درست نمیدونم از کجا شروع شد یا از کجاشو بنویسم که توی این چند روزه پی بردم این بود که من از هیچ جای این تهران خبر نداشتم درست سرم تو لاک خودم بود

هرروز ۶صبح میرفتم بیمارستان ۱۲ شب برمیگشتم یا برعکسش.. 

اون چیزایی که توی فیلمای ایرانی میبینیم همش واقعی ُ اینکه آدم بده داریم اینکه سرچیزای گرون و قیمت معامله میکنندو اگر معامله نشد ...بله سر یکی با تفنگ!!!! به باد میره .. این کاملا درسته اما درست نبود برای منی که اینطور فیلمها رو تمسخر میکردم و با صدای بلند میخندیدم و میگفتم این فیلما سنارم فروش نمیکنه...

 

چند روز پیش خاله مادرم بهش اصرار کرد تا چند روزی با خواهر به شمال برن .. منم خانه رو برای ساخت دادم دست کارگرو بنا..چون دیوارمون با امدن بارون و سیل ترکای بزرگی به خود گرفته بود..

منم چند روزی پیش دوستانم رفتم .. یکی شون رو که میشناسید . عکاس مشهور  که تازه فهمیدم بیچاره ای بیش نیست و حسام همم دوستم..

این دوتا دو سال که باهم همخونه هستند داستانشون درازه که چرا سامان از خونه زد بیرونو چرا حسام کارای انیمیشنش نمیگیره ....

این دو دوست داشتن پیششون بمونم  خصوصا آقا سامان خودمون..

شب نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که سامان بهم پیشنهاد داد طی این چند روز که من اونجا هستم از بیمارستان مرخصی بگیرم.. و باهم برای عکاسی چرخی به محوطه تهران بزنین.

صبح در کمال ناباوری برگه مرخصی رو گرفتم و رئیس هم برای اینکه به مغزم باد بخوره منو از اتاق بیرون کرد و گفت : فراهانی فقط ۷روز نه کمتر نه بیشتر حتی یک ساعتم دیر کنی ۲ماه راهت نمیدم تو بیمارستان گفتم: شما بچه معصوم گیر آوردی گفت: نه میخوام یک هفته از شر ترین سرپرست بیمارستان خلاص شم ..

اما اگه وای به حالت دیر کنی ...با خنده گفت: کی پس هر روز دم در اتاقم وایست بگه : بیام تو .. منم بگم : نه.

ما سه نفر برای ۷ روز هفته برنامه ریزی کردیم..که هر روز یک روز در میان اگر زنگ خونه خورد یکی در رو باز کنه.! و چون صبح ها ۲ساعت آبشون قطع میشد  در روز یک کدوممون باید سطل آب رو میذاشتیم زیر آب و قطره قطره آبها جمع بشه..

صبح زنگ در خورد نوبت من بود در رو باز کنم  و باز نوبت من بود سطل آب رو زیر شیر بذارم.. و من هم یادم رفته بود

صد بار زنگ در خورد از خواب پریدم روی تخت نشستم و به خونه  کثیف اینا نگاه کردم

پیتزای خورده شده یه طرف آشغالای مرغ یه طرف ..

از جام بلند شدم که برم به طرف در آروم با پاشنه پام زدم به نشیمن گاه سامان..که پاشد داد زد که اگر این کارو بکنی از سقف قدیمیمون آویزونت میکنم تا سقف ریزش کنه تو بمیری ما هم بی خانمان شیم.

منم تا دم در رفتم تا این حرفو زد برگشتم طرفش دیدم دوباره دمرو خوابیده محکم تر با پاشنه پام زدم به نشیمن گاهش و فرار کردم و اونم بلند شد و با صدای کلفتش داد زد نکن میگم نکن

منم خندم گرفته بود و به طرف در رفتم و باز کردم..سه قدم پریدم عقب ...دوست دختر قدیمی حسام بود که تازه از فرودگاه اومده بودو کلی جیغ جیغ میکرد به حسام که چرا جواب تلفنمو نمیدی. ... و...

