تولد سگی
سلام سلام سلام
خوبین همگی! خوشیدو سرحالو...
تو این چند روز مادرمون گیر سپیچ داده بود که بردیا تو باید زن بگیری خسته شدم بابا از بس تو این خونه دیدمت یا خونه رو گذاشتی رو سرت یا منو موش آزمایشگاهیت میکنی
اخه من یه غلطی کردم قبل امتحانم واسه اینکه همه چی یادم به مونه به یه ادم نرمال احتیاج داشتم که به عنوان بیمار روش کار کنم..
مامانمم از اونجا که خرافاتیه میگفت با این کارات من بدتر مریض میشم میفتم تو خونه دم عیدی هممون فلج میمونیم
خلاصه که هی گیر میداد ..
منم واسه اینکه مخمو نزنه رفتم خونه دوستام که مجردی زندگی میکنن چه عرض کنم تو فردوسی طرفای جامی رفتم چند روزی اونجا موندگار شدم..
به مادرم گفتم میرم سفر کاری.. از این بابت خیلی از دستم دلخور بود. که چرا تنهاش میذارم.
اسم دوستام سینائو محسن بود
از اون بچه خفنا که دیگه اسمشون به قول خودشون تو دانشگاشون در رفته بود..
از این که ادمای بدی بودن به ظاهر خیلی هم خوشحال بودن تاززه
شب دیدم هی گیر میدن بردیا تو رو خدا تولد وحید یکی از همشاگردیای قدیممونه تو راهنمایی ..چاق بودو اینها.. هرچی
به مغزم فشار اوردم گفتم اخه وحید کیه! یادم نمیومد که...
هی گیر میدادن که باهاشون برم..
خلاصه که اوکی و بهشون دادمو رفتم..
اولش گفتن مهمونی خانوادگیه مارم دعوت کرده نمک گیرش بشیم.
خلاصه که راس ساعت ۹ بلند شدیم راه افتادیم به طرف جاجرود تو اون تاریکی// ...
رسیدیم..................................................................................../
اولا که تو اون مهمونی لول میزد از دخترو پسر که همه داشتن میرقصیدن..
انقدر به اون دوتا فحش دادم که اختیارم دست خودم نبود. دیدم تا رسیدن تو پارتی رفتن وسط
وحیدو دیدم .. شناختمش
تا دیدمش
گفتم: چطوری تپل موپل هنوز خرسیا
ناراحت شد .. گفت: تو هم هنوز بچه مثبت مدرسه ای ! شنیدم دکتراتم گرفتی.. گفتم اولا دکترا نه! بیسواد..
دوما منم شنیدم تا دیپلمتو گرفتی بابات به زور زنت داده! راستی وحید زن بیچارت خبر داره تو اینجا پارتی گرفتی
گفت: نه بفهمه دارم میزنه
گفتم: مطمئن باش به زنت یه روزی میگم چه کارایی میکنی پاشه جمت کنه ( به خدا تو اون لحظه داشتم شوخی میکردم)
دیدم محسن اینا اومدم سر میز پیش من نشستن تا نشستن شروع کردم به غر زدن
گفتم: خجالت نمیکشید به من دروغ میگید .. محسن به سینا گفت: واسه همین میگم پیش بردیا نریم بشینیم هی زوزه میکشه..
چند دقیقه ای نشستن پیش من که خدمتکار اومد آبمیوه بهمون داد قرمزه قرمز بود محسن خورد گفت: بهبه عجب نوشیدنیه گوارایی..
منم تشنه بودم و یه قلپ از شربت آب آلبالو خوردم... قشنگ از حلقم رفت پایین که تازه فهمیدم چه کثافتیه ... فوری رفتم دستشویی .. هرکاری کردم بالا بیارم نتونستم اون قلپی هم که زده بودم تا آخرش خورده بودم که یوهو سینا اومد پیشم شروع کرد به خندیدن .. گفتم: این چی بود مگه ابمیوه نبود گفت: نه بابا توش یه ذره آبجو قاطی کرده بودن..
گفتم : خیلی نامردید دهن منو با این کثافتای نجسی اشنا کردید..
از اونجایی که بار اولی بود که میخوردم چشمام تار میدید سرم بدجوری درد میکرد.. سینا 5دقیقه بعد با یه لیوان قهوه و یه کاسه ماست اومد پیشم گفت: داداش اینا رو بخوری مستیت میپره ا.. قهوه واسه این که سردردت خوب شه ماستم واسه این که مستیت بپره..
