سلام من خیلی دیر به دیر میام این از مزیت شغلمه .. انترنی و هزار دردسر.. خیلی دوست دارم خاطره های انترنیمو بنویسم اما نمیشه .. فعلا وقتش نیس..

اما میخوام یه خاطره کوتاه از دوران دانشجوییم براتون بنویسم که واقعا همیشه با وجود این خاطره زندگی میکنیم..

من در مشهد درس میخوندم یعنی دانشگاه شبانه روزی!!!! برای پسران... نه شما دیده بودین دانشگاه هم شبانه باشه... زمان  ما که بود .. بگذریم..

من 2تا دوست داشتم که هر سه مون هم اتاقی بودیم.. فرهان و رضا..

یه روز رضا با من سر آبجیش قهر کرد... اخه گفتم خونتون مثل فیلمای سیاه و سفید قدیمی میمون که توش پر از بدبختیه.. آبجیتم که لب پنجره میشینه به امید شوهر...

خلاصه اونم با ما قهر کرد..

فردا شبش تو خیابون بودم که مادر رضا بهم زنگ زد که باباش حالش بد شده بیاید کمک.. در صورتیکه خود رضا خبر نداشت.. چون موبایل نداشت.. چون فقیر بودن و موبایل هم اونموقع واقعا گرون بود..

با فرهان سوار موتور شدیم رفتیم باباشو برداشتیم رفتیم بیمارستان .. پول بیمارستانم خودم حساب کردم که یک ساعت بعد رضا با چشمان گریااان اومد تو و منو محکم بغلم کرد...

خلاصه ما هرسه مون شب موندیم اونجا..

ساعت 9 صبح هم امتحان کلی مون رو ازمون میگرفتن که اخرش رتبه ها معلوم میشد..

یک ربع به 9 مامان رضا از خواب بیدارمون کرد گفت بدویید امتحانتون دیر شده..

مثل جت سوار موتور شدیم و ساعت 9ونیم رسیدیم سر جلسه امتحان.. من وسط بودم اون دوتا هم گوشه کنارا.. 

تا ساعت 11 وقت داشتیم..

11شد 11 و نیم .. بچه ها همه برگه هاشونو دادن.. 11ونیم شد  دوازدهو نیم که مراقبه هم داشت برگه هارو جا به جا میکرد گفت برگه هاتونو ازتون نمیگیرم...

من بلند شدم و فرهان و رضا هم پشتم از جاشون بلند شدند..

با حالت کاملا جدی و اخم  رو به مراقبه گفتم: تو منو میشناسی! گفت : چی!

گفتم : این دو تا رو چی اینارم میشناسی..

گفت: پسر رئیس جمهورم باشید برگه هاتونو نمیگیرم..

(یعنی هیچکدوممون رو نمیشناخت) 

بعد من برگه های فرهان و رضا رو گرفتم ... و برگه های بچه ها هم رو میز بود 

گفتم: پس نمیشناسمون..

گفت: نه..

با خنده گفتم : چه بهتر..

و تمام برگه های امتحانی بچه ها رو با برگه های خودمون قاطی کردم.. و پرتاب کردم رو هوا..

و هر سه مون در رفتیم..

اخه یکی نیس بهش بگه پیرمرد نمیگی شیطون ترین پسر دانشگاه برگه هارو قاطی میکنه تا نتونی دنبالشون بگردی..

یک هفته بعد جوابا اومد..

رضا و فرهان و بقیه ی بچه ها دم تخته های بزرگ بودن تا رتبه اشون رو ببینن..

فرهان یکی مونده به اخر شد و  رضا رتبه ی اخر رو گرفت... خیلی ناراحت بودن فکر میکردن من قبول نشدم.. یه ذره از بالا اومدن به پایین دیدن که اقا بردیا رتبه 1 رو آورده..

و بازهم ناراحت شدن..