صدای خش خش نفسهایش را می شنوم 

دستهایش سرد است

چشمهایش پف کرده است..

هر ساعتی که میگذرد قطره اشکی بر روی گونه اش جاری میشود . 

 

سکوت کل اتاق را فرا گرفته است..

 

به مادر پیرم هم سری میزنم.. او هم خواب است ...

 

چراغها را خاموش میکنم..

به سراغ او باز میگردم

گیسو وان بلندش را نوازش میکنم..       

نبضش را میگیرم..

با او حرف میزنم..

صدایش میکنم..

جوابم را نمیدهد..

بدنش داغ داغ است...

شعله بخاری را کم میکنم باز هم بدنش داغ است..                                          

اب سردی درون کاسه میریزم و با دستمال پاهایش را خیس میکنم تا دمای بدنش برگردد...

اما باز نمیگردد..

در خواب نام مردی را صدا میزند..

دستانش را در دستم می فشارم باز هم او را صدا میزند..

اشک درون چشمانم جمع میشود..

اروم میگویم: چیه! من همینجام .. کنارتم اما...

نمیتوانستم بگویم من ان مردی که میخواهی نیستم..

من ان مردی هستم که تو را می خواهد..

 

گله ازغصه نیست

گله از درد من است

گله از غصه ی بی رنگ من است...

 

 

این آهنگ رو تقدیم میکنم به تو...

نوشته: تازه همین امروزظهر وقتی رو زمین بغل بخاری خواب بودی بغلت نشسته بودم داشتم بهت نگاه میکردم.. این متن اومد تو ذهنم..

این متن بی معنی هم تقدیم به تو..