یک مطالعه فراموش نشدنی

از اونجایی که این رازو هیچوقت هیچوقت به کسی نگفتم پس شروع میکنم..میخوام مثل همیشه با همتون با همه دوستای کوچیکم با همه خواهرای خانومم خودمونی صحبت کنم.. من دوست همتونم... و امروز جواب من به سوالای شما دوستای عزیزم....

پس شروع میکنم":

راستش وقتی بچه بودم یه پسر کند ذهن بودم (شوخی نمیکنم و جدی میگم) حالم از درسو کتابو ریاضی و فارسی و دیکته بهم میخورد.

همیشه (س) رو برعکس مینوشتم....همیشه به خدا از درس فراری بودم.. تا اینکه مادرم یک معلم خصوصی برام گرفت..

استاد کیانی ..پسر خیلی جوونی بود ۲۶سالش بود شایدم ۲۷سال.. اون زمانی که معلم من شد سن زیادی نداشت!

اون بعد از چند هفته انقدر خودشو مشغول به مشکل من کرد که من وقتی بچه بودم با همون بچگیم میفهمیدم که یه مشکلی دارم..

او پس از چند وقت فهمید که من مشکل خواندن و نوشتن دارم .

فهمید من بیماری   به نام ((دیسلکسیا)) دارم.. (چند خطی از بیماریم مینویسم تا با این بیماری آشنا بشید)

 

دیسلکسیا: بعضی وقتا بچه ها در کنار دیسلکسیا مشکلات دیگه ای هم ممکنه داشته باشن مثل: عدم فهم اصوات مختلف.. مثل : رفتن به صفحه ۶۵ بخش ۹  پاراگراف ۴ خط ۲ و غیره......

براشون گیج کننده ست .. یا اینکه تو کار یا چیزایی که ماشین محسوب میشن .. مثلآ: تو بستن دکمه های پیرهن یا بند کفش مشکل دارن! یا تشخیص ندادن .. گرفتن توپ تو هوا..

این نشونه اینه که اندازه سرعت و فاصله رو نمیشه تشخیص داد.

این مشکلاته من تمام دلایلی بود که به کمک استاد کیانی رفع شد..

و باید بگم تمام دلایل دیسلکسیا  رو خودم کشف کردم .. رضا کیانی رو من انجام داد و من روی خواهرم کشف کردم.. و همه دلایلو با تمام مثالهاش براتون توضیح عام دادم..

از اونجا جرقه ها به ذهنم زد از یک طرف غصه اینکه تو بین دوستام زشتم همش فکرمو مشغول  میکرد از طرف دیگه کیانی همش رو من کار میکرد.. که وقتی بزرگتر شدم اخلاقم مدل موهام خندیدنم صحبت کردنم همه جزئیات رفتاریم مثل کیانی شده بود و البته هنوزم هست.

دیگه وقت کنکور دادن بود بایدد برای موفقیتم تلاش میکردم..

تست هوش.. امتیازم باید تو تست هوش معلوم میشد یعنی درصد قبولیم تو کنکور چقدر باید می بود.

با دوتا از دوستام تست گرفتیم و حسابی تست زدیم مال یکیشونو یادم نیست اما بهرام ۵۵درصد بود و من ۹۵درصد..

پس درصد هوش من ۹۵ بود

پس اولین کاری که میکنید هوشتونو درست و حسابی بسنجید

اینم بگم که اونایی که باهوشن وقتی جمله ای و تموم میکنن اخرش نقطه نمیذارن پس دقت کنید

 

اختراعی که از خودم کردم یک جدول برنامه کاری بود

درست بالای سقفم یک جدول دایره شکل به رنگ قرمز کشیدم.

(((شب-روز))) این دایره مثل ساعت از ساعت یک بعد از ظهر تا ۱۲شروع میشه.

این دایره  رو به دو نیم دایره تقسیم کردم یک نیم دایره از یک تا ۱۲ شب و نیم دایره دیگری از ۱۲ تا یک ... راس ساعت ۹شب موقع شام بود. ۲ بعداز ظهر کتابخونه و ۳مدرسه..

