یک خاطره دیگه
یه دو هفته پیش رفته بودیم شمال. جاتونم خالی . هوای عالی دریای طوفانی ...
جمعیت زیادی داشتیم تقریبآ با ۶تا ماشین همه جمع شدیم که بریم . من با یک سرهنگی دوست بودم که خلاصه بهم کلید آپارتمانشو تو کلارآباد داد و همه رو جمع کردم که بریم .شمال..
جمعیت مردها و پسرها از خانما بیشتر بود!
خلاصه اولآ که رفتیم اونجا دیدیم یه سوئیت کوچیک و نقلی داده با ۶تا دونه تشک و ملافه!
فکر کنید! من شبش داشتم با داییم حرف میزدم گفت: بردیا جان مطمئنی همه چی توشه! همه چی روبراهه!
گفتم آره به جان خودم شما هیچی نیارید..
خلاصه با کمبود کولرو پنکه هم مواجح شدیم.. اینا حالا کوچیک کوچیکش بود .. شبشم که زنا رو انداخیتم تو یه اتاق خواب خیلی کوچیک ماهم که تو حال و پذیرایی خوابیدیم تا فیلم ببینیم
![]()
شب دوم : عصریش رفتیم دریا گشت و گذار کردیمو اینا که عمم گفت زود بریم خونه که ما جوجه ها رو درست کنیم که شماها هم برید تو حیاط کبابش کنید.
اومدیم خونه هو اینا من وایستادم آخرین نفر رفتم حمام.. وقتی اومدم بیرون لباسامو پوشیدم و به زن داییم گفتم بچه ها کجا رفتن! زن دایی گفت: رفتن تو حیاط منتظر موندن تا جوجه ها رو بهشون بدیم!
داشتم حرف میزدم که یک دفعه ای صدای داد و فریاد از تو خیابون اومد . که یکی داد میزد : بابا بابا بابا .
منم حول کردم کفگیر و برداشتم دمپایی پوشیدم دویدم پایین داییمم با بقیه مردا پشتم دوییدن بیرون..
درو باز کردم دیدم امین (پسر دایییم ) که سن کمی داره ۲۱سالشه و داماد داییم اینا ..دارن کتک میخورن.
فکر کنید این ۲نفر با ۱۰تا مرد و پسر که چاقو داشتن و چماق و چوب دستاشون بود اینا رو میزدن.
یکهو دیدم یه مرد کچل با چوب زد تو کمر امین .
منو میگی! کفگیرو برداشتم حدود ۷تایی زدم رو کله کچل مرتیکه.
اونا هم نامردی نکردن چون دیدن من هیکل میکلم درشت و بچه نیستم ریختن رو سر من و محمد که من به امین گفتم: گمشو برو تو میخوای بکشنت!
خلاصه داییم اینا همه اومدنو اینا مارو بردن تو.
حالا ما دخترامونم اومده بودن پایین با ما دره حیاط و گرفته بودن که اینا نیان تو .. ما ۲۰نفر بودیم . اونا ۶۰نفری بودن.
یکهو هی فحش خواهر ومادر میدادن.
من داد زدم گفتم : رشتی ه بی ناموس.
۲دقیقه طول نکشید که ۳نفر از بالای دیوار پریدن که منو بزنن![]()
پسر میگفت: بچه خوشگل ننتو به عذات میشونم منم گفتم: دهنتو آسفالت..
جالبش اینجاست که با کسایی در افتاده بودن که ادب و شخصیت داشتن.
زنگ زدیم پلیس اومد ![]()
خلاصه پلیس اومد و امین و محمد رفتن پایین که یکهو بچه ها اومدن دنبالم گفتن یارو مرد میگه اون پسره که موهاش کوتاه کوتاستم بیارید..
من تصمیم داشتم تو همون ۵دقیقه موهامو بتراشم برم پایین به یاررو بگم اون که من نبودم![]()
داشتم سوار ماشین پلیس میشدم که زن داییم به داییم گفت:
عزیززززم اینا وحشیین مواظب باش نکشنتون![]()
دختردایی کوچیکم که خیلی دوسش دارم به زن داییم گفت: مامان چی میگی هیچ غلطی نمیتونن بکنن! یکهو یه زن با لهجه ی کاملا رشتی به دختر داییم گفت: آوووو خفه شو کثافت هرزه
حالا نگفت هرزه فحششو داد.. منم یواشکی گفتم هرزه تویی پدر سگ.
بعد سرمو کردم تو ماشین که منو نبینه.
رفتیم بازداشتگاه . دایی کلی دعوام کرد.
شب نگهمون داشتن. واسه فردا دادگاه .
فردا رفتیم دادگاه ..
نمکش اینجا بود که فکر نمیکرد من اونی باشم که با کفگیر زده بودتش.فکر میکرد امین!![]()
اخه من زدم و فرار کردم.!
خلاصه تا ۳ ازش رضایت گرفتیم و اومدیم بیرون و از اون آپارتمان خداحافظی کردیم و به یک ویلای ۵اتاق نقل جا کردیم.![]()
.اسم بردیا بنده دوره ای انترنی و رزیدنتی خود را در ایران ، در یک بیمارستان خیلی خیلی تخصصی گذرانده ام. از امداد های کمکی افلاطونی بیمارستان آریا هم بوده ام اما به خاطر بعضی عوامل از آن بیمارستان رفیتیم..