منو موش آزمایشگاهیت میکنی  

اخه من یه غلطی کردم قبل امتحانم واسه اینکه همه چی یادم به مونه به یه ادم نرمال احتیاج داشتم که به عنوان بیمار روش کار کنم..

مامانمم از اونجا که خرافاتیه میگفت با این کارات من بدتر مریض میشم میفتم تو خونه دم عیدی هممون فلج میمونیم

خلاصه که هی گیر میداد ..

منم واسه اینکه مخمو نزنه رفتم خونه دوستام  که مجردی زندگی میکنن چه عرض کنم  تو فردوسی طرفای جامی رفتم چند روزی اونجا موندگار شدم..

به مادرم گفتم میرم سفر کاری.. از این بابت خیلی از دستم دلخور بود. که چرا تنهاش میذارم.

اسم دوستام سینائو محسن بود

از اون بچه خفنا که دیگه اسمشون به قول خودشون تو دانشگاشون در رفته بود..

از این که ادمای بدی بودن به ظاهر خیلی هم خوشحال بودن تاززه

شب دیدم هی گیر میدن بردیا تو رو خدا تولد وحید یکی از همشاگردیای قدیممونه تو راهنمایی ..چاق بودو اینها.. هرچی

به مغزم فشار اوردم گفتم اخه وحید کیه! یادم نمیومد که...

هی گیر میدادن که باهاشون برم..

خلاصه که اوکی و بهشون دادمو رفتم..

اولش گفتن مهمونی خانوادگیه مارم دعوت کرده نمک گیرش بشیم.

خلاصه که راس ساعت ۹ بلند شدیم راه افتادیم به طرف جاجرود تو اون تاریکی// ...

رسیدیم..................................................................................../

اولا که تو اون مهمونی لول میزد از دخترو پسر که همه داشتن میرقصیدن..

انقدر به اون دوتا فحش دادم که اختیارم دست خودم نبود. دیدم تا رسیدن تو پارتی رفتن وسط

وحیدو دیدم .. شناختمش

تا دیدمش

گفتم: چطوری تپل موپل هنوز خرسیا

ناراحت شد .. گفت: تو هم هنوز بچه مثبت مدرسه ای ! شنیدم دکتراتم گرفتی.. گفتم اولا دکترا نه! بیسواد..

دوما منم شنیدم تا دیپلمتو   گرفتی بابات به زور زنت داده! راستی وحید زن بیچارت خبر داره تو اینجا پارتی گرفتی

گفت: نه بفهمه دارم میزنه

گفتم: مطمئن باش به زنت یه روزی میگم چه کارایی میکنی پاشه جمت کنه ( به خدا تو اون لحظه داشتم شوخی میکردم)

دیدم محسن اینا اومدم سر میز پیش من نشستن تا نشستن شروع کردم به غر زدن

گفتم: خجالت نمیکشید به  من دروغ میگید .. محسن به سینا گفت: واسه همین میگم پیش بردیا نریم بشینیم هی زوزه  میکشه..

چند دقیقه ای نشستن پیش من که خدمتکار اومد آبمیوه بهمون داد قرمزه قرمز بود محسن خورد گفت: بهبه عجب نوشیدنیه گوارایی..

منم تشنه بودم و یه قلپ از شربت آب آلبالو خوردم... قشنگ از حلقم رفت پایین که تازه فهمیدم چه کثافتیه ... فوری رفتم دستشویی .. هرکاری کردم بالا بیارم نتونستم اون قلپی هم که زده بودم تا آخرش خورده بودم که یوهو سینا اومد پیشم شروع کرد به خندیدن .. گفتم: این چی بود مگه ابمیوه نبود گفت: نه بابا توش یه ذره آبجو قاطی کرده بودن..

گفتم : خیلی نامردید دهن منو با این کثافتای نجسی اشنا کردید..

از اونجایی که بار اولی بود که میخوردم چشمام تار میدید سرم بدجوری درد میکرد.. سینا 5دقیقه بعد با یه لیوان قهوه و یه کاسه ماست اومد پیشم گفت: داداش اینا رو بخوری مستیت میپره ا.. قهوه واسه این که سردردت خوب شه  ماستم واسه این که مستیت بپره..

اره این واقعیتو قبول کردم که من مست شده بودم .. خیلی هم مست .. سینا و محسن رفتن اونور من تنها نشسته بودم به یه نقطه زل زده بودم که

دست یکی و رو دستام حس کردم فوری برگشتم طرفش.. نگاش کردم دیدم یه دختر

چاقه نیم لخت قد کوتاه دستامو گرفته در کل مثل عجوج مجوجا بود مادر فولاد زره بود..

دیدم داره نیگام میکنه میخنده دندونای گرازیش حالمو بدتر میکرد.. لپای گندش  داشت یه کار میکرد بالا بیارم رو صورت گوهیش..

صداش خش دار بود. گفت: الهی قربون اون چشای عسلیت شم چقدر ساکتو آقایی به چی زل زدی چرا نمیری وسط قرص بخوری بترکونی بعد شب مال خودم شی..

منگ منگ بودم نگاش کردم.. گفت : وای اینطوری نگام نکن چقدر تو خوشگلی اتاق امادست میرم طبقه  دوم در ابیه در بزن بیا تو من اونجام منتظرتم..

پا شد رفت بالا..

دوییدم سمت دستشویی دقیقا نیم ساعت تو دستشویی بودم داشتم بالا میاوردم یه ذره هوشم برگشته بود سرجاش ..

بی حال بودم .. رفتم تو حیاط رو پله ها نشستم  اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.. که .. احساس کردم یکی داره نازم میکنه.. عین احساس یک ناخن ... یا پر...

چشمامو باز کردم دیدم اون عجوج داره نازم میکنه.. صورتش قشنگ نزدیک صورتم بود اون بوی نفسای کثیفشو حس میکردم میخواستم خودمو بکشم..