 

 

باید یاد بگبرید یک برنامه کاری برای خودتون درست کنید

هرکسی مطالعه نکنه خوب شکست میخوره

 

کار بعدی ای که کردم برای خودم یک جدول زمان بندی  درست کردم..

( اونایی که باهوشن یک ساعت مطالعه براشون کافیه مثلا اگر من یک ساعت مطالعه میکنم شما ۵ساعت مطالعه کنید.)

هرروز سه ساعت میرفتم کتابخونه دوستام دوتایی میخوندن اما من نه سرم فقط تو کتاب بود کتابامو میجوییدم..

هرجا میرید کتاباتون باهاتون باشه .. همه جا.....

به گفته های استاداتون خوب گوش کنید..

نت برداری کنید باید جزوه هاتون کامل باشه.. نه فقط تو دانشگاه اینکارو کنید تو مدرسه... چون مدرسه آینده هممونو از اول تا اخر معلوم میکنه

شبا باید تا صبح بیدار بمونید .

کسی که ساعتای زندگیشو برای هدفش بیدار نمونه به هیچ جایی نمیرسه .. اینو دارم جدی میگم.

این روال وقتی دانشگاهم رفتم ادامه داشت البته یک مورد اضافه شد و یک مورد کم.

موردی که اضافه شد این بود که دوتا دوستام بهم اضافه شده بودن و با هم درس میخوندیم

و موردی که کم شده بود دایره زمانم و مطالعه درسم بود.

این هم از دوران دانشگاه

و دوران انترنی هم دست جمعی درس می خوندیم و همدیگه رو تو خیلی چیزا کمک میکردیم

 

 

(اینو بدونید مغز شما خانوما به اندازه یک نصفه نیم کره مغز ما آقایونه یعنی اگر نتونستید موفق بشید اینو بدونید مغزتون کوچیکه )

 ..

و اینم بدونید ۴سال پیش هم که به کالیفرنیا رفته بودم یک دستگاه دستی رو برای نوار قلب پیدا کردم  ..

رفتم اطلاعاتشو بدست اوردم که   برای اماده کرده بیماران بود و اتصال الکترودها

یک دکمه ای داره که خیلی سریع (ای سی جی) ثبت میشه.

و یک خوبیه دیگه هم که داشت با فشردن یک دکمه  دیگریش سریع به بیمارستان وصل میشدیم. این دستگاهو گرفتمو  با خودم به ایران اوردم از اون به بعد از مخابره کردن به پزشکان این دستگاه تو ایران پخش شد......

حتما در مورد این دستگاه نوار قلب مطالعه کنین بچه ها .

امیدوارم تونسته باشم کمکتون کرده باشم.

عیدی رو خدا میده ما هم با دستامون عیدی رو به بیمارامون میدیم..

عید همگی هم مبارک.

بردیا دوست همتون.

 

بچه ها تا سال دیگه خدافظ

به این سوالا حتما جواب بدید! حتما

 

سلام همه خوبن.. دوست دارم این سوالا رو همشو جواب بدید .. شمارشو هم بزنید..میخوام همتونو بشناسم..

پس منتظرما..

من واسه چند روزی نیستم

منتظرم جوابارو بخونم

 

 

 

