گروه خونی

چهار روز پیش پشت میز نشسته بودم چون از اون روزای خسته کننده بود که آدم دلش میخواست سرشو بزنه به دیوار!!

بهزاد یکی از انترنای سال اولی که از شانس بدش گیر من افتاده بود اومد رو صندلی نشست همچین خودشو پرت کرد که سه متر پریدم رو هوا گفتم: خجالت نمیکشی اینطوری خودتو میندازی رو صندلی مگه خونه خالته اصلا کی بهت گفته که دست از کارت بکشی بیای بشینی پاشو برو سر کارت

گفت : اقای فراهانی باور کن اصلا کاری نیست منو که تو پیوند چشم راه نمیدن مجبورم بشینم اینجا بخیه هم که بچه ها میزنن خیلی خسته ام!

دندونامو بهم محکم فشار دادم گفتم" پاشو ببینم پاشو

بیچاره رو از جاش بلند کردم رفت سر کارش اصلآ نمیدونستم تا ده دقیقه دیگه دست به دامنش میشم

داشتم با کاغذای روی میز بازی میکردم که دیدم برگشت پیشم ..

گفتم باز که اومدی !

گفت : نه فقط اومدم بگم که یه خانومی تو پانسیون منتظرتونن  چشممو گرد کردم گفتم : اسمش چیه!!!!!

گفت هر چی گفتم شما خودشو معرفی نکرد!

برام جالب شد چون هیچ دختری جز هم دوره ای های قدیمم و بعضی از همسایه هامونو دخترای فامیلمون خبر نداشتن که من تو چه بیمارستانی کار میکنم

گفتم: باشه برو میرم پیشش

از پله ها اومدم پایین  از پشت دیوار رد شدم که بیام بیرون دیدم مهساست( همون مهسایی که ازش براتون حرف زده بودم.. جریان پندار اکبریو دوست اجتماعی بودنشون.. چند بارم اومده بود وبم که من محلش نذاشته بودم)

تا دیدمش انگار جن دیدم پریدم پشت دیوار

گفتم : وایی از پشت دیوار یه چشمی نگاش میکردم هی به بچه ها میگفت بیان دنبالم اصلا نمیدونستم منو از کجا پیدا کرده دیدم بهزاد داره میره بالا که منو صدا کنه تو این گیرو دار به خودم میگفتم عجب این پسر شوتیه لابد دستو پاشو گم کرده دختره داف دیده وقتی میتونست پیجم کنه....

رفت از پله ها بالا  هی من آروم میگم پیسسسسسسسسسس پیسسس یعنی به من نگاه کن!

والا مگه به من نگاه میکنه این!هی با دستام میزدم به سرم میگم منو نگاه کن خلاصه که متوجهم نشد رفت بالا

اومد پایین و صدامو اینبار شنید

بلند بلند داد زد دکتر دکتر دکتر کجایید بابا سه ساعت دارم دنبالتون میگردم منو میگی با دست به گردنم اشاره کردم بهش که یعنی کارت تمومه

بعد رفتم تو انبار ..

خلاصه نیم ساعت بعد اومدم دیدم رفته

بهش گفتم یه روزگاری ازت سیاه کنم!

گفت دکتر به خدا گناه داشتن خانوم متینی بودن

منم گفتم : مال تو

خلاصه که کارامو کردم و لباسامو عوض کردم و به طرف نمایشگاه حرکت کردم با هومن رئیس نشریه داشتیم حرف میزدیم که از دور مهسا رو دیدم راه فراری نداشتم ..

یکی از کتابا رو باز کردم جلوی صورتم گرفتم که منو نبینه اومد رفت پیش دخترا و ازشون سوال جواب کردکه منو میشناسن!!!!!!!!

( آخه به تو چه )

دیدم بغلم یکی بهم میگه بردیا!!!!!!!!!!!! برگشتم طرف صدا / صداش برام اشنا نبود

کتابو گرفتم اونور که اون منو نبینه دیدم یک دختر خانوم چادری نگام کرد!

گفت: شما اقای فراهانی هستید!!!!!!!!!!!!!!!! 

آروم گفتم : بله شما !!!!

دختر هی اونورو نگاه میکرد

گفت: من الهه هستم یکی از هوادان وبلاگتون !!!

دیدم یکی کتابو از دستم کشید گفت : حالا خودتو واسه من قایم میکنی دختر داشت شاخ در میاورد! بنده خدا

حالا منو میگی به دختره با دستم اشاره کردم که همینجا وایسته تا من بیام

انگار میخواست مهسا منو بزنه

حالا من بدو اون بدو

گفتم ای خداااا الان همه دارن فکر میکنن من دزدم این پلیس! والا

سرجام وایستادم چند نفرم وایستاده بودن نگامون میکردن

نفس نفس زدم  دیدم ابروشو بالا انداخته میگه: لابد خوشگلتر از من پیدا کردی نه!