دیگه هوشم اومده بود سرجاش منگ نبودم سرحال بودم..

نگاش کردم کفتم: زنیکه ی چاق  عجوزه خجالت نمیکشی دستای کثیفتو که هرروز به بدن یه پسر میزنی .. به من بزنی .. بدن من از گلم پاکتره هرزه .. کثافت

میخندید: گفتم مرض نیشتو ببند که دستمو شل میکنم میزنم تو دهنت تا ادم شی..

فوری رفتم تو اتاق دیدم اون اشغالا همشون خوابیدن رو یه جا

محسن رو کاناپه خوابیده بود .. سینا رو صندلی

وحیدم رو زمین مثل جنازه ها بود.

رفتم طرف وحید .. خیلی جدی بودم داغون بودم. شروع کردم به گشتن جیباش انقدر منگول بود که احساس نمیکرد یکی دارره جیباشو میگرده.. موبایلشو پیدا کردم .. از شانسم ( کلآ چون ادم خوش شانسییم گوشیش قفل نداشت)

رفتم تو شماره هاش به راحتی شماره زنشو (میترا) رو پیدا کردم... شمارشو برداشتم از همون خونه زنگ زدم به میترا که نفهمن من زنگ زدم صدامو کلفت کردم گفتم: خانوم پاشو بیا این شوهر هرزتو جم کن تا اماکن نریخته اینجا بگیرتش..

نگران بود.. و منم ادرسو دادمو ... قطع کردم و بهش گفتم هر چه زودتر خودتو برسون اینجا تا در نرفته..

بدون اینکه اون رفیقامو بیدارشون کنم زدم از خونه بیرون یه تیک تا دم خونمون رانندگی کردم  10 رسیدم .. رفتم حموم . دوش گرفتم اومدم تو آشپزخونه دیدم مادرم صبحونه رو اماده کرده اومد طرفم پریدم بغلش گفتم : مامان نوکریتو میکنم تا آخره عمر فقط گیر نده ازدواج کنم.....

 

 

 خوبی!

نمیدونم چطوری بهت منظورمو برسونم دختر خوب میدونم دختر خیلی خوبی هستیو منو دوست داری ..اعتبار خودمو خودتو نمیبرم زیر سوال

هردومون واقع بینیم اما از دوری کردن من از تو

این سوالو نپرس که چرا ازت دوری میکنم مگه دیشب خواهرت بهت نگفت : دوستای خودتو داشته باش دوستای منو نگیر از من.

نمیگم کارش درست بود خیر  بهش همون موقع گفتم به من مربوط نیست دعوای شما دوتا خواهر ..اگه ...

دختر خوبی باشو با سربلندی خودتو تو دوستاش جا نکن

ناراحت میشه  ...

 

شمال .. تا ته بخونید

سلام اومدم…زود رفتم اما دیر برگشتم . جای همه خالیه خالی بود.. خیلی خوش گذشت 7تایی رفتیم.. منو فرشید (باهاش که آشنا هستید) و محمدرضا و مهدی و فرهان و رضاو افشین..

2تا تخت داشتیم یه اتاق بود با یه اشپزخونه و حمومو دستشویی..

شب نشستیم 21 زدیمو تا میتونستیم تو شیکممامون جوجه جا دادیم..

خلاصه شبشم خوابیدیمو صبحش محمدرضا با دوست دخترش دعوا کرده بود کلآ حواسش پرت پرت بود..

بهش گیر دادم که برو ماهی بخر بیا کباب کنیم بخوریم..گفت: باشه ..یک ساعت بعد اومد گفت: خودم کباب میکنم عجب ماهیا ییه..

هرچی به بچه ها گفتم یه کدومتون محض رضای خدا برید کمکش کنید …نرفتن منم حوصله نداشتم راستشو بخواید همتون.

غذاهارو اوردو نفری دو تا سیخ به بقیه داد .. اولین لقمه رو به جان خودم به جان مادرم خالی خالی گذاشتم تو دهنم دیدم زیره دندونم صدای شیکسته شدن یا خورد شدن میاد از دهنم دراوردم دیدم با شنو ماسه ماهیارو کباب کرده..

 هممون بالا آوردیم .. گفتم: ماهیا رو نشستی !

 گفت : مگه من نوکرتونم  هی دستور میدید.. گفتید بخر خریدم گفتید کباب کن کباب کردم… منم گفتم اگه دوست دختر داشتن انقدر سخته میخوام صد سال سیاه باهیچ دختری دیگه دوست نشم که بخاطرش حواسم اینطوری پرت شه..

فرشیدم نشست ماهی رو همینطوری با کثافتاش خورد.. گفتم : نخور حوصله  مریضداری ندارم بفهم اومدم تفریح نیومدم تو پانسیون بشینم هر کدومتون دلو رودتون دراومد خوبتون کنم… الا و لله که غذای دریاییه من معدم به خوردن این غذاها عادت داره.. نشست تا آخر خوردو دوتا لقمه هم گذاشت تو دهن ما.. … ظهر خوابیدیم .. از خواب با شیکم درد بیدار شدم دیدم همه خوابن ..دوییدم طرف دستشوویی هر چی در زدم باز نکرد  .. گفتم : نامرد بیا بیرون الان میریزه.. فرشید ریخت ریخت بیا بیرون..

به انگلیسی گفت: نه نه ..پلیییییییییییییییز پلییییییییییییز ویت…..

خلاصه هممون تا شب حالمون بد بود.. این میرفت دستشویی فوری اون یکی میرفت.. اگه فرشید تو دهنمون نکرده بود مجبوری هیچ کدوممون مسموم نمیشدیم.. البته خدارو شکر چون مردیم هممون استقامت بدنمون خیلی بالاست..

