دیشب تولد یکی از بچه ها بود از در که وارد شدم دیدم همه ی پسرا چشماشون سفید

دروغ نگن یک لحظه سکته رو زدم  ..  دو متر پریدم هوا گفتم اینا دیگه کی ان؟

فهمیدم علی رفیقم شرط گذاشته که به این شرط مهمونی رو پسرونه میگیره که همه ی پسرا لنز گربه ای بذارن .. حالا مگه من راضی میشدم 

آقا یکی یه دستمو بگیر یکی دیگه اون دستمو  در عرض 2 دقیقه منو خوابوندن رو زمین تو چشمام لنز انداختن

 خلاصه که نصفه شب شد همه جمع شدن که برن خونه ی فلانی که اون جمعو بترسونن تو دلم گفتم اینا دارن به من یاد میدن ..

هر کاری کردم که فرار کنم نشد که نشد همچین خودشونو تو ماشینم تپوندن که راه فرار نداشتم.. رفیتم اونجا اون بیچارها ها یکیشون قند داشت .. قندش افتاد ...

همچین با تکبر بهشون گفتم: منو نداشتین چه غلطی میکردید..

ایین عکسم میذارم یه ذره منو ببینید مسخره کنید با این سن و سالم خودمو هم سطح این جوجه ماشینی ها کردم.

عیدتونم مبارک راستی دو روز دیگه تولدمه ها یادتون که نرفته

تولدم مبارک باشه ایشالا

عکس و دیدید وحشت نکنید لطفآ



یکی از فانتزیام اینه که به دوس دخترم 4 صبح زنگ بزنم :
بگم هانی بیا دم در کارت دارم،
بعدش اونم بیاد با یه تاپ و شلوارک و یه مانتوی ژولیده و چشای نیمه باز تو ماشینم
...
بگم عشقم تو بخواب فقط میخوام نگات کنم !
بعد گازشو بگیرم برم شمال 7 صبح لب ساحل باشم !
بعد تو یه ساحل آروم وایسم و دوتا درارو باز کنم و خودم بشینم چارزانو رو کاپوت و نگاش کنم،
اونم با نسیم ساحل بیدار شه و از خوشحالی جیییییییییغ بکشه و در اثر ایست قلبی ( اگه باباش بفهمه ...) جونشو بده به شما
و من اونجا با گیتارم این آهنگو بخونم :
دریاااااا ! اولین عشق مرا بردیییییی............
!

اسپیکرو روشن کن آهنگو گوش بده... البته هنوز که دوست دختر ندارم تو فکرشم که داشته باشم و این کارو کنم.