اره این واقعیتو قبول کردم که من مست شده بودم .. خیلی هم مست .. سینا و محسن رفتن اونور من تنها نشسته بودم به یه نقطه زل زده بودم که
دست یکی و رو دستام حس کردم فوری برگشتم طرفش.. نگاش کردم دیدم یه دختر
چاقه نیم لخت قد کوتاه دستامو گرفته در کل مثل عجوج مجوجا بود مادر فولاد زره بود..
دیدم داره نیگام میکنه میخنده دندونای گرازیش حالمو بدتر میکرد.. لپای گندش داشت یه کار میکرد بالا بیارم رو صورت گوهیش..
صداش خش دار بود. گفت: الهی قربون اون چشای عسلیت شم چقدر ساکتو آقایی به چی زل زدی چرا نمیری وسط قرص بخوری بترکونی بعد شب مال خودم شی..
منگ منگ بودم نگاش کردم.. گفت : وای اینطوری نگام نکن چقدر تو خوشگلی اتاق امادست میرم طبقه دوم در ابیه در بزن بیا تو من اونجام منتظرتم..
پا شد رفت بالا..
دوییدم سمت دستشویی دقیقا نیم ساعت تو دستشویی بودم داشتم بالا میاوردم یه ذره هوشم برگشته بود سرجاش ..
بی حال بودم .. رفتم تو حیاط رو پله ها نشستم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.. که .. احساس کردم یکی داره نازم میکنه.. عین احساس یک ناخن ... یا پر...
چشمامو باز کردم دیدم اون عجوج داره نازم میکنه.. صورتش قشنگ نزدیک صورتم بود اون بوی نفسای کثیفشو حس میکردم میخواستم خودمو بکشم..
دیگه هوشم اومده بود سرجاش منگ نبودم سرحال بودم..
نگاش کردم کفتم: زنیکه ی چاق عجوزه خجالت نمیکشی دستای کثیفتو که هرروز به بدن یه پسر میزنی .. به من بزنی .. بدن من از گلم پاکتره هرزه .. کثافت
میخندید: گفتم مرض نیشتو ببند که دستمو شل میکنم میزنم تو دهنت تا ادم شی..
فوری رفتم تو اتاق دیدم اون اشغالا همشون خوابیدن رو یه جا
محسن رو کاناپه خوابیده بود .. سینا رو صندلی
وحیدم رو زمین مثل جنازه ها بود.
رفتم طرف وحید .. خیلی جدی بودم داغون بودم. شروع کردم به گشتن جیباش انقدر منگول بود که احساس نمیکرد یکی دارره جیباشو میگرده.. موبایلشو پیدا کردم .. از شانسم ( کلآ چون ادم خوش شانسییم گوشیش قفل نداشت)
رفتم تو شماره هاش به راحتی شماره زنشو (میترا) رو پیدا کردم... شمارشو برداشتم از همون خونه زنگ زدم به میترا که نفهمن من زنگ زدم صدامو کلفت کردم گفتم: خانوم پاشو بیا این شوهر هرزتو جم کن تا اماکن نریخته اینجا بگیرتش..
نگران بود.. و منم ادرسو دادمو ... قطع کردم و بهش گفتم هر چه زودتر خودتو برسون اینجا تا در نرفته..
بدون اینکه اون رفیقامو بیدارشون کنم زدم از خونه بیرون یه تیک تا دم خونمون رانندگی کردم 10 رسیدم .. رفتم حموم . دوش گرفتم اومدم تو آشپزخونه دیدم مادرم صبحونه رو اماده کرده اومد طرفم پریدم بغلش گفتم : مامان نوکریتو میکنم تا آخره عمر فقط گیر نده ازدواج کنم.....
خوبی!
نمیدونم چطوری بهت منظورمو برسونم دختر خوب میدونم دختر خیلی خوبی هستیو منو دوست داری ..اعتبار خودمو خودتو نمیبرم زیر سوال
هردومون واقع بینیم اما از دوری کردن من از تو
این سوالو نپرس که چرا ازت دوری میکنم مگه دیشب خواهرت بهت نگفت : دوستای خودتو داشته باش دوستای منو نگیر از من.
نمیگم کارش درست بود خیر بهش همون موقع گفتم به من مربوط نیست دعوای شما دوتا خواهر ..اگه ...
دختر خوبی باشو با سربلندی خودتو تو دوستاش جا نکن
ناراحت میشه ... ![]()
.اسم بردیا بنده دوره ای انترنی و رزیدنتی خود را در ایران ، در یک بیمارستان خیلی خیلی تخصصی گذرانده ام. از امداد های کمکی افلاطونی بیمارستان آریا هم بوده ام اما به خاطر بعضی عوامل از آن بیمارستان رفیتیم..