فردا صبح با صدای الله اکبر .. لا اله ا… بیدار شدیم.  رفتیم دمه در دیدیم تشییع جنازه یه پیره زنست که قشنگ خونش رو به روی ویلای ما بود.. چون دیدیم همش 3 4 تا مردن منم به بچه ها گفتم بیاید بریم زیر بدنشو بگیریم که بنده خدا خدا بیامرز احساس غریبی نکنه.. هممون رفتیم الا فرشید..

رفتیم تو اتاقو اینا دیدم فرشید یه جا نشسته کز کرده! گفتم: چته باز! گف: بردیا میترسم  این پیرزنه قدش کوتاه بود .. کمرش خم بود موهاشم قرمز بود یک چادر خونگی هم بسته بود دور گردنش.. همیشه هم منو یه جوری نگاه میکرد..

 گفتم : چه جوری! گفت: زل میزد به چشمام واسه همین هرموقع میدیدمش فرار میکردم.. هه.. خلاصه بعد از ظهر فرشید خوابید منم واسه تلافیه کاری که با ما کرده بود یه نقشه کشیدمو به بچه ها گفتم.. مهدی رف چادر نماز خرید.. فرهانم فیوزای برقو شل کرد..

منم مثل همیشه با رضا نشستم به شطرنج بازی کردن.. ساعت 8:30 بود فرشید اومد تو حیاط گفت: شام چی داریم!

گفتم امشب نوبت توئه بخری: برو از رستوران سر خیابون پیتزا بخر گفت  : مگه شماره ندارید.. زنگ بزنید بیارن . گفتم : مگه تهران! نه برو پیاده بخر همینم که یه هوایی بخور رنگت پریده زود بیا .. گفت : ماشینو بدید ببرم گفتم بنزین نداره گفت: ماشین افشین چی! گفتم: رفته بیرون..

خلاصه که فرستادیمش بیرون.. ساعت 9 رفت راس 10 اومد .. افشینو فرستاده بودم سر کوچه که هرموقع اومد بهم یه تک زنگ بزنه که من فوری بیام بیرون..

فرهان پشت حیاط بود دم فیوز برق که تا رسید برقارو قطع کنه..

خلاصه چادرو انداختم رو سرم دستمال سر قرمز بستم به سرم بعد چادرو طوری گرفتم که یه چشمم معلوم باشه.. افشین بهم تک زد.. رضا رم فرستادم پشت ماشین تا فیلم بگیره.. چشاتون روز بد نبینه وسایلا دستش بود به سمت ویلا داشت میومد.. برقا قطع شد.. کوچه تاریکه تاریک بود از ویلا زدم بیرو کمرمو خم کردم یه چاقوی میوه خوری تو دستم یهو منو دید.. یه ذره اومد جلو دیدم سر جاش وایستاد..5دیقه نیگام کرد بعد گفت: ببخشید خانوم میشه از دمه ویلامون برید اونور میخوام برم تو..

 

با دهنم صدای طوفان دراوردم بعد صدامو زنونه کردم و وحشتناک گفتم: بیا تووووووووووووووو همه منتظره تو ان…دیدم قدم به قدم عقب میره.. یهو دویید فرار کرد منم دوییدم دنبالش کارد میوه خوری رو دراوردم یعنی میخوام بکشمت.. داد میزد تو کوچه.. کمک کمک یکی نجاتم بده.. از کوچه زد بیرون دیگه نرفتم دنبالش چادرو دراوردم آروم اروم رفتم به سمت ویلا که بهم زنگ زد..

 گفتم : چیه خریدی غذارو یا باز دسته گل به آب دادی.. گفت میای سرکوچه دنبالم برقا رفته! گفتم : نه! گفت: تو کوچه اون پیره زنه وایستاده میخواد منو بکشه..دستش چاقو بود..

رفتم دنبالشو اینا مثل پسر بچه ها گریه میکرد میگفت : از اینجا بریم من میترسم .. میخواد منو بکشه.. من دیگه اینجا نمیمونم ..اینجا روح داره اینا منو میخوان تو تاریکی بکشن..

منم گفتم : کجاشو دیدی امروز از همسایه ها شنیدم پیره زنه جادوگر بوده! جن داشته.. حتما جناشو فرستاده دنبالت…

خلاصه شب همه خوابیدن منو فرهانو رضا بیدار موندیم.. فرشیدو خوابوندم رو تخت خودمون سه تا هم دقیقا  زیر پاش ..پایین پاش رو زمین خوابیدیم.. ساعت : سه بود به بچه ها گفتم صداتون در نیاد..

چراغ آشپزخونه رو هم خاموش کردیم.. آخه واسه اینکه نترسه روشن گذاشته بودیم .. یهو از پایینه تخت دو تا دستامو آوردم بالا پاهاشو کشیدم سمت خودمون  بعد سرجام مثل جنازه خودمو به خواب زدم … اینجوری کرد: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییییییییییییی

هممون زدیم زیر خنده ..

گفتم: چی شده باز..! توهم زدی! نکنه قرص میخوری توهم میزنی مارم میترسونی..

گفت: نه نه پیرزنه پامو کشید … دیدم خیلی ترسیده..

گفتم: فرشید جان نترس من باهاتم پسر عمو…… تو هیچی از شب اول قبر یه انسان نمیدونی! آدما وقتی میمیرن روحشون میره پیشه کسی که دوستشون دارن  فکر کنم خانومه عاشقت شده بوده و از عشقتو مرده.. (اونم که ساده…….)

 

خلاصه که تا صبح نخوابیدش و چراغای اتاق هم روشن بود.. و هرنیم ساعت یک بار یکیمونو بیدار میکرد که حواسمون به دور و اطراف باشه… هه هه هه .. خندیدید یا ترسیدید راستشو بگید..حالا هم خودم اینجام.. دیگه عذر که طولانی شد..