دیدم هی داره جیغ میزنه رفتم پیشش گفتم: هییییییییسسس خانوم خونسردی خودتو حفظ کن! چطور الان تشریف آوردد ایران!مگه نگفته بودن هواپیماها الان اجازه ورود به تهرانو ندارن

سامان زیر لب گفت: کاش سقوط میکرد که هر روز صبح این بنده و بساطو نداشتیم

اونم رفت طرف سامان و موهاشو گرفت گفت: فکر کردی چی! قیافت شبیه دختراست با اون موهات کم مونده تا کمرت بلند کنی دمبه اسبی ببندی ُ حسام بلند شد جداشون کرد.

سامانم از جاش بلند شد ادای دخترا رو دراورد (موهاشو ناز کرد) گفت: هنوز یادم نرفته که تو دانشگاه دنبالم میوفتادی تا شمارمو بگیری باشه قبول میکنم من خون دخترا تو رگامه و تو خون مردا !

سارا هم که اومد که بیاد طرفش حسام گفت: خب واسه چی اومدی اینجا! اومدی آبرومو جلوی دوستام ببری یا خودنمایی کنی !

اونم جدی شد گفت: نه تو فرودگاه یکی از دوستای بابام یه بسته بهم داد که ببرم تحویلش بدم ُ

و آدرسشو نوشت تو برگه و اون پاکتو به من داد و گفت: آقا بردیا شما مطمئن ترید خواهشآ شما این بسته رو تحویل بدید ..و رفت

ماهم بسته رو به هیچ عنوان باز نکردیم و یک ساعت بعد حسام به اداره رفت و منو سامان هم به دنبال سوژه و عکس گرفتن بودیم.

اون بسته رو با خودم بردم اما اصلا وقت نکردم که تحویلش بدم! کارمون که تموم شد از اونور رفتم یه سر به کارگرا بزنم و سامانم گفت جایی کار داره و رفت.

شب آدرسو دادم به حسام که صبح بسته رو تحویل بده..

دیدم سامان همش ۲دقیقه یک بار میره دستشویی ..

حسام هم در یخچالو باز کرد و گفت: این آب پرتقالای من کو! نزدیک ۴لیتر تو یخچال آب پرتقال داشتم!

که سامانم از دستشویی بیرون اومد ُ

روشو کرد به سامان گفت: آب پرتقالام کو سامان!

سامانم گفت: فردا صبح برات میخرم! من خوردمش

حسام گفت: تو تو که آب پرتقال دوست نداری با این همه آب پرتقال چیکار کردی !

سامانم هیچی نمیگفت که نمیگفت! فقط میگفت: ازم نپرس چی شده فردا صبح برات میخرم..!

حسام فقط میخواست بفهمه این ۴لیتر آب پرتقالو چیکار کرده! که ۵دقیقه بعد گفت: سامان با آب پرتقالام خودتو شستی!

من گفتم: نه بابا بیچاره! مگه میشه

حسام سرش به طرف من بود دیدم سامان با سر به من میگه آره ! یعنی این کارو کرده بوده! حسام فهمید که این کارو کرده تا از جاش بلند شه سامان حالش بد شد دویید طرف دستشویی!

و من هم از کار این دو فقط میخندیدم و هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که با آب پرتقال بخاطره کمبود آب خودمو...

وقتی این دوتا با صدای بلند حرف میزدن صاحبخونشون از بالا محکم با بچه هاش میکوبیدن رو زمین که سقف اینا ریزش کنه و ساکت شن و منم همون موقع داد زدم: هوی الان سقف میریزه تا اومدم باز داد بزنم حسام دهنمو گرفت گفت: ولش کن ما عادت داریم اولو آخرش باید خودمون پول این خرابکاریارو بدیم.

 

سامان ازدستشویی اومد بیرون گفت: حسام برای اینکه دیگه صابخونه ازمون پول نگیره امروز رفتم یه کاری کردم!

دیدم چند تا عکس از صابخونه دراورد .. و ما هم شروع کردیم به دیدن

حسام گفت: که چی! سامان ادامه داد : معلومه که چی این مردیکه ماهی ۸۰۰ ازمون میگیره ما ۱۰ میلیون پیش دادیم باز ماهی ۸۰۰ بدیم . خدایی داره نامردی میکنه به خدا! این خونه خرابه رو کی بهش ۸۰۰ میده! خدایی بردیا نامردی نیست دیدم واقعا داره راست میگه .

