گروه خونی
بهزاد یکی از انترنای سال اولی که از شانس بدش گیر من افتاده بود اومد رو صندلی نشست همچین خودشو پرت کرد که سه متر پریدم رو هوا گفتم: خجالت نمیکشی اینطوری خودتو میندازی رو صندلی مگه خونه خالته اصلا کی بهت گفته که دست از کارت بکشی بیای بشینی پاشو برو سر کارت
گفت : اقای فراهانی باور کن اصلا کاری نیست منو که تو پیوند چشم راه نمیدن مجبورم بشینم اینجا بخیه هم که بچه ها میزنن خیلی خسته ام!
دندونامو بهم محکم فشار دادم گفتم" پاشو ببینم پاشو
بیچاره رو از جاش بلند کردم رفت سر کارش اصلآ نمیدونستم تا ده دقیقه دیگه دست به دامنش میشم![]()
داشتم با کاغذای روی میز بازی میکردم که دیدم برگشت پیشم ..
گفتم باز که اومدی !![]()
گفت : نه فقط اومدم بگم که یه خانومی تو پانسیون منتظرتونن چشممو گرد کردم گفتم : اسمش چیه!!!!!
گفت هر چی گفتم شما خودشو معرفی نکرد!
برام جالب شد چون هیچ دختری جز هم دوره ای های قدیمم و بعضی از همسایه هامونو دخترای فامیلمون خبر نداشتن که من تو چه بیمارستانی کار میکنم
گفتم: باشه برو میرم پیشش
از پله ها اومدم پایین از پشت دیوار رد شدم که بیام بیرون دیدم مهساست( همون مهسایی که ازش براتون حرف زده بودم.. جریان پندار اکبریو دوست اجتماعی بودنشون.. چند بارم اومده بود وبم که من محلش نذاشته بودم)
تا دیدمش انگار جن دیدم پریدم پشت دیوار
گفتم : وایی از پشت دیوار یه چشمی نگاش میکردم هی به بچه ها میگفت بیان دنبالم اصلا نمیدونستم منو از کجا پیدا کرده دیدم بهزاد داره میره بالا که منو صدا کنه تو این گیرو دار به خودم میگفتم عجب این پسر شوتیه لابد دستو پاشو گم کرده دختره داف دیده وقتی میتونست پیجم کنه....
رفت از پله ها بالا هی من آروم میگم پیسسسسسسسسسس پیسسس یعنی به من نگاه کن!
والا مگه به من نگاه میکنه این!هی با دستام میزدم به سرم میگم منو نگاه کن خلاصه که متوجهم نشد رفت بالا
اومد پایین و صدامو اینبار شنید
بلند بلند داد زد دکتر دکتر دکتر کجایید بابا سه ساعت دارم دنبالتون میگردم منو میگی با دست به گردنم اشاره کردم بهش که یعنی کارت تمومه
بعد رفتم تو انبار ..
خلاصه نیم ساعت بعد اومدم دیدم رفته
بهش گفتم یه روزگاری ازت سیاه کنم!
گفت دکتر به خدا گناه داشتن خانوم متینی بودن![]()
منم گفتم : مال تو
خلاصه که کارامو کردم و لباسامو عوض کردم و به طرف نمایشگاه حرکت کردم با هومن رئیس نشریه داشتیم حرف میزدیم که از دور مهسا رو دیدم راه فراری نداشتم ..
یکی از کتابا رو باز کردم جلوی صورتم گرفتم که منو نبینه اومد رفت پیش دخترا و ازشون سوال جواب کردکه منو میشناسن!!!!!!!!
( آخه به تو چه
)
دیدم بغلم یکی بهم میگه بردیا!!!!!!!!!!!!![]()
برگشتم طرف صدا / صداش برام اشنا نبود
کتابو گرفتم اونور که اون منو نبینه دیدم یک دختر خانوم چادری نگام کرد!
گفت: شما اقای فراهانی هستید!!!!!!!!!!!!!!!!
آروم گفتم : بله شما !!!!
دختر هی اونورو نگاه میکرد
گفت: من الهه هستم یکی از هوادان وبلاگتون !!!
دیدم یکی کتابو از دستم کشید گفت : حالا خودتو واسه من قایم میکنی دختر داشت شاخ در میاورد! بنده خدا
حالا منو میگی به دختره با دستم اشاره کردم که همینجا وایسته تا من بیام
انگار میخواست مهسا منو بزنه
حالا من بدو اون بدو
گفتم ای خداااا الان همه دارن فکر میکنن من دزدم این پلیس! والا
سرجام وایستادم چند نفرم وایستاده بودن نگامون میکردن
نفس نفس زدم دیدم ابروشو بالا انداخته میگه: لابد خوشگلتر از من پیدا کردی نه!
خندم گرفت گفتم : چیییییییی خوشگل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
چند تا پسر بسیجی هم به حرف من خندیدن
منو میگی گفتم بهتر که بترسونمش دیگه سراغم نیاد
گفتم برادر بی سیم بزن این خانومو واسه بی حجابی بگیرن
دیدم داره نگام میکنه گفتم" فرار کن تا نگرفتنت
گفت منو از خیار پلاسیده میترسونی
گفتم: نمیترسی !گفت نه
گفتم : نمیترسی![]()
گفت : نههههههههههههههه
یهو مثل دیوانه ها دوییدم به طرفش
دید من مثل روانیا دارم میرم سمتش انقدر میخواستم تو فاصله کممون بترسونمش که نیشم باز شده بود
اونم دویید یعنی فرار کرد
حالا من بدو اون بدو پشت سرشم نگاه نمیکرد
خلاصه تا دم در بدرقه اش کردم..
اصلا یادم نبود این دختر خانوم اونجا هنوز وایستاده!
رفتم طرفش گفتم بفرمایید چه کتابی میخواستید!!!!!!![]()
خندید گفت: شما واقعآ همون آدمی هستید که فکر میکردم! منو شناختید!!!!!
گفتم من تو دوستای وبلاگیم الهه ندارم! گفت فلان وبلاگ فلان ادرسو!!!
تازه یادم اومد که.........
خلاصه که اومدم معذرت خواهی کنم الآن ازش الهه خانوم باور کن من پسر خوبی ام خودت دیدی او دختر خانوم چطوری بود
.
به بک کبد با گروه خونی
o+
نیاز مندیم باری اهدا
خواهشآ به من اطلاع بدید تا شماره ام را بهتون بدم تا شما رو نشون بدیم.
ممنون


.اسم بردیا بنده دوره ای انترنی و رزیدنتی خود را در ایران ، در یک بیمارستان خیلی خیلی تخصصی گذرانده ام. از امداد های کمکی افلاطونی بیمارستان آریا هم بوده ام اما به خاطر بعضی عوامل از آن بیمارستان رفیتیم..