تو نظرات نظری رو خوندم ناراحت شدم.. مگه یک انترن دل نداره و اینکه نمیتونه شادی کنه یا تفریح که شخصی به نام خانم (شین) نوشته مطمئنی دکتری! بله تا اونجایی که این دوران 7سال رو گذروندم و تا اونجایی که همه میدونن من انترنم و هنوز نامه عملم نیومده تا ببینم دکتر میشم یا خیر… دعا کنید دیگه…

مخلص همه .

ترس

سلام

اولا از دخمل خانومای خانوم و با فرهنگ و عزیز که به من سر میزنن تشکر میکنم همتون تاج سر منید ..

تفاوت قائل نمیشم. همتون یکسان

 

خیلی مرسی که با من همتون هم تو غمم شریکید هم تو خنده و شادی هام..

 

حدیث خانوم ما هم که خوب شد..

اون یکی خانوممون حالش بده..

گوشیهاشو خاموش کرده .. مثلا که چی خانم خانوما.. ونوس خانوم عیبه .. گوشیتو خاموش نکن..

زشته من نمیدونم الان چه طوری باید با تو در تماس باشم یا ببینمت..

به هر حال من که گفتم دیوونه تو هم بیا دو روز پیش حاجیت  پات که هیچی .. روحیت عوض میشه..

تصمیم دارم برای دو یا سه هفته برم شمال..

چون خب فعلا منتظر جواب امتحاناییمو فعلا بیکارم.

 

خاطره : اصل مطلب

 

 

سه شب پیش  پسر عموم از انگلیس اومد ایران!

یعنی الانم چون پرواز به اونورو دیگه نمیدن موندگار فعلا اینجا..

خلاصه که اقا فرشید دو روز موند خونه مادربزرگم و چون تنها بود مادرم بهم گفت :

بردیا فرشید و بیار اینجا که راحت پیش تو باشه چون ما هم که دختر  نداریم.

ما هم گفتیم : چشم

دیشب اوردیمشو نشستیم به حرف زدنو خندیدن که مادرم رفت ساعت ۱۱ خوابید.

 

خلاصه که مخ منو داشت میخورد هی از یکی از دخترای فامیل که خیلی ازش خوشش اومده بود حرف میزد منم اتیشی میشدم از اونجایی که خیلی غیرتی ام بهش میگفتم داداش جان من جلو من ازش صحبت نکن..

اونم دو دیقه حرف نمیزد و دوباره شروع میکرد.

با هزار زور و زحمت  بهش دوغ میدادم که بخوره بخوابه! سنگین شه..

ساعت ۲ گرفت خوابید.

منم تخت خودمو دادم بهش رو زمین خوابیدم.

ساعت ۵ و نیم از خوب پریدم دیدم دست به آب دارم..

گفتم به خودم چراغارو روشن نکنم بیدار شه همینطوری برم حتی از نور موبایلمم استفاده نکردم.

شیکمم هم دررد میکرد از جام بلند شدم اومدم از بغل تخت این رد شم دستمو  گرفتم به تخت .

( تخت من فرفژست ) صدا میده..

دستمو گرفتم به تخت دیدم از رو بالش بلند شد

نگام کرد یهویی مرتیکه خرس گنده اول اروم گفت : اوه مای گاد

یوهو صدای گوش خراششو بلند کرد .. دادیی بود که این میزد.. داد نه از ته حلقش فریاد میزد..

منم اصلا حواسم نبود که چراغ و روشن کنم

دیدم داره داد میزنه قلبم وایستاد منم ترسیدم..

منم پشته سرش شروع کردم به داد زدن.. مثل ۲دیوانه..

یهو مادرم اومد تو اتاق چراغو روشن کرد دید ما دو تا داریم داد میزنیم.

چراغو که روشن کرد من اومد منو محکم بغلم کرد که اروم شم.. دید فرشیدم هنوز شکه است  اونم بغل کرد..

به خدا به موی سفید مادرم احترام گذاشتم وگرنه محکم سیلی میزدم تو گوشش تا از شوکه بودن در بیاد.

صبح بیدار شدم دیدم بیداره برام قهوه درست کرده بود.

گفتم : دیشب چت شده بود

دیوانه شده بودی!

گفت: اخه چطوری بگم بردیا من حتما شبا باید چراغ اتاقم روشن باشه

میترسم.

 (فکر کنید! از من ۲سال بزرگتره .. میترسه!! دیگه وقته زن گرفتنشه اما حیوونی میترسه)

 

انقدر از  صبح تا حالا میخندم به این قضیه دارم می میرم..

شاید خنده دار نباشه .. اما خودتونو اگر جای من بذارید یا اگه جای من بودید ریسه میرفتیددد.

نوکر همتونم ..

راسی بچه ها اگر پایه شمال هستید خبرم کنید

 بچه ها پروفایلمو فعال کردم

من آن مرد..

صدای خش خش نفسهایش را می شنوم 

دستهایش سرد است

چشمهایش پف کرده است..

هر ساعتی که میگذرد قطره اشکی بر روی گونه اش جاری میشود . 

 

سکوت کل اتاق را فرا گرفته است..

 

به مادر پیرم هم سری میزنم.. او هم خواب است ...

 

چراغها را خاموش میکنم..

به سراغ او باز میگردم

گیسو وان بلندش را نوازش میکنم..       

نبضش را میگیرم..

با او حرف میزنم..

صدایش میکنم..

جوابم را نمیدهد..

بدنش داغ داغ است...

شعله بخاری را کم میکنم باز هم بدنش داغ است..                                          

اب سردی درون کاسه میریزم و با دستمال پاهایش را خیس میکنم تا دمای بدنش برگردد...

اما باز نمیگردد..

در خواب نام مردی را صدا میزند..

دستانش را در دستم می فشارم باز هم او را صدا میزند..

اشک درون چشمانم جمع میشود..

اروم میگویم: چیه! من همینجام .. کنارتم اما...

نمیتوانستم بگویم من ان مردی که میخواهی نیستم..

من ان مردی هستم که تو را می خواهد..