گفت: منم این عکسا رو گرفتم که اگر باز بهمون گفت: یا پول میدید یا از اینجا پا میشید! منم این عکسا رو میفرستم دم خونش تا زنش ببینه!

چند روز هر وقت از خونه میزنم بیرون تعقیبش میکنم که با یه دختره...

این حرفو که زد دوویید به طرف دستشویی.

منم به سامان گفتم یه تست از مدفوعتو بذار برام تو یه شیشه که حسام اون بسته رو میبره این تورم ببیره بیمارستان به دکتر رفیعی بده تا  تستت کنه...

خلاصه که اون روزم به تباهی گذشت شب و خسته و مونده رفتم خونه زنگو زدم و در برام باز شد دیدم چهار تا مرد هیکلی رو مبل نشستن و حسام بیچاره رو ُ روی چهارپایه گذاشته بودن و به لامپ ۲۰۰ میلی آویزونش کردن

بلند بلند خندیدم  فکر کردم دارن اذیتم میکنن گفتم این مسخره بازیا دیگه چیه! حسام 

یه مرد که جسته اش از بقیه کوچیک تر و کوتاه تر بود و انگار سر دسته گروه بود یه تفنگ گذاشت رو پیشونیم عینکمو در آورد و داد به یکی از اونا..

داد زد بردی کیه! خندیدم گفتم: مجید جان دلبندم بردی نه ! سخته تلفظش برات! بردیا گفت: یه کلمه دیگه حرف بزنی میزنم صندلی بیفته!

صابخونه اینا هم از بالا هی میکوبید رو زمین و صورت حسام بیچاره شده بود پر از خاکو گچ!

محکم منو انداخت رو زمین گفت: تو اون بسته رو به ما رسوندی! تازه متوجه شدم اون بسته دوست بابای سارا رو میگه گفتم : نه من نه

و به سمت حسام اشاره کردم!

داشت با حسام صحبت میکرد که تازه متوجه شدم پاکتا جابه جا شده!و چیزه سامانو به اینا داده و پاکت اونا رو به دوست من!

منم فقط میخندیدم چون واقعا برام مسخره بود!

به مرد گفتم: این تفنگه واقعیه! جان مادرت

گفت : خفه شو! گفتم: تو بمیری راستشو بگو !

ده دقیقه بعد سامان اومد و دیدیم اون پاکت دستشه .. نگو رفته بوده اونجا و دوستمم بدون اینکه دستی به داخل پاکت زده باشه به سامان زنگ زده که اشتباهی یه چیز دیگه به من دادید!

داخل پاکتو باز کرد و من حیرت زده شده بودم و  دیدم همشونو چک کرد اون یکی ها بهش گفتن ! تقلبیه گفت: نه اصل اصل..

بعد روشو کرد به یه کدوم از اونا گفت: کار هر سه شونو بساز

منم تا میتونستم زدم و خوردم و پای چشمم یه بادنجون سبز شده بود حسامو برداشتیمو .. وقتی داشتیم میزدیم بیرون سامان گفت: دلم نمیاد اون چیزا رو بذارم اونجا و برم ..

 و با گلدون محکم زدیم تو سر مرد و اون... جمع کردیم و رفتیم..

و با اصرار من به طرف اداره پلیس رفتیم و ..... تحویل دادیم..

حالا دیگه با پلیسا لج نیستیم نه من و نه دو دوستم.. سعی میکنم فیلمای جنایی رو میبینم نخندم و مسخره کنم چون یک روزی ممکنه باز سرم بیاد همینطور شما..از کجا معلوم شاید این اتفاق برای شما ها افتاد. ما که مردیم اما شما چی!

خونه سامان و حسامم دادم تعمیر

سامان عکسو فرستاد دم خونه صابخونشون و از شانس مردک خودش عکسا رو پیدا کرد و ترسید و قول داد دیگه از این دو بیچاره اجارره نگیره

 

اینم ادرس عکاس مشهورمون

قابل توجه کسانی که نمیشناسندش

http://saman-58.blogfa.com/