اگر بخواهی از آرامش بخش ترین چیز دنیا نام ببری  (۱

از چه نام خواهی برد؟

(۲اگر بخواهی از مهم ترین عامل زیبایی چهره نام ببری

به چه چیز اشاره خواهی کرد؟

اگر بخواهی درمانی برای اندوه تجویز کنی،چه چیزی(۳

تجویز خواهی کرد؟

اگر بخواهی شهری را نماد شخصیت خودت معرفی کنی(۴

کدام شهر را انتخاب میکردی؟

اگر پرنده ای نامه بر داشتی،او را سراغ چه کسی میفرستادی؟)۵

اگر همین الان صاحب 3 فرزند دختر شوی)۶

اسمشان را چه می گذاری؟

اگر میتوانستی حسی را در زندگی ات حذف کنی)۷

کدام حس را انتخاب می کردی؟

اگر بخواهی از قشنگ ترین جایی که دیده ای نام ببری)۸

از کجا نام خواهی برد؟

اگر قرار باشد فرشته ای در گوشت زمزمه کند دوست داری)۹

چه بگوید؟

اگر قرار باشد مجموعه کارهای یک هنر پیشه را هدیه بگیری)۱۰

کدام هنر پیشه را انتخاب میکنی؟

اگر می توانستی مراسم ازدواجت را در بنایی تاریخی بر پاکنی)۱۱

در کدام بنا جشن می گرفتی؟

اگر از تو بپرسند کدام کشور زیباترن نام را دارد)۱۲

چه پاسخی میدادی؟

اگر قرار باشد لهجه ای از لهجه های کشورت را کاملا یاد)۱۳

بگیری،کدام لهجه را انتخاب میکنی؟

اگر در جمعی بخواهی به او با اشاره بفهمانی که دوستش داری)۱۴

چه میکنی؟

اگر از تو بپرسند عشق انگیز ترین آب و هوا کدام است)۱۵

چه می گویی؟

 

 

 

اینم جوابای خودم.

 

 

1چیز که نیست اما مادرم
2لب
3خنده
4شیراز
5حدیث
6دیدار . ...
7غرور
8کوه آلپ
9تو موفق شدی
10خوشم نمیاد از هنرپیشه ها
11نمیدونم
12ایران
13از اصفهونی
14با حرکت سر و چشمو ابروم
۱۵بارونی
 
 
 
 
حتما جواب بدید.
من الان تو  ولیعصر تو واحد اهدای خون هستم اگر دوست داشتید بیاید از همتون خون بگیرم.
اگر دوست داشتید منو ببینید بیاید اونجا.
 
 
 
حدیث خانوم اهنگو داری که...... واس خودت به مرگ تو

باباش

دیشب تو بیمارستان شیفته شب وایستاده بودمو خیلی عصبی بودم چون به مادرمو خواهرم قول داده بودم تا ساعت ۹ خودمو برسونم خونه ببرمشون بهارستان براشون کفش بخرم..

نرفتم .. گوشیمم خاموش کردم که شرمنده مادرمم نشم..

از بدشانسیم دیگه..

نشسته بودم رو صندلی با علی داشتیم حرف میزدیم که دیدم یه مرد البته پدر با زنو یک دختر واقعا واقعا قیافه قشنگی داشت البته من کور بودم تو اون لحظه..اصلا به دختره نگاه نکردم..نه بابا .. اما.. اومدن

اومدم برم پیششون علی دستمو کشید گفتم چته بابا دستو پاتو گم کردی گفت: بیمار خودمه..بذار من برم جان علی..

گفتم : باشه

من به خودم گفتم: چیزیش نیست که ُ لابد فقط احتیاج به یه سرم داره..

دیدم علی از دور به سرم اشاره میکنه ( منظورش این بود سرم بزنم!!!)

با سر گفتم: اره اره

من رفتم تو یه بخش دیگه که علی پیجم کردم رفتم بالا ..  اومد طرفم گفت: وضعیت حاد میسپرمش به تو در رفت..

رفتم پیش مرد گفتم: چی شد اقاچرا گریه میکنید!  دخترتون که فقط ناله میکنه چیزیش نیست این سرمم تموم شه خوبه خوب میشه..

گفت: نه عمو داداشی  این مشروب خورده پشت بندش قرص زده! گفتم چه قرصی

گفت: از این قرصا که ادمو میکشه..

قشنگ معلوم بود مرد با اون لهجش بیسواده

گفتم : پس این داروهارو مینویسم برید از طبقه پایین تهیه کنید.. چند تا دارو نوشتم .. فرستادمش رفت..