 

گله ازغصه نیست

گله از درد من است

گله از غصه ی بی رنگ من است...

 

 

این آهنگ رو تقدیم میکنم به تو...

نوشته: تازه همین امروزظهر وقتی رو زمین بغل بخاری خواب بودی بغلت نشسته بودم داشتم بهت نگاه میکردم.. این متن اومد تو ذهنم..

این متن بی معنی هم تقدیم به تو..

 

 

 

 

 

 

 

درد بی درمون

سلام   بچه ها نبودم نیستم

غیبت هم زیاد دارم برای نبودنم.. یه چند هفته ای در اصفهان مشغول به کار بودم امتحانم که داشتم.. سال دیگه هم امتحان اخری رو بدم پزشک میشم..

یه خاطره جالب از اونجا مینویسم که ..

رفتم اصفهان چون شیفتی ۴۸ ساعت باید تو بیمارستان کار میکردم به اقا رضا دوست قدیمی بابام که خونش تو اصفهان گفتم که میام پیشتون میمونم! اونم قبول کرد.. این اقا رضا ۶ تا دختر داشت.. خلاصه شیفته ۴۸ ساعته رو گذروندم .. خسته و کوفته اومدم  خونه ساعت ۹ صبح بود.

کمرمم بدجور گرفته بود.. نشسته بودم رو سکو تو حیاط که کفشامو در بیارم دیدم دو تا دست داره کمرمو میمالونه گفتم این کیه دیگه! برگشتم دیدم دختر  بزرگشه که ۸سال تفاوت سنی داریم یعنی ۸سال از من بزرگتره و ازدواجم نکرده.. گفتم کتی خانم دستت درد نکنه..

از زیر دستش فرار کردم گفت کجا میری ! لب پایینمو گاز گرفتم گفتم : بده . زشته عیبه اقا رضا ببینه فکر میکنه حالا چیه.. !

گفته : بده خواستم حالتو خوب. کنم!

خلاصه ببینید تو یه شب چه بلاهایی سر من اومد..

رفتم تو اتاق

 زن اقا رضا گفت : برو یه دوش بگیر خواستی بیای بیرون داد بزن بگو برات حوله بیارم..

گفتم: چشم. 

رفتم تو حموم 

حموم اینا هم شیشه ایه شیشه ش ماته!  جلوی شیشه هم یه پرده کشیدن که کسی نبینه! موهامو شامپو زدم داشتم چشامو میمالوندم دیدم

یکی از اون وروجکا شیشه رو کشیده اونور سرشو کرده تو داره منو نگاه میکنه.. داد زدم گفتم

واااااااااااا یعنی چی ! واسه چی نگاه میکنی دختر! دیدم صدای خنده سه چهارتاشون اومد. ۵دقیقه ای حموممو کردم که باز اینا نیان تو  حوله رو از زن رضا گرفتم گفتم کسی پشت در نباشه میخوام برم تو اتاق دیدم هیچ صدایی نمیاد.

حوله رو پیچیدم دوره کمرم که یواشکی جیم بزنم دیدم ای داد دوباره نگام دارن میکنن

بهشون اخم کردم گفتم : چیه ادم ندیدید! خندیدن گفتن نه تو رو تا حالا ندیدیم! منم میخواستم یه کار کنم که دیگه از این کارا نکنن گفتم: تا سه میشمارم اگه از اینجا رفتین که هیچی اگه نرفتین حولمو در میارم ! دیدم مریم (وسطیه) داد زد مینا 

زهرا بیاید نمایش داریم .. گفتم چی!

داد زدم گفتم خیلی بی حیایید بذارید باباتون بیاد من میدونم با شما ۶تا

کوچیکه گفت ببخشید 

خلاصه لباسمو پوشیدم گرفتم خوابیدم.. انگار یکی قلقلکتون بده از خواب پریدم دیدم مریم داره موهامو ناز میکنه تا دید من بیدار شدم خواست فرار کنه گفتم وایستا ببینم..

گفت: چیه

گفتم: میخواید با این کاراتون منو از این خونه بیرون کنید! که شب پاشم برم تو مسافر خونه بخوابم! گفت: نه به خدا همچین قصدی نداریم.

گفتم: اینو میدونستید که من بدم میاد دختر نامحرم دستشو به من بزنه!

سرشو انداخت پایین!

گفتم: اینم میدونستید که بدم میاد دختری که ادعای خانمی میکنه بدنه لخته منو ببینه!

گفت: داششتیم شوخی میکردیم گفتم: از این شو خیا بدم میاد دختر خوب به خواهراتم برو بگو

سرشو تکون داد رفت بیرون.

دوباره گرفتم خوابیدم.

سره شام بیدار شدم. از اتاق رفتم بیرون دیدم کتی داره دندوناشو مسواک میزنه یه ذره دقیقتر شدم داد زدم گفتم: کی به تو گفته مسواکه منو بزنی به دندونات .. دهنشو اب کشید گفت: خب جنس مسواکت خوبه ایندفعه رفتی خارج مارج واسه منم از این مسواکا بیار بعد مسواکو اب کشید گفت بیا دادش بهم رفت اون اتاق..

به روی خودم نیاوردم گفتم ولش کن..

رفتم پیش اقا رضا نشستم داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم

پریا دختر کوچیکه رضا که ۱۸ سالش بودو چااااقم بود اومدش تو پذیرایی نشست.. دختره نفهم لباس مردونه منو پلیور بافتنیمو که مادرم برام بافته بودو  پوشیده بود.

به خدا فقط یه بار پوشیده بودمش..

گفتم : چطوری پریا خانم

به روی خودش نیاورد..

دستمو گذاشتم

رو پیشونیم گفتم : لباسمو از کجا برداشتی پوشیدی!

خیلی گستاخ و پرو گفت: از تو ساکت..

باباش گفت: بچه ست دیگه.