خندم گرفت گفتم : چیییییییی خوشگل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند تا پسر بسیجی هم به حرف من خندیدن

منو میگی گفتم بهتر که بترسونمش دیگه سراغم نیاد

گفتم برادر  بی سیم بزن این خانومو واسه بی حجابی بگیرن

دیدم داره نگام میکنه گفتم"  فرار کن تا نگرفتنت

گفت منو از خیار پلاسیده میترسونی

گفتم: نمیترسی !گفت نه

گفتم : نمیترسی

گفت : نههههههههههههههه

یهو مثل دیوانه ها دوییدم به طرفش

دید من مثل روانیا دارم میرم سمتش انقدر میخواستم تو فاصله کممون بترسونمش که نیشم باز شده بود

اونم دویید یعنی فرار کرد حالا من بدو اون بدو پشت سرشم نگاه نمیکرد

خلاصه تا دم در بدرقه اش کردم..

اصلا یادم نبود این دختر خانوم اونجا هنوز وایستاده!

رفتم طرفش گفتم بفرمایید چه کتابی میخواستید!!!!!!

خندید گفت: شما واقعآ همون آدمی هستید که فکر میکردم! منو شناختید!!!!!

گفتم من تو دوستای وبلاگیم الهه ندارم! گفت فلان وبلاگ فلان ادرسو!!!

تازه یادم اومد که.........

خلاصه که اومدم معذرت خواهی کنم الآن ازش الهه خانوم باور کن من پسر خوبی ام خودت دیدی او دختر خانوم چطوری بود

.

به بک کبد با گروه خونی 

o+

نیاز مندیم  باری اهدا

خواهشآ به من اطلاع بدید تا شماره ام را بهتون بدم تا شما رو نشون بدیم.

ممنون

برای من فقط لبخنده تو مهمه

من میخوام یه چیزی بگم

((دنی)) امروز در بین ما نیست حتی امروز هم اون روز رو یادمه..

برای اولین بار دیدمش چشمهای درشت سیاه

معصومیت و شرارت بی حدی که از چهره ش می بارید

برای مدتی با ما زندگی کرد  زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داد  ما هرگز  ((دنی)) رو فراموش نمیکنیم حدیث

بیاین با هم دعا کنیم دنی هرجایی که هست خوشحال باشه

مارو یادش باشه

و حداقل پرواز کردن رو یاد بگیره..

مرحوم دنی

 

این شعر رو تقدیم میکنم به تو حدیث عزیزم... امیدوارم بخندی..

 

(حدیث) بعضی وقتا توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا حدیث اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه

 

اون موقع آدم چطور باید

جلوی ریختن اشک هاشو بگیره؟

 

و چطور میتونه فکر کنه

که همه چیز درست میشه؟

 

بعضی و قتا احساس میکنی

تو زندگی نه خوشی مونده و نه لذت

 

بعضی وقتا احساس میکنی

گذروندن هر روز مشکل و هر لحظه عذابه

 

تو این لحظات چطور کسی میتونه لبخند بزنه

و با خوشحالی بخنده؟

 

و چطور میتونه فکر کنه

که همه چیز درست میشه؟

 

عزیزم یک کم فکر کن ما چقدر دوستت داریم

اگه اشک به چشمات بیاد ُ ما هم گریه میکنیم

 

شعر گفتنمون نمیاد

با این حال شعر میگیم

 

حدیث قبول کن

بعضی وقتا تمام دنیا تاریک میشه

 

ولی پس از هر شبی صبحی هم وجود داره

 

حدیث بعضی وقتا توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه ُ حدیث

 

هی حدیث  بخند...بخند...بخند

یه کم بخند...

 

اگه نمیشه ُ حداقل  یه کم .. یه کم.. یه کم

یه کم لبخند بزن

 

اگه تو خوشحال باشی

مثل این که تمام دنیا در خوشی فرو رفته

 

خورشید از لابه لای ابرها بیرون میاد

و به زندگی گرما میبخشه

 

گوش کن این هوای نشاط آور بهار

داره یه چیزی به تو میگه

 

که حدیث اونایی که از هم جدا میشن

یک روز دوباره به هم میرسن

 

حدیث

چه بدونی چه ندونی گل دوباره شکفته میشه

 

حدیث  بعضی اوقات توی زندگی

یکی اینجوری برات خودی میشه

 

بعضی وقتا اونی که در هم میشکنه

یک رویا به نظر میرسه حدیث

 

هی حدیث بخند... بخند.... بخند

یه کم بخند

 

اگه نمیشه حداقل یه کم... یه کم .. یه کم

یه کم لبخند بزن

فقط یه کم..

