دیشب تو بیمارستان شیفته شب وایستاده بودمو خیلی عصبی بودم چون به مادرمو خواهرم قول داده بودم تا ساعت ۹ خودمو برسونم خونه ببرمشون بهارستان براشون کفش بخرم..

نرفتم .. گوشیمم خاموش کردم که شرمنده مادرمم نشم..

از بدشانسیم دیگه..

نشسته بودم رو صندلی با علی داشتیم حرف میزدیم که دیدم یه مرد البته پدر با زنو یک دختر واقعا واقعا قیافه قشنگی داشت البته من کور بودم تو اون لحظه..اصلا به دختره نگاه نکردم..نه بابا .. اما.. اومدن

اومدم برم پیششون علی دستمو کشید گفتم چته بابا دستو پاتو گم کردی گفت: بیمار خودمه..بذار من برم جان علی..

گفتم : باشه

من به خودم گفتم: چیزیش نیست که ُ لابد فقط احتیاج به یه سرم داره..

دیدم علی از دور به سرم اشاره میکنه ( منظورش این بود سرم بزنم!!!)

با سر گفتم: اره اره

من رفتم تو یه بخش دیگه که علی پیجم کردم رفتم بالا ..  اومد طرفم گفت: وضعیت حاد میسپرمش به تو در رفت..

رفتم پیش مرد گفتم: چی شد اقاچرا گریه میکنید!  دخترتون که فقط ناله میکنه چیزیش نیست این سرمم تموم شه خوبه خوب میشه..

گفت: نه عمو داداشی  این مشروب خورده پشت بندش قرص زده! گفتم چه قرصی

گفت: از این قرصا که ادمو میکشه..

قشنگ معلوم بود مرد با اون لهجش بیسواده

گفتم : پس این داروهارو مینویسم برید از طبقه پایین تهیه کنید.. چند تا دارو نوشتم .. فرستادمش رفت..

رفتم سراغ دختره تا منو دید چشماشو فوری بست... رفتم پیشش گفتم : بیداری خانوم!

نبضشوگرفتم دیدم عادیه..

گفتم : بلند شو میخوام فشارتو بگیرم به دستات نیاز دارم..

شالی که رو سرش گذاشته بود یه ذره رفته بود عقب.. یهو چشماشو باز کرد گفت:

اقای دکتر تو رو خدا به بابام نگید من هیچیم نیست بگید حالش خیلی بد باید تو بیمارستان بمونه

گفتم: دختر خوب قانون بیمارستان این که اگر حالت بد نباشه حتما باید مرخص شی با هزار خواهشو تمنا گفتم حالا ببینم چیکار میکنم..

داشتم فشارشو میگرفتم که باباش اومد دید من ارنج دخترشو گرفتم دارم فشارشو میگیرم زورش نمیومد به من چییزی بگه .. اون یه ذره مویی که اومد بود از روسری دختره بیرونو بهانه کردو جلوی منو چند تا انتر یه سیلی واقعا محکم انقدر محکم بود که من حسش کردم رو صورت خودم..

زد رو صورت دختر..

گفتم : واسه چی میزنیش اقا!!!

گفت: موهاشو ریخته بیرون دختره فلان فلان شده..

گفتم : دارو رو بدید بفرمایید از اینجا برین بیرون ایشون باید اینجا بمونن شب حالشون بده..

گفت: تنهاش نمیذارم.. گفتم: پس بیرون از محوطه پرده وایستید فقط پرستارا بیان خبرم کنن که وارد اینجا شدید من میدونم با شما..

پرده رو کشیدم : دختره شروع کرد به گریه کردن

گفتم: چی شده دختر خوب گریه نکنین خواهشا من طاقت دیدن اشکای بیمارمو نندارم.

خلاصه که مشکلشو بهم گفت....