گفتم : یعنی چه برو لباسمو در بیار من به این لاغری این چطوری تو تن تو رفته.. گریه کرد رفت در بیاره رفتم تو اتاق دیدم پلیور خدا بیامرزم...........

یه ذره نشستم فکر کردم گفتم اگر تا نصفه شب اینجا بمونم اینا منو میکشن بهتره برم.. ساکمو جمع کردم مسواکو گذاشتم رو میز..

حالا هرچی اقا رضا اصرارمیکرد میگفت بمون گفتم نوکرتم به خدا اگه بمونم... خلاصه که فرار کردم.

که ساعت ۱۰رفتم با ساکم تو بیمارستان همونجا یه ۲ساعت خوابیدم فرداشم بچه ها جریانو فهمیدنو هم اتاقی حسین یکی از دوستای گلم شدم.

اینم  از خاطره.

بچه ها یه ادرس وبلاگ بهتون میدم الان که راجع به من آپ شده برید بخونید.. تو روزایی که من نبودم مطلبو نوشته..

برام خیلی جالب بود.. و قشنگ..

نظرتونو براش بذارید .. و برای منم هست دیگه

 

http://batista-underestand.blogfa.com

نوکره همتونم.

سخنرانی

سلام یه چند وقتی  نبودم رفته بودم باکو جاتون خالی ...

میخوام یه خاطره بنویسم که بیتربیتیه! اگه فکر میکنید اینن خاطره رو بخونید من از چشمتون میفتم نخونید

شب توی حیاط بودم یواشکی داشتم سیگار میکشیدم  دیدم یکی از بچه زرنگای که با منم خیلی کل کل داشت داره از زیر در بین اتاقای بچه ها یه چیزی پخش میکنه

این پسر ایرانی نبود و با زبان ما هم اشنا نبود! استادا به فینگلیش براش جزوه مینوشتن

اسمشم مارک بود ...خلاصه رفتم دیدم زیر در اتاق منم انداخته.. دیدم بی ناموس بین بچه ها مجله سکسی پخش میکنه که همه فرداش امتحانو خراب کنن. خلاصه فردا امتحانو دادیم پس فردا یه مجلس برای تجلیل از مدیر دوم دانشکاه که ارج زیادی داشت و همه ازش میترسیدن و وزیر آموزشمون داشتیم.

مارکم همون روزش سخنراانی داشت بلاخره بچه زرنگ بود دیگه... متن سخنرانی رو کتابدارمون براش نوشته بود و داشتن رو متن کار میکردن.. این سخنرانی رو همون روز اجرا داشت و یعنی اصلا معنی رو نمیفهمید.. فقط حفظ میکرد

با فرهان رفتیم کتابخونه طوریکه کتابدارو فرستادم پیش مدیرر و فرهانم سر مارک رو گرم کرد..

زود رفتم چندتا کلمه های اساسیش رو که به این سخنرانی مزبوط میشد عوض کردم یه کپی واسه خودم گرفتمو جیم زدیم..

روز جشن بود و همه تو سالن جمع بودیم.. هممون پسر بودیم دیگه...

مدیر دانشگاه با وزیر اموزشمون ردیف اول نشسته بودن و کتابدارم ردیف دوم .. کتابدار بدبختمون هی به مدیر میگف که سخنرانی رو من نوشتما ببین چی نوشتم..

اینجا هم داشته باشید که مدیر ما یک مرد بداخلاق بود که باعث میشد بچه ها خودکشی کنن چون به راحتی لیسانس نمیداد و بخاطره همین کل دانشگاه اسمشو

گذاشته بودن سرویس..

وزیر اموزشم یه مرد چاق و خپل بود که پهلوهاش خیلی بزرگ بود..

خلاصه مارک اومد و شروع کرد به سخنرانی کردن.... بخونید

 

مقدم شما رو گرامی میدارم .. میهمان ویژه ی ما وزیر آموزش..

و به معلمان و دوستان احترام بگذارید.

دانشگاهمون بالاتر از همه دانشگاه هاست. اعتبارش منحصر به فرده.. برای مدیر دانشگاه دست بزنید..

اون یه مرد فوقالعادست..

۳۲سال اون بی وقفه  دهن دانشجوها رو سرویس کرده.. امیدوارم به این کارش ادامه بده ما همه مون تعجب میکنیم  که چطور یک نفر در زندگی میتونه دهن این همه ادم رو سرویس کنه... (همه میخندیدن حتی وزیر اموزش.. هی مدیر میخواست بره بیرون وزیر نمیذاشت..!)

با تلاش سختش توانسته که انقدر استقامت کنه هر دقیقه از عمرش صرف سرویس کردن میشه..بیاید روش او را دنبال کنیم.. هرجایی بریم قول میدیم که دهنمون سرویس میشه.. ما پرچم این سرویس شدنمون رو در همه جای این جهان بلند میکنیم.. ما به همه دنیا نشون میدیم که ظرفیت سرویس شدنمون قابل مقایسه به هیچ دانشجویی دیگه ای نیست..

هیچ کجا در  روی زمین....( حرفش با مدیر تموم شد و رو شو کرد به وزیر اموزش .. همه ساکت شدن..

آقای وزیر ظهر بخیر

شما چیزی رو به این دانشگاه هدیه دادید که بشدت به اون نیاز داشت .. سینه سینه  سینتون رو..

هرکسی سینه داره ولی مال اون تو جیباشه  ... کسی به این اسونی ها گیرش نمیاد.. شما خیلی سخاوتمندانه سینتون رو پیشنهاد دادید به این سرویس کننده بیرحم ..حالا ببینید چقدر با سینتون رشد کرده..

(اینجا هردوشون بلند شدن ... من به فرهان گقتن جان خودم الان با کتک میارتش پایین اما نیاورد..)

ماه مرداد وقت شعر هست

این شعر رو تقدیم میکنم به خودم که شب و روز وقتمو برای نوشتن این شعر کردم..

