سلام اومدم…زود رفتم اما دیر برگشتم . جای همه خالیه خالی بود.. خیلی خوش گذشت 7تایی رفتیم.. منو فرشید (باهاش که آشنا هستید) و محمدرضا و مهدی و فرهان و رضاو افشین..

2تا تخت داشتیم یه اتاق بود با یه اشپزخونه و حمومو دستشویی..

شب نشستیم 21 زدیمو تا میتونستیم تو شیکممامون جوجه جا دادیم..

خلاصه شبشم خوابیدیمو صبحش محمدرضا با دوست دخترش دعوا کرده بود کلآ حواسش پرت پرت بود..

بهش گیر دادم که برو ماهی بخر بیا کباب کنیم بخوریم..گفت: باشه ..یک ساعت بعد اومد گفت: خودم کباب میکنم عجب ماهیا ییه..

هرچی به بچه ها گفتم یه کدومتون محض رضای خدا برید کمکش کنید …نرفتن منم حوصله نداشتم راستشو بخواید همتون.

غذاهارو اوردو نفری دو تا سیخ به بقیه داد .. اولین لقمه رو به جان خودم به جان مادرم خالی خالی گذاشتم تو دهنم دیدم زیره دندونم صدای شیکسته شدن یا خورد شدن میاد از دهنم دراوردم دیدم با شنو ماسه ماهیارو کباب کرده..

 هممون بالا آوردیم .. گفتم: ماهیا رو نشستی !

 گفت : مگه من نوکرتونم  هی دستور میدید.. گفتید بخر خریدم گفتید کباب کن کباب کردم… منم گفتم اگه دوست دختر داشتن انقدر سخته میخوام صد سال سیاه باهیچ دختری دیگه دوست نشم که بخاطرش حواسم اینطوری پرت شه..

فرشیدم نشست ماهی رو همینطوری با کثافتاش خورد.. گفتم : نخور حوصله  مریضداری ندارم بفهم اومدم تفریح نیومدم تو پانسیون بشینم هر کدومتون دلو رودتون دراومد خوبتون کنم… الا و لله که غذای دریاییه من معدم به خوردن این غذاها عادت داره.. نشست تا آخر خوردو دوتا لقمه هم گذاشت تو دهن ما.. … ظهر خوابیدیم .. از خواب با شیکم درد بیدار شدم دیدم همه خوابن ..دوییدم طرف دستشوویی هر چی در زدم باز نکرد  .. گفتم : نامرد بیا بیرون الان میریزه.. فرشید ریخت ریخت بیا بیرون..

به انگلیسی گفت: نه نه ..پلیییییییییییییییز پلییییییییییییز ویت…..

خلاصه هممون تا شب حالمون بد بود.. این میرفت دستشویی فوری اون یکی میرفت.. اگه فرشید تو دهنمون نکرده بود مجبوری هیچ کدوممون مسموم نمیشدیم.. البته خدارو شکر چون مردیم هممون استقامت بدنمون خیلی بالاست..

فردا صبح با صدای الله اکبر .. لا اله ا… بیدار شدیم.  رفتیم دمه در دیدیم تشییع جنازه یه پیره زنست که قشنگ خونش رو به روی ویلای ما بود.. چون دیدیم همش 3 4 تا مردن منم به بچه ها گفتم بیاید بریم زیر بدنشو بگیریم که بنده خدا خدا بیامرز احساس غریبی نکنه.. هممون رفتیم الا فرشید..

رفتیم تو اتاقو اینا دیدم فرشید یه جا نشسته کز کرده! گفتم: چته باز! گف: بردیا میترسم  این پیرزنه قدش کوتاه بود .. کمرش خم بود موهاشم قرمز بود یک چادر خونگی هم بسته بود دور گردنش.. همیشه هم منو یه جوری نگاه میکرد..

 گفتم : چه جوری! گفت: زل میزد به چشمام واسه همین هرموقع میدیدمش فرار میکردم.. هه.. خلاصه بعد از ظهر فرشید خوابید منم واسه تلافیه کاری که با ما کرده بود یه نقشه کشیدمو به بچه ها گفتم.. مهدی رف چادر نماز خرید.. فرهانم فیوزای برقو شل کرد..

منم مثل همیشه با رضا نشستم به شطرنج بازی کردن.. ساعت 8:30 بود فرشید اومد تو حیاط گفت: شام چی داریم!

گفتم امشب نوبت توئه بخری: برو از رستوران سر خیابون پیتزا بخر گفت  : مگه شماره ندارید.. زنگ بزنید بیارن . گفتم : مگه تهران! نه برو پیاده بخر همینم که یه هوایی بخور رنگت پریده زود بیا .. گفت : ماشینو بدید ببرم گفتم بنزین نداره گفت: ماشین افشین چی! گفتم: رفته بیرون..