با مرد گلاویز شدم چون بهم فحش داد میخواست دخترشو ببره از بیمارستان بیرون من نمیذاشتم

هرکاری میکرد میگفتم: نه که نه

حتی دستشو مشت کرد بیاد طرفم بزنه تو صورتم

گفتم دستت بیاد طرفم نگهبان بیمارستانو خبر میکنم تا حالتو بگیره

اونم به من گفت : واس مو قانون میذوری حق نداری جفت پاهاتو تو پرده بذاری

اولا که من حرفشو نفهمیدم اما کلمه هاشو یه ذره گرفتم..

طرفای ساعت ۴صبح بود

گفتم به خودم برم ببینم حالو اوضاع اون چطوره.. با اینکه هیچیش نبود تب شدیدی داشت..

از پله ها رفتم بالا دیدم یا حضرت عباس ..

قشنگ جلوی راه من نشسته بود که نتونم برم تو

خندم گفت .. گفتم حالا چیکار کنم

وقتی یه کاری رو میگم باید بکنم یعنی واقعا باید اون کار کرده بشه..

اروم اروم رفتم طرف مرد خواستم صندلی رو بکشم کنار یهو از جاش بلند شد میخواست مچمو بگیره .. قلبم وایستاد ..

گفت: چیه اومودی سر وقت دختر من

گفتم: چی میگی واسه خودت می بافی بابا داشتم از اینجا رد میشدم..

دوباره رفتم پایین

بچه ها ههم بیدار بودن فوری رفتم پیش مریم خانوم گلمون

گفتم: مریم بیا یه کار کن من برم تو نگران دخترم

گفت: چه کاری تنت میخاره ها!

از پله ها اروم اروم رفتیم بالا دیدیم  مرد مثل بچه خرس خوابیده

مریم گفت : من میرم تو

گفتم: چطوری گفت : برو پشت پرده قایم شو نبیندت..

رفتم قایم شدم..

اومد با مریم بره تو

مریم گفت: اقا چرا میای دنبال من همونطور که ورود اقای دکتر فراهانی ممنوع ورود شما هم که نمیدونید با یک دکتر متشخص چطوری رفتار کنید ممنوع..

رفت داخل..

از داخل پرده رو کشید بالا گفت: میمردی از اول از پشت میومدی تو

با دختره حرف زدیم که فاطمه

یعنی همون دختر خانوم موهاشو دراورد دیدیم رو فرق سرش به اندازه دو بنده انگشت خالیه.. یعنی امکان نداشت همچین اتفاقی بیفته اما افتاد..

داشتم یعنی..

تمام بدنش سیاهو کبود بود .. البته اینو مریم گفت...

ساعت ۸

رفتم از رئیس یک برگه برای پزشک قانونی گرفتم..

با مادرش که حرف زدم فهمیدم پدر خوندش بوده..

برگه گرفتم امضا کردن اون دوتا

مردک بی ادب بی شخصیتو فرستادم پزشک قانونی وقتی صبح لباسامو پوشیدم بیام خونه دوستام واسم دست زدن چون هیچ کدومشون جرات همچین کاری رو ندارن بکنن

مریم بهم گفت: بردیا تو دکتریتو ثابت کردی...

از بیمارستان که زدیم بیرون فاطمه رو دیدم.. تازه به قیافش نگاه کردم.. واقعا شبیه نیکی کریمی بود.. بهش نگاه کردم گفتم : حالت خوبه

مادرش اومد سمتم انقدر خوشحال بود که انگار دوتا بال کم داشت..

بهم شماره خونشونو داد و ازم شماره موبایل ثابتمو گرفت

فاطمه هم گفت : حالم بد شد بهتون خبر میدم..

چقدر این دختر ساده بود.. چادری بود.. چیزی که من همیشه دنبالش میگردم پیداش کنم.. چشمای عسلی مشکی..

دیگه هیچی........

تصمیم دارم ادرس وبمو اگر باهاش تماس داشتم بهش بدم اگرا..

دومین باره تو  عمرم از یک دختر تعریف میکنم

 

 

بچه ها برای سلامتی پدر دوست عزیزم هم دعا کنید خواهش میکنم..