صدای یک گوووز خوب و محترمه

گوز ؟ خوبه صدا خفه کن

صدای یک گووز متوسط قابل تحمله

صدای یک گوز خفیف غیر قابل تحمله

و یک چس رو نمیشه تحمل کرد..

(وسط حرفش مدیرمو پس گردنشو گرفت بردتش پایین)

بدبخت فکر میکرده که ما هممون میخندیم واسه اینه که سخنرانیش عالیههه

مارک لقبشش صدا خفه کن بود  چون وقتی سر کلاس می بودیم یه بوووهایی میداد یعنی شیمیایی میزدد..

دیگه اونشب کلی خندیدیم جای همه خالی بود ..

ببخشید بیتربیتی بود.

درد و دل

از امروز دیگه مردم گناه نمیکنن دیگه سعی میکنن دل همو نشکونن .. دیگه همه قانع میشن .. راضی میشن که توی محرمو صفر حتی شده به یه نفر خوبی کنن..

خوبی کنن..

خوبی شونو میکنن.

 بچه ها همه سعی میکنن به پدر و مادراشون احترام بذارن.. من چی بگم مادر من 

 من چی بگم مادر که کمرم خم شده .. خم شدم از این بدیای مردمو آدماش..

هر سال محرم توی یه محله ی پایین شهر نذر کردم تو یکی از تکیه هاش با بچه های اون محل جمع میشیم هر شب چایی میدیم...

 دوستام میگن بردیا چطور شده که از اون سر دنیا میای اینجا و... اخه من نوکر حضرت عباسم نوکر اون حسینتونم.

اون حسینی که هر سال به خاطرش میرم تو خیابونا به بچه های بی سرپرست  کمک میکنم.

آقا امام حسین همه این کارارو میکنم که یه نیم نگاهم به من بکنی.. بد جور خاطرتو میخوام .

بدجور وقتی میشینم سر سجاده بهت فکر میکنم.

اقا تو اقای تو اقای مایی..

اقا یادته ۹ سال پیش اومدم زیارتت گفتم چرا من این جوری ام چرا من زندگیم هیچ چرا من خالی از مخمصه ام.

اقا یادته شبش اومدی تو خوابم چی گفتی..

اقا من هرسال به خاطره تو علم میکشم.. به خاطره اینکه وقتی بد بختیای مارو میبینی اشک تو چشمای زیبات جمع میشه ..

اقا فقط یه چیز ازت میخوام تو که همه چی بهم دادی..

 اقا من سلامتی مادرمو میخوام اگه اینم خدا ازم بگیره دیگه کمرم میشکنه.. اقا نوکریتو میکنم...

اقا ..

یه پست متفاوت و نسبتآ طولانی درباره احضار

روز اولی که پامو گذاشتم تو پانسیون بیمارستان خیلی

 خوشحال بودم.راه سرسبز و پرپیچ و خم که کمتر از ۳

دقیقه با لیبر فاصله داشت.یک هفته باید تو پانسیون

 میموندم .گفتم یه کم بچه های پرستاری رو از

 یکنواختی در بیارم.پیشنهاد احضار روح دادم از اون موقع

 همه بهم با ترس و لرز نگاه میکردن غیر از ۳ نفر که در

 حالت ویبره پیشنهادم رو قبول کردند.علی هم برای

 اینکه کم نیاره تو جلسه شرکت کرد.شبی که قرار شد

 احضار کنیم ۲ تا از انترنا رفتن اعزام و موندیم ۳ نفر

 تو پانسیون.ساعت ۱۱ نشستیم سر لوح احضار و از

 ارواح آقاجون و مامان جون خودمون تا روح ابوعلی سینا

 و هیتلر و همه رو صدا زدیم.از بس حمد و سوره خوندیم

 فکمون قفل شده بود.علی خسته شد و گفت روح

 سرگردان صدا کن.حالا از اون اصرار و از من انکار .آخر

سر راضی شدم و گفتم : هر روحی در این مکان حضور

 داره بره روی کلمه بله!( این بار حالشو نداشتیم حمد

 و سوره بخونیم دیگه) یه دفه دایره شروع به حرکت کرد

 و رفت وایساد روی بله.علی از ترس داشت چشاش از

حدقه میزد بیرون با صدای بلند گفتم سلام! رفت رو

کلمه جن!! بازم سلام کردم و باز همونجا ایستاده بود.

من ـ تو واقعا جن هستی؟

جن ـ بله

 

م ـ پس میای با هم خداحافظی کنیم؟

ج ـ خیر...

م - جن کافر یا مسلمون؟

ج - کافر

درحالیکه داشتم به خودم و علی فحش میدادم و نفرین

 میکردم که چرا روح سرگردان صدا زدیم گفتم:

م - بنابر این حاضری به سوالای ما جواب بدی؟

ج ـ بله.

م ـ چند تا مریض الان تو زایشگاه هست؟

ج - ۳ تا (درست گفت)

م - من چه سالی ازدواج میکنم ؟

ج - ۱۳۹۲(این موردو نمیدونم درسته یا نه ایشالا درست

  باشه)

م - حالا بیا دیگه با هم خداحافظی کنیم

ج - خیر

م - باید خدافظی کنیم

ج - خیر

پرسیدم اسمت چیه؟ جنه گفت : کبار

م - چه اسمی!چقدر مسخره خیلی خب بگو من

 چطوری میمیرم؟

ج - سکته!

م - چه سالی؟

ج - ۱۴۲۱(یعنی من میشه ۷۰اینا سالم!)

م - ما آدمای خوبی هستیم؟

ج - خیر

م - چرا ؟!

ج - احضار ما!!!!!

من بازم ازش خواستم خدافظی کنیم و اون امتناع

 میکرد.حسابی گیج بودم به چیزخوردن افتاده بودم.علی هیچی نمیگفت اون یکی هم که داشت از حال میرفت.