رفتم سراغ دختره تا منو دید چشماشو فوری بست... رفتم پیشش گفتم : بیداری خانوم!

نبضشوگرفتم دیدم عادیه..

گفتم : بلند شو میخوام فشارتو بگیرم به دستات نیاز دارم..

شالی که رو سرش گذاشته بود یه ذره رفته بود عقب.. یهو چشماشو باز کرد گفت:

اقای دکتر تو رو خدا به بابام نگید من هیچیم نیست بگید حالش خیلی بد باید تو بیمارستان بمونه

گفتم: دختر خوب قانون بیمارستان این که اگر حالت بد نباشه حتما باید مرخص شی با هزار خواهشو تمنا گفتم حالا ببینم چیکار میکنم..

داشتم فشارشو میگرفتم که باباش اومد دید من ارنج دخترشو گرفتم دارم فشارشو میگیرم زورش نمیومد به من چییزی بگه .. اون یه ذره مویی که اومد بود از روسری دختره بیرونو بهانه کردو جلوی منو چند تا انتر یه سیلی واقعا محکم انقدر محکم بود که من حسش کردم رو صورت خودم..

زد رو صورت دختر..

گفتم : واسه چی میزنیش اقا!!!

گفت: موهاشو ریخته بیرون دختره فلان فلان شده..

گفتم : دارو رو بدید بفرمایید از اینجا برین بیرون ایشون باید اینجا بمونن شب حالشون بده..

گفت: تنهاش نمیذارم.. گفتم: پس بیرون از محوطه پرده وایستید فقط پرستارا بیان خبرم کنن که وارد اینجا شدید من میدونم با شما..

پرده رو کشیدم : دختره شروع کرد به گریه کردن

گفتم: چی شده دختر خوب گریه نکنین خواهشا من طاقت دیدن اشکای بیمارمو نندارم.

خلاصه که مشکلشو بهم گفت....

با مرد گلاویز شدم چون بهم فحش داد میخواست دخترشو ببره از بیمارستان بیرون من نمیذاشتم

هرکاری میکرد میگفتم: نه که نه

حتی دستشو مشت کرد بیاد طرفم بزنه تو صورتم

گفتم دستت بیاد طرفم نگهبان بیمارستانو خبر میکنم تا حالتو بگیره

اونم به من گفت : واس مو قانون میذوری حق نداری جفت پاهاتو تو پرده بذاری

اولا که من حرفشو نفهمیدم اما کلمه هاشو یه ذره گرفتم..

طرفای ساعت ۴صبح بود

گفتم به خودم برم ببینم حالو اوضاع اون چطوره.. با اینکه هیچیش نبود تب شدیدی داشت..

از پله ها رفتم بالا دیدم یا حضرت عباس ..

قشنگ جلوی راه من نشسته بود که نتونم برم تو

خندم گفت .. گفتم حالا چیکار کنم

وقتی یه کاری رو میگم باید بکنم یعنی واقعا باید اون کار کرده بشه..

اروم اروم رفتم طرف مرد خواستم صندلی رو بکشم کنار یهو از جاش بلند شد میخواست مچمو بگیره .. قلبم وایستاد ..

گفت: چیه اومودی سر وقت دختر من

گفتم: چی میگی واسه خودت می بافی بابا داشتم از اینجا رد میشدم..

دوباره رفتم پایین

بچه ها ههم بیدار بودن فوری رفتم پیش مریم خانوم گلمون

گفتم: مریم بیا یه کار کن من برم تو نگران دخترم

گفت: چه کاری تنت میخاره ها!

از پله ها اروم اروم رفتیم بالا دیدیم  مرد مثل بچه خرس خوابیده

مریم گفت : من میرم تو

گفتم: چطوری گفت : برو پشت پرده قایم شو نبیندت..

رفتم قایم شدم..

اومد با مریم بره تو

مریم گفت: اقا چرا میای دنبال من همونطور که ورود اقای دکتر فراهانی ممنوع ورود شما هم که نمیدونید با یک دکتر متشخص چطوری رفتار کنید ممنوع..