خلاصه که فرستادیمش بیرون.. ساعت 9 رفت راس 10 اومد .. افشینو فرستاده بودم سر کوچه که هرموقع اومد بهم یه تک زنگ بزنه که من فوری بیام بیرون..

فرهان پشت حیاط بود دم فیوز برق که تا رسید برقارو قطع کنه..

خلاصه چادرو انداختم رو سرم دستمال سر قرمز بستم به سرم بعد چادرو طوری گرفتم که یه چشمم معلوم باشه.. افشین بهم تک زد.. رضا رم فرستادم پشت ماشین تا فیلم بگیره.. چشاتون روز بد نبینه وسایلا دستش بود به سمت ویلا داشت میومد.. برقا قطع شد.. کوچه تاریکه تاریک بود از ویلا زدم بیرو کمرمو خم کردم یه چاقوی میوه خوری تو دستم یهو منو دید.. یه ذره اومد جلو دیدم سر جاش وایستاد..5دیقه نیگام کرد بعد گفت: ببخشید خانوم میشه از دمه ویلامون برید اونور میخوام برم تو..

 

با دهنم صدای طوفان دراوردم بعد صدامو زنونه کردم و وحشتناک گفتم: بیا تووووووووووووووو همه منتظره تو ان…دیدم قدم به قدم عقب میره.. یهو دویید فرار کرد منم دوییدم دنبالش کارد میوه خوری رو دراوردم یعنی میخوام بکشمت.. داد میزد تو کوچه.. کمک کمک یکی نجاتم بده.. از کوچه زد بیرون دیگه نرفتم دنبالش چادرو دراوردم آروم اروم رفتم به سمت ویلا که بهم زنگ زد..

 گفتم : چیه خریدی غذارو یا باز دسته گل به آب دادی.. گفت میای سرکوچه دنبالم برقا رفته! گفتم : نه! گفت: تو کوچه اون پیره زنه وایستاده میخواد منو بکشه..دستش چاقو بود..

رفتم دنبالشو اینا مثل پسر بچه ها گریه میکرد میگفت : از اینجا بریم من میترسم .. میخواد منو بکشه.. من دیگه اینجا نمیمونم ..اینجا روح داره اینا منو میخوان تو تاریکی بکشن..

منم گفتم : کجاشو دیدی امروز از همسایه ها شنیدم پیره زنه جادوگر بوده! جن داشته.. حتما جناشو فرستاده دنبالت…

خلاصه شب همه خوابیدن منو فرهانو رضا بیدار موندیم.. فرشیدو خوابوندم رو تخت خودمون سه تا هم دقیقا  زیر پاش ..پایین پاش رو زمین خوابیدیم.. ساعت : سه بود به بچه ها گفتم صداتون در نیاد..

چراغ آشپزخونه رو هم خاموش کردیم.. آخه واسه اینکه نترسه روشن گذاشته بودیم .. یهو از پایینه تخت دو تا دستامو آوردم بالا پاهاشو کشیدم سمت خودمون  بعد سرجام مثل جنازه خودمو به خواب زدم … اینجوری کرد: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییییییییییییی

هممون زدیم زیر خنده ..

گفتم: چی شده باز..! توهم زدی! نکنه قرص میخوری توهم میزنی مارم میترسونی..

گفت: نه نه پیرزنه پامو کشید … دیدم خیلی ترسیده..

گفتم: فرشید جان نترس من باهاتم پسر عمو…… تو هیچی از شب اول قبر یه انسان نمیدونی! آدما وقتی میمیرن روحشون میره پیشه کسی که دوستشون دارن  فکر کنم خانومه عاشقت شده بوده و از عشقتو مرده.. (اونم که ساده…….)

 

خلاصه که تا صبح نخوابیدش و چراغای اتاق هم روشن بود.. و هرنیم ساعت یک بار یکیمونو بیدار میکرد که حواسمون به دور و اطراف باشه… هه هه هه .. خندیدید یا ترسیدید راستشو بگید..حالا هم خودم اینجام.. دیگه عذر که طولانی شد..

تو نظرات نظری رو خوندم ناراحت شدم.. مگه یک انترن دل نداره و اینکه نمیتونه شادی کنه یا تفریح که شخصی به نام خانم (شین) نوشته مطمئنی دکتری! بله تا اونجایی که این دوران 7سال رو گذروندم و تا اونجایی که همه میدونن من انترنم و هنوز نامه عملم نیومده تا ببینم دکتر میشم یا خیر… دعا کنید دیگه…

مخلص همه .