من میخوام یه چیزی بگم

((دنی)) امروز در بین ما نیست حتی امروز هم اون روز رو یادمه..

برای اولین بار دیدمش چشمهای درشت سیاه

معصومیت و شرارت بی حدی که از چهره ش می بارید

برای مدتی با ما زندگی کرد  زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داد  ما هرگز  ((دنی)) رو فراموش نمیکنیم حدیث

بیاین با هم دعا کنیم دنی هرجایی که هست خوشحال باشه

مارو یادش باشه

و حداقل پرواز کردن رو یاد بگیره..

مرحوم دنی

 

این شعر رو تقدیم میکنم به تو حدیث عزیزم... امیدوارم بخندی..

 

(حدیث) بعضی وقتا توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا حدیث اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه

 

اون موقع آدم چطور باید

جلوی ریختن اشک هاشو بگیره؟

 

و چطور میتونه فکر کنه

که همه چیز درست میشه؟

 

بعضی و قتا احساس میکنی

تو زندگی نه خوشی مونده و نه لذت

 

بعضی وقتا احساس میکنی

گذروندن هر روز مشکل و هر لحظه عذابه

 

تو این لحظات چطور کسی میتونه لبخند بزنه

و با خوشحالی بخنده؟

 

و چطور میتونه فکر کنه

که همه چیز درست میشه؟

 

عزیزم یک کم فکر کن ما چقدر دوستت داریم

اگه اشک به چشمات بیاد ُ ما هم گریه میکنیم

 

شعر گفتنمون نمیاد

با این حال شعر میگیم

 

حدیث قبول کن

بعضی وقتا تمام دنیا تاریک میشه

 

ولی پس از هر شبی صبحی هم وجود داره

 

حدیث بعضی وقتا توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه ُ حدیث

 

هی حدیث  بخند...بخند...بخند

یه کم بخند...

 

اگه نمیشه ُ حداقل  یه کم .. یه کم.. یه کم

یه کم لبخند بزن

 

اگه تو خوشحال باشی

مثل این که تمام دنیا در خوشی فرو رفته

 

خورشید از لابه لای ابرها بیرون میاد

و به زندگی گرما میبخشه

 

گوش کن این هوای نشاط آور بهار

داره یه چیزی به تو میگه

 

که حدیث اونایی که از هم جدا میشن

یک روز دوباره به هم میرسن

 

حدیث

چه بدونی چه ندونی گل دوباره شکفته میشه

 

حدیث  بعضی اوقات توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه حدیث

 

هی حدیث بخند... بخند.... بخند

یه کم بخند

 

اگه نمیشه حداقل یه کم... یه کم .. یه کم

یه کم لبخند بزن

فقط یه کم..

حداقل به قیافه خنده داره من که مسخرم میکردی با این صورت کبودم بخند.

 

 

داییم میگفت : با این قیافه نرم بیرون یاد قاتلا میفتن مردم راست میگه:!

به ترتیب سایز برات گذاشتم از با ارزش ترین ادما

اول : طوطیتون

دوم: بچه ( چون  عاشق بچه ای)

سوم: من ( منو دوست داری..)

حالا یه ذره بخند دل من باز بشه خسته شدم الکی میخندی..

 

 

سلام  به دوستای کوچیک خودم و به رفیقام که به وبلاگم سر میزنن و به من ارجحیت میدن

.

من ۲۲ خرداد ماه آخرین امتحان پزشکیمو میدم و با خودم تصمیم گرفتم اگر اخرین امتحان و با موفقیت سپری نکردم دیگه فاتحه پزشکی و دمو دستگاهای بیمارستانو میخونم

داشتم خسته میشدم انقدر تو مغزم پر از علم پزشکی که نمیدونم کجا خالیش کنم و

دیگه خسته شدم از بس با خودم کلنجار رفتم که یعنی چی؟ اخه من الان اینجا توی بیمارستان ۵۰۰نفره دارم چیکار میکنم!؟

اگر قبول نشدم ول میکنم.. الان درست مثل سال اول انترنیمم که سرمو میزدم به دیوار که فرار کنم و راه فراری نداشتم..

بهم پیشنهاد ویراستاری در یک انتشاراتی تازه تاسیسو دادن و منم ازشون وقت خواستم  صبر کنن دیگه نمیتونم با این کولبار مشکلاتم مادرمو تنها بذارم..

امروز نمایشگاه کتاب شروع شد من هر سال غرفه دارم برای انتشاراتی کتابهای پزشکی

اما اینبار من بعضی اوقات در غرفه انتشاراتی البرز هم هستم و اگر دوست داشتید کتابی با مود بالا بگیرید در خدمتم..

حتما کمکتون میکنم

منو که میشناسید کافیست فقط خودتون و معرفی کنید..

قسمت بالا هم که یک شعری سرودم از اینجانب طوطی دختر داییم دو روز که مرد و اونم دپرس شده و هر کاری میکنیم مثل کوه یخ منم تصمیم گرفتم اول با قیافم خندش بیارم چون این قیافمو میبینه از ته دل میخنده ..

صورتمم میبینید برای مطلب قبل بود که گفتم..

پس منتظر هستم..

 شعرم شاید معنای خاصی نداشته باشه.. من اینو فقط فقط برای اینکه خنده دختر داییمو در بیارم نوشتم.. اما اون انقدر بلند پرواز که فقط به معنی شعر من نگاه میکنه..

 من نذاشتم به فعل و فاعل و مفعولش دقت کنید و یه نظر مو شکافانه بدید فقط برای قلب خودم بود