هممون شروع کردیم آروم بسم الله گفتن ولی اینقدر

 قوی شده بود که دایره رو مرتب این طرف اون طرف

میبرد و خدافظی نمیکرد.دست راستم که روی دایره بود

 یخ کرده بود و داشت میلرزید تموم انرژیشو داشت از من

 میگرفت لامذهب! تو همین حال زار و نزار بودیم که

یکی از بچه های اتاق عمل که حافظ قرآن هم بود از راه

رسید و شروع کرد به مسخره کردن ما. من این شکلی

شده بودم بهش گفتم برو قرآنو بردار بیار.اولش

فکرکرد داریم مسخره بازی در میاریم بعد که قیافه منو

دید() رفت که قرآنو بیاره . جنه دیوونه شده بود دایره

 رو هی میبرد این طرف اون طرف...فحش میداد میگفت:

 گم شید ! بمیرید! خفه شید!

م - خودت گم شو!

قرآنو آورد و نشست.چشامو بستم و یه لحظه از خدا

خواستم کمکم کنه چون اگه اتفاقی میافتاد من

مسئولش بودم. یه چیزی تو ذهنم گفت سوره جن!

دایره همینطور میچرخید و به ما فحش و ناسزا میگفت.

 دست من رو هم با خودش این ور و اون ور میکشید.

 دیگه دستم کاملا بیحس شده بود.  به پسره گفتم

سوره جنو باز کن وبلند شروع کن به خوندن.اونم شروع

 کرد.

جنه : نخون!

من : میخواد بخونه.

ج -۶۶۶  ( قابل توجه کسایی که معنی این عددو

 نمیدونن این عدد عدد شیطانه)

م - باید خدافظی کنی وگرنه ادامه میده...

جن - خداحافظ!

دایره رفت روی خداحافظ و دیگه تکون نخورد. قیافه ما

سه نفر این شکلی شده بود

اون شب تا ساعت ۳ فقط قرآن خوندم و از این کار توبه

 کردم.فرداش یکی بچه ها توی جوشن دیده بود " کبار

 یعنی بزرگان! "

یک خاطره  فراموش نشده..

سلام من خیلی دیر به دیر میام این از مزیت شغلمه .. انترنی و هزار دردسر.. خیلی دوست دارم خاطره های انترنیمو بنویسم اما نمیشه .. فعلا وقتش نیس..

اما میخوام یه خاطره کوتاه از دوران دانشجوییم براتون بنویسم که واقعا همیشه با وجود این خاطره زندگی میکنیم..

من در مشهد درس میخوندم یعنی دانشگاه شبانه روزی!!!! برای پسران... نه شما دیده بودین دانشگاه هم شبانه باشه... زمان  ما که بود .. بگذریم..

من 2تا دوست داشتم که هر سه مون هم اتاقی بودیم.. فرهان و رضا..

یه روز رضا با من سر آبجیش قهر کرد... اخه گفتم خونتون مثل فیلمای سیاه و سفید قدیمی میمون که توش پر از بدبختیه.. آبجیتم که لب پنجره میشینه به امید شوهر...

خلاصه اونم با ما قهر کرد..

فردا شبش تو خیابون بودم که مادر رضا بهم زنگ زد که باباش حالش بد شده بیاید کمک.. در صورتیکه خود رضا خبر نداشت.. چون موبایل نداشت.. چون فقیر بودن و موبایل هم اونموقع واقعا گرون بود..

با فرهان سوار موتور شدیم رفتیم باباشو برداشتیم رفتیم بیمارستان .. پول بیمارستانم خودم حساب کردم که یک ساعت بعد رضا با چشمان گریااان اومد تو و منو محکم بغلم کرد...

خلاصه ما هرسه مون شب موندیم اونجا..

ساعت 9 صبح هم امتحان کلی مون رو ازمون میگرفتن که اخرش رتبه ها معلوم میشد..

یک ربع به 9 مامان رضا از خواب بیدارمون کرد گفت بدویید امتحانتون دیر شده..

مثل جت سوار موتور شدیم و ساعت 9ونیم رسیدیم سر جلسه امتحان.. من وسط بودم اون دوتا هم گوشه کنارا.. 

تا ساعت 11 وقت داشتیم..

11شد 11 و نیم .. بچه ها همه برگه هاشونو دادن.. 11ونیم شد  دوازدهو نیم که مراقبه هم داشت برگه هارو جا به جا میکرد گفت برگه هاتونو ازتون نمیگیرم...

من بلند شدم و فرهان و رضا هم پشتم از جاشون بلند شدند..

با حالت کاملا جدی و اخم  رو به مراقبه گفتم: تو منو میشناسی! گفت : چی!

گفتم : این دو تا رو چی اینارم میشناسی..

گفت: پسر رئیس جمهورم باشید برگه هاتونو نمیگیرم..

(یعنی هیچکدوممون رو نمیشناخت) 

بعد من برگه های فرهان و رضا رو گرفتم ... و برگه های بچه ها هم رو میز بود 

گفتم: پس نمیشناسمون..

گفت: نه..

با خنده گفتم : چه بهتر..

و تمام برگه های امتحانی بچه ها رو با برگه های خودمون قاطی کردم.. و پرتاب کردم رو هوا..

و هر سه مون در رفتیم..

اخه یکی نیس بهش بگه پیرمرد نمیگی شیطون ترین پسر دانشگاه برگه هارو قاطی میکنه تا نتونی دنبالشون بگردی..

یک هفته بعد جوابا اومد..

رضا و فرهان و بقیه ی بچه ها دم تخته های بزرگ بودن تا رتبه اشون رو ببینن..

فرهان یکی مونده به اخر شد و  رضا رتبه ی اخر رو گرفت... خیلی ناراحت بودن فکر میکردن من قبول نشدم.. یه ذره از بالا اومدن به پایین دیدن که اقا بردیا رتبه 1 رو آورده..

و بازهم ناراحت شدن..