چند روزی میشد که مادرم حال بدی داشت به تازگی فراموشی همیشگی اش برگشته بود به تازگی مثل قدیمها یادی از پدرم میکند..

موهای سفیدش را به من نشان میدادبه من میگوید که زندگی ام را حرام انها کردم... حرام درسم حرام یک چهره حرام بی کسی و تنهایی مان..

هر شب از من یک سوال میپرسید که : کی عروسی میکنی.. هرشب سر یک ساعت مشخص .. اولین بار بود با هاجو واج مادرمو نگاه میکردم.میگفت تو به هرچیزی که خواستی رسیدی منم به ارزوم برسون

منم در جوابش میگفتم شاید یک روزی...

چند شب پیش با حال نزارم به خانه آمدم مادر آنقدر حالش بد بود که سرم بهش زدم و با دوتا قرص مسکن خواباندمش...

حالم خوب نبود ..خسته بودم .. انقدر سرم در روز با درسو کار مشغول بود که کم به مادرم سر میزدم کم بهش زنگ میزدم و حالش را در روز میپرسیدم..

زدم تو خیابون شب بود ..پرنده پر نمیزد.. یه ذره راه رفتم  رسیدم دم پارک بغل خونمون ..زنگ زدم به فرشید جوابمو نمیداد.

بهش پیام دارم کارم فوری جواب بده......

بار دیگری زنگ زدم با سه تا بوق جواب داد..  میخواستم از خونه بکشمش بیرون که حداقل با کارای اون حالم عوض شه..

جواب داد 

با حالت خیلی بد داد زدم : بیا بیرون زود بیا...

گفت : چی شده مگه!!

گفتم : تو تلوزیون الآن گفت تا نیم ساعت دیگه زلزله میاد..

از خونه بزن بیرون بیا اینجایی که من هستم

چون خونه هامون نزدیکه 10 دقیقه ای خودشو رسوند..

دید من تنهام ..

دویید طرفم گفت : چیکار کنیم حالا! من مامان جونو تنها گذاشتم اگر بمیره چی!!!!!!!!!!! تو چرا زن عمو اینا رو تنها گذاشتی!

(خندم گرفته بود ... فکر میکرد اینجا چین که هر سه روز یک بار زلزله بیاد)

محکم زدم تو سرش گفتم: خاک بر سرت کنن اگر زیر این زلزله زنده بمونی که آبروت میره چطوری روت میشه زیر آوار اینجوری بمونی جواب خدا رو چی میخوای بدی اگر یه نامحرم اینجوری ببینتت..

گفت: حالا مگه تو رو کسی با شلوارک ندیده..

خلاصه که فهمید سر کارش گذاشتم..

گفتم بهش حالم بد بیا دو شب پیشم بمون..

طرفای 3 رفتیم خونه منم برای 5 موبایلمو کوک کردم.. که 5ونیم سرکار برم..

ایندفعه نذاشتم رو تخت نازنین وجدیدم بخوابه رو زمین یک پتو انداختم و یه ملافه هم بهش دادم... گفت : پتو تو بده به من اتاقت سیبریه

گفتم : برو بابا

دراز کشیدم پتو رو انداختم رو سرم..

چراغو خاموش کرد..

گفت: بذار بیام پیش تو بخوابم

گفتم: من باید 2ساعت دیگه برم سرکار

تا چشمامو بستم از خستگی خوابم برد... ساعت 4 رو بیست دقیقه با صدای اذان از خواب پریدم این موقعها صدای اذان صبح ها بیدارم میکنه.. صداش از زنگ موبایلمم بیشتر بود...

داشتم چشمامو میمالیدم

چشمم افتاد دم در اتاقم ...... یه زن پیر پشت به ما وایستاده بود..

جالب بود موهاش مثل موهای مادرم بود...

قدیما به مادرم میگفتم چرا موهاتو مثل عمه هام رنگ نمیکنی!  میگفت این ارثو از مادرم بردم ... هیچوقت رنگ نمیکنم...

این زن موهاش مثل مادرم یک دست سفید بود وبلنده بلند...فکر کردم دارم خواب میبینم..چند تا زدم تو صورتم... که بیدار شم..

نمیتونستم همه جاشو ببینم چون فقط موهاش قابل دید بود...... با نور خیابون یکی شده بود..

آروم گفتم: مامان مامان..

همونجا وایستاده بود..

گفتم: مامان جان ترسوندی منو کی بیدار شدی..

دیدم برنمیگرده... جرآت نداشتم از جام بلند شم...

پاهامو گذاشتم رو زمین و فرشیدو تکون دادم .. از خواب پرید

زن همونجا بود...نگاهمون نمیکرد...داشت قلبم وای میستاد فرشید حواسش به دم اتاق نبود

رو رختخوابش نشست گفت: چی شده ! باز خواب زده شدی...!

گفتم : فرشید دم اتاقو نگاه کن ..

گفت :چی

گفتم : فقط تو رو علی داد نزن که مادرم مریضه ...

با ترس سرشو برگردوند به سمت در اتاق....

دیدم صداش از حنجره در نمیاد..