حداقل به قیافه خنده داره من که مسخرم میکردی با این صورت کبودم بخند.

 

 

داییم میگفت : با این قیافه نرم بیرون یاد قاتلا میفتن مردم راست میگه:!

به ترتیب سایز برات گذاشتم از با ارزش ترین ادما

اول : طوطیتون

دوم: بچه ( چون  عاشق بچه ای)

سوم: من ( منو دوست داری..)

حالا یه ذره بخند دل من باز بشه خسته شدم الکی میخندی..

 

 

سلام  به دوستای کوچیک خودم و به رفیقام که به وبلاگم سر میزنن و به من ارجحیت میدن

.

من ۲۲ خرداد ماه آخرین امتحان پزشکیمو میدم و با خودم تصمیم گرفتم اگر اخرین امتحان و با موفقیت سپری نکردم دیگه فاتحه پزشکی و دمو دستگاهای بیمارستانو میخونم

داشتم خسته میشدم انقدر تو مغزم پر از علم پزشکی که نمیدونم کجا خالیش کنم و

دیگه خسته شدم از بس با خودم کلنجار رفتم که یعنی چی؟ اخه من الان اینجا توی بیمارستان ۵۰۰نفره دارم چیکار میکنم!؟

اگر قبول نشدم ول میکنم.. الان درست مثل سال اول انترنیمم که سرمو میزدم به دیوار که فرار کنم و راه فراری نداشتم..

بهم پیشنهاد ویراستاری در یک انتشاراتی تازه تاسیسو دادن و منم ازشون وقت خواستم  صبر کنن دیگه نمیتونم با این کولبار مشکلاتم مادرمو تنها بذارم..

امروز نمایشگاه کتاب شروع شد من هر سال غرفه دارم برای انتشاراتی کتابهای پزشکی

اما اینبار من بعضی اوقات در غرفه انتشاراتی البرز هم هستم و اگر دوست داشتید کتابی با مود بالا بگیرید در خدمتم..

حتما کمکتون میکنم

منو که میشناسید کافیست فقط خودتون و معرفی کنید..

قسمت بالا هم که یک شعری سرودم از اینجانب طوطی دختر داییم دو روز که مرد و اونم دپرس شده و هر کاری میکنیم مثل کوه یخ منم تصمیم گرفتم اول با قیافم خندش بیارم چون این قیافمو میبینه از ته دل میخنده ..

صورتمم میبینید برای مطلب قبل بود که گفتم..

پس منتظر هستم..

 شعرم شاید معنای خاصی نداشته باشه.. من اینو فقط فقط برای اینکه خنده دختر داییمو در بیارم نوشتم.. اما اون انقدر بلند پرواز که فقط به معنی شعر من نگاه میکنه..

 من نذاشتم به فعل و فاعل و مفعولش دقت کنید و یه نظر مو شکافانه بدید فقط برای قلب خودم بود

 

هفته پر دردسر

درست نمیدونم از کجا شروع شد یا از کجاشو بنویسم که توی این چند روزه پی بردم این بود که من از هیچ جای این تهران خبر نداشتم درست سرم تو لاک خودم بود

هرروز ۶صبح میرفتم بیمارستان ۱۲ شب برمیگشتم یا برعکسش.. 

اون چیزایی که توی فیلمای ایرانی میبینیم همش واقعی ُ اینکه آدم بده داریم اینکه سرچیزای گرون و قیمت معامله میکنندو اگر معامله نشد ...بله سر یکی با تفنگ!!!! به باد میره .. این کاملا درسته اما درست نبود برای منی که اینطور فیلمها رو تمسخر میکردم و با صدای بلند میخندیدم و میگفتم این فیلما سنارم فروش نمیکنه...

 

چند روز پیش خاله مادرم بهش اصرار کرد تا چند روزی با خواهر به شمال برن .. منم خانه رو برای ساخت دادم دست کارگرو بنا..چون دیوارمون با امدن بارون و سیل ترکای بزرگی به خود گرفته بود..

منم چند روزی پیش دوستانم رفتم .. یکی شون رو که میشناسید . عکاس مشهور  که تازه فهمیدم بیچاره ای بیش نیست و حسام همم دوستم..

این دوتا دو سال که باهم همخونه هستند داستانشون درازه که چرا سامان از خونه زد بیرونو چرا حسام کارای انیمیشنش نمیگیره ....