رفت داخل..

از داخل پرده رو کشید بالا گفت: میمردی از اول از پشت میومدی تو

با دختره حرف زدیم که فاطمه

یعنی همون دختر خانوم موهاشو دراورد دیدیم رو فرق سرش به اندازه دو بنده انگشت خالیه.. یعنی امکان نداشت همچین اتفاقی بیفته اما افتاد..

داشتم یعنی..

تمام بدنش سیاهو کبود بود .. البته اینو مریم گفت...

ساعت ۸

رفتم از رئیس یک برگه برای پزشک قانونی گرفتم..

با مادرش که حرف زدم فهمیدم پدر خوندش بوده..

برگه گرفتم امضا کردن اون دوتا

مردک بی ادب بی شخصیتو فرستادم پزشک قانونی وقتی صبح لباسامو پوشیدم بیام خونه دوستام واسم دست زدن چون هیچ کدومشون جرات همچین کاری رو ندارن بکنن

مریم بهم گفت: بردیا تو دکتریتو ثابت کردی...

از بیمارستان که زدیم بیرون فاطمه رو دیدم.. تازه به قیافش نگاه کردم.. واقعا شبیه نیکی کریمی بود.. بهش نگاه کردم گفتم : حالت خوبه

مادرش اومد سمتم انقدر خوشحال بود که انگار دوتا بال کم داشت..

بهم شماره خونشونو داد و ازم شماره موبایل ثابتمو گرفت

فاطمه هم گفت : حالم بد شد بهتون خبر میدم..

چقدر این دختر ساده بود.. چادری بود.. چیزی که من همیشه دنبالش میگردم پیداش کنم.. چشمای عسلی مشکی..

دیگه هیچی........

تصمیم دارم ادرس وبمو اگر باهاش تماس داشتم بهش بدم اگرا..

دومین باره تو  عمرم از یک دختر تعریف میکنم

 

 

بچه ها برای سلامتی پدر دوست عزیزم هم دعا کنید خواهش میکنم..

فرار کنیم...

این خاطرم گنگ همینطوری میخوام بنویسم چون بهترین خاطره……

 

 

گفت: دلم تنگ میشه! برای چیزی که الان هستم!

گفتم: پس میخوای چیکار کنی؟ تو 48 ساعت وقت داری خانوم…

گفت: بردیا میخوام قبل از… اونطوری زندگی کنم که قبلا زندگی میکردم ..آزاد مثل پرنده .. میخوام مثل قدیم لباس بپوشم..میخوام برم سرکلاس های مدرسه! میخوام هرچی دوست دارم بخورم بنوشم ! میخوام از دنیا ناپدید بشم..

گفتم: ساکت! ما زندگی میکنیم ..چهلو هشت ساعت  بعدی .. بطور کاملآ متفاوت غیب میشیم....

 

-         ------------------------------------------------------------     -

 

 

این شعر رو  من و اون  نوشتیم خاطره ای از 48 ساعت زندگی متفاوتمون..

همه خاطره های این دو روز توی این شعر بی معنی خلاصه شده . اما برای من کلی معنی داره..

 

-       ------------------------------------------------------------       -

 

 

 

بیا غیب بشیم

جیم بشیم

در بریم

بازم غیب بشیم

 

 

جیم بشیم،  بیا بریم ناپدید بشیم

 

در بریم،  بیا خودمونو از خودمون قایم کنیم

 

بیا غیب بشیم،  از دیده ها پنهون بشیم

 

بذار  دنیا دنبالمون بگرده

بدون اینکه خودمون بدونیم کجاییم

 

از روی زمین ، آسمون رو لمس کنیم

بیا بریم ،بریم......

 

 

ای یار ، کمی هم با راه ها دوستی کن

بذار گاهی منم با روش خودم عمل کنم

 

 

بیا بریم به یه جایی

تبدیل به آواره بشیم و زمین رو دور بزنیم

 

بیا به جستجو بپردازیم

به جستجوی چیزی که تا حالا گم نشده..