پس این نه خواب بود و نه کابوس.... این واققعیتی بود که در دوران زندگیم هیچوقت قبولش نداشتم و همیشه مسخره میکردم و وجودش را به تمسخر میگرفتم...

چیزی رو که من دیدم فرشیدم دید... پرید رو تختم گفت: بردیا این .....این روحه... !!!!گفتم: روحا انقدر احمق نیستم خودشونو نشون بدن اونم به دو نفر ..

دوباره گفتم: تو این خونه چیکار داری

حرف نزد..

یاد بچگیام میفتادم که مادر میگفت وقتی مادر بزرگم مرد من صدها بار با خواهرانم میدیدیمش...

به حالت نیم رخ شد که صورتش را ببینم..

از اتاقم دور شد..از جام پریدم.. اصلا  تو اون لحظه به مغز هیچکدوممون خطور نمیکرد که چراغو روشن کنیم..

رفتم دنبالش.. در اتاق مادرم باز بود...

از دور میتونستم ببینم بالای سر مادر بیمارم کمین کرده... یه لحظه یک جوری شدم...

فرشید چراغا رو روشن کرد..

دیدم نیست

فوری رفتم بالای سر مادرم نبضش بینش فاصله داشت... تنفسش نرمال نبود..بغلش کردم که ببرمش فرشیدم خواهرمو از خواب بیدار کرده بود و با هم به راه افتادیم

دوتا از بچه ها که شیفت شب داشتن رو پله ها نشسته بودن ..

مامانو بردن تو اتاق...

شیقت من نبود! اجازه نداشتم نجاتش بدم... مامان راست میگفت: من هنوز بچه بودم..

خودم بهش قول داده بودم نجاتش بدم..

من چقدر بی وفا بودم مادر... در ااون لحظه فقط این چیزها رو به خودم میگفتم..

اشکم ریخت...

برای 4رمین بار بود در این زندگانیم چشمانم خیس میشد..

یکی پدر. عشق. خودم. و اخر مادر!!!

نه من نباید گریه میکردم

ظرفیتم تموم شده بود

بچه ها دستگاه شوکو بردن تو اتاق پیش مامان...

از پشت شیشه نگاش  میکردم..

افتادم زمین

خدا........... فقط خدا بود تو راهروی خلوت بیمارستان.. داشتم خدا خدا میکردم

که پیرزنو ته راهرو دیدم انگار داشت به من میگفت من کارمو تموم کردم دارم برمیگردم... داشت به طرف در خروجی حرکت میکرد...

دوییدم طرفش اون این کارو با مادر کرده بود... از ته راهرو داد زدم وایستا ..با مادرم چیکار کردی...

انگار داشتم با خودم مثل دیوانه ها حرف میزدم.. کسی نبود.. دم در اتاق مادر بچه ها همه جمع بودن فکر کنم چون مادر من بود....... نه فکر کنم چون میدونستن اگر بره من تنها میشم همه میخواستم مادرمو خوب کنن...

اخ چه فرشته های مهربونی بودن در اون لحظه ... حتی رئیسو برای اولین بار در راهروی طبقه پایین میدیدم ... اوه تا حالا همچین نمایشی ندیده بودم ...

افتادم زمین...

نمیدونم تا کی اونجا افتاده بودم از خواب پریدم رو تخت بیمارستان بغل تخت مادرم بودم... ساعت 7 صبح بود..مریم فشارمو گرفت

گفت: زیادم که فکر میکردم قوی نیستی! اونقدرها هم مرد نیستی پس اون مرد گفتنایی که میگفتی چی بود! یه ذره مرد باش قوی باش ... وقتی خبر فوت پدرتو شنیدم گفتم کمرت میشکنه اما مثل یه کوه بودی!

ببین مامانت پیشته! داره آروم آروم نفس میکشه برو حالا پیشش ازش موظبت کن..

خدا حرفمو شنیده بود رفتم کنارش .. نیم ساعت تمام بهش زل زدم خیلی باهاش حرف زدم... چشماشو باز کرد..

نفهمیده بود انقدر حالش بد شده بوده..

سرمو دست کشید گفت: پسرم دیشب خواب مادرمو دیدم اصرار میکرد که منو ببره خونه خودش...

میخواست ببره اما من بهونه تو رو آوردم گفتم حالا زوده مامان اگه باهات بیام کی به بچه هام غذا بده کی برای موفقیت پسرم نماز بخونه و دعا کنه...

گفت از همینجا هم میتونی دعاش کنی!!

گفتم نه مامان وقتی پیشمه میخوام جز اون کسی پیشم نباشه...



مادرمو بغل کردم...

پس دیشب مادره مادرم خونمون بود فکر کنم داشت به من نگاه میکرد که ببینه من خوشحالم یا نه... فهمید که هیچ نوری در چشماهایم وجود ندارد...

به فرشید که گفتم داشت سکته میکرد...با تهدید گفت دیگه هیچوقت پامو خونتون نمیذارم..

با این وجود من هنوز خونه خودمو دوست دارم .... تازه من تا حالا مادر بزرگمو ندیده بودم...

چه خوب که دیدمش...



مادر اگر روزی تنهایم بگذاری دنیا را به آتش خواهم کشید.