 

 

 

بیا غیب بشیم       بیا بریم ناپدید بشیم

جیم بشیم            بیا خودمونو از خودمون پنهون کنیم

در بریم              از دیده ها پنهان بشیم

 

 

 

رویاهای خاصی  که پشت پلک ها هستن

بخاطره گرمی آرزوها دارن رسیده میشن

 

کمی ... صبر کن

بذار ببینیم این چه ماجراییه؟

 

همه جوره

این دل پر از آرزوهاست

 

......

 

 

وقتی برگشتیم ورق برگشت و طوری شد که او میخواست و

شاید هم من..

همسفر خوش سفر خودمی...

 

من عکسمو عوض کردم هرکاری میکنم این عکسم نمیره!

چه کنم!

بلاخره دکترامو گرفتم

سلام

اومدم یه خبر بدم

اگه دیدید همش دیر میام اینجا منو از لینکاتون پاک نکنید

اگه دیدید در هفته یک یا دوبار میام اینجا لینکاتونو تایید میدم دعوام نکنید

اگه دیدید همش نیستم منو نزنید

چون

چون

چون

چون

آزمون دکترای سال ۹۰ رو هم قبول شدم

البه آزمون اول رو که اردیبهشت و خرداد ماه بودو قبول شده بودم

اما این آخریش زندگی بخش بوووووووووود.

دیگه راحت شدیم

به دوستای خودددددددددددددددددددم خسته نباشید میگم

به علی (یکی از نامردترین انترنای روزگار) که بعدها دوستمون شد

به مریم که از وقتی وارد اتاق شدم اونو دیدمو تازه فهمیدم دوست واقعی چیه! و سه سال همخونه بودیم

به خانوم جسیکا آلبا یعنی به پریچهر  که اونم یکی از بهترین دوستام بود و هست

به خانوم یوکی که ایرانی نیست

به همتون و به هممون تبریک میگم

...

من اصلا فکرشو نمیکردم که قبول شم

با اومدن مادر مریم تو بیمارستان حال هممون خراب شد چون مادر مریم آلزایمر داشت..

مریم مادرشو به من سپرد ..

مادرش منو با جوونیای پدر مریم اشتباه گرفته بود.. اما من تموم سعیمو کردم که ازشون مراقبت کنم ..

واگذار شدن به رئیس

مادر مریم یکی از بهترین دکترای بیمارستان ما بود چون با رئیس وارد بیمارستان شد..

روزی که از ما آزمون گرفتن تو بیمارستان مادر مریم فوت کرد.. و مریم هیچی ننوشت تو برگه تا سرمو از برگه بلند کردم دیدم زل زده به برگه..

برگه هارو دادیم به مراقب ...که رفتم پیش رئیس اصرار کردم  از مریم دوباره امتحان بگیره.................. وگرفت...

الان هممون قبول شدیم.

 خدایا خدایا کوچیکترین پسرت داره شکرت میکنه

ازت ممنونم خدا..

 

از اقایان دکتر نمیرانیان و دکتر  علیرضا فراهانی عزیزززززززززززززز

از هردون تشکر میکنم بخاطره اینکه هیچکدوممونو تنها نذاشتید

از سر پرست عزیزمووووووووووووووون

خانووووووووووووووووووووووم مهراسبی  هم تمامو کمال ممنوووونم میدونی که دربست چاکرتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم.

دیگه پی اچ دی گرفتن هم از ما گذشت

 

عجب روزایی بود ... یادمه روزای اولی که میرفتم بیمارستان

دلم نمیومد مرگ کسی رو ببینم.. از خبر دادن مرگ ادما میترسیدم

نه فقط من ههممون...

 

این ازمون کشنده

 

 

 

 

باعث شد که من و بقیه همکارم دیگه سرپرست انترن ها بشیم

ورق برگشت

یاعلی

 

 راستی  در مورد شخصیت من در یک کلمه یا یک جمله کوتاه نظر بدید