این دو دوست داشتن پیششون بمونم  خصوصا آقا سامان خودمون..

شب نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که سامان بهم پیشنهاد داد طی این چند روز که من اونجا هستم از بیمارستان مرخصی بگیرم.. و باهم برای عکاسی چرخی به محوطه تهران بزنین.

صبح در کمال ناباوری برگه مرخصی رو گرفتم و رئیس هم برای اینکه به مغزم باد بخوره منو از اتاق بیرون کرد و گفت : فراهانی فقط ۷روز نه کمتر نه بیشتر حتی یک ساعتم دیر کنی ۲ماه راهت نمیدم تو بیمارستان گفتم: شما بچه معصوم گیر آوردی گفت: نه میخوام یک هفته از شر ترین سرپرست بیمارستان خلاص شم ..

اما اگه وای به حالت دیر کنی ...با خنده گفت: کی پس هر روز دم در اتاقم وایست بگه : بیام تو .. منم بگم : نه.

ما سه نفر برای ۷ روز هفته برنامه ریزی کردیم..که هر روز یک روز در میان اگر زنگ خونه خورد یکی در رو باز کنه.! و چون صبح ها ۲ساعت آبشون قطع میشد  در روز یک کدوممون باید سطل آب رو میذاشتیم زیر آب و قطره قطره آبها جمع بشه..

صبح زنگ در خورد نوبت من بود در رو باز کنم  و باز نوبت من بود سطل آب رو زیر شیر بذارم.. و من هم یادم رفته بود

صد بار زنگ در خورد از خواب پریدم روی تخت نشستم و به خونه  کثیف اینا نگاه کردم

پیتزای خورده شده یه طرف آشغالای مرغ یه طرف ..

از جام بلند شدم که برم به طرف در آروم با پاشنه پام زدم به نشیمن گاه سامان..که پاشد داد زد که اگر این کارو بکنی از سقف قدیمیمون آویزونت میکنم تا سقف ریزش کنه تو بمیری ما هم بی خانمان شیم.

منم تا دم در رفتم تا این حرفو زد برگشتم طرفش دیدم دوباره دمرو خوابیده محکم تر با پاشنه پام زدم به نشیمن گاهش و فرار کردم و اونم بلند شد و با صدای کلفتش داد زد نکن میگم نکن

منم خندم گرفته بود و به طرف در رفتم و باز کردم..سه قدم پریدم عقب ...دوست دختر قدیمی حسام بود که تازه از فرودگاه اومده بودو کلی جیغ جیغ میکرد به حسام که چرا جواب تلفنمو نمیدی. ... و...

دیدم هی داره جیغ میزنه رفتم پیشش گفتم: هییییییییسسس خانوم خونسردی خودتو حفظ کن! چطور الان تشریف آوردد ایران!مگه نگفته بودن هواپیماها الان اجازه ورود به تهرانو ندارن

سامان زیر لب گفت: کاش سقوط میکرد که هر روز صبح این بنده و بساطو نداشتیم

اونم رفت طرف سامان و موهاشو گرفت گفت: فکر کردی چی! قیافت شبیه دختراست با اون موهات کم مونده تا کمرت بلند کنی دمبه اسبی ببندی ُ حسام بلند شد جداشون کرد.

سامانم از جاش بلند شد ادای دخترا رو دراورد (موهاشو ناز کرد) گفت: هنوز یادم نرفته که تو دانشگاه دنبالم میوفتادی تا شمارمو بگیری باشه قبول میکنم من خون دخترا تو رگامه و تو خون مردا !

سارا هم که اومد که بیاد طرفش حسام گفت: خب واسه چی اومدی اینجا! اومدی آبرومو جلوی دوستام ببری یا خودنمایی کنی !

اونم جدی شد گفت: نه تو فرودگاه یکی از دوستای بابام یه بسته بهم داد که ببرم تحویلش بدم ُ

و آدرسشو نوشت تو برگه و اون پاکتو به من داد و گفت: آقا بردیا شما مطمئن ترید خواهشآ شما این بسته رو تحویل بدید ..و رفت

ماهم بسته رو به هیچ عنوان باز نکردیم و یک ساعت بعد حسام به اداره رفت و منو سامان هم به دنبال سوژه و عکس گرفتن بودیم.

اون بسته رو با خودم بردم اما اصلا وقت نکردم که تحویلش بدم! کارمون که تموم شد از اونور رفتم یه سر به کارگرا بزنم و سامانم گفت جایی کار داره و رفت.

شب آدرسو دادم به حسام که صبح بسته رو تحویل بده..

دیدم سامان همش ۲دقیقه یک بار میره دستشویی ..

حسام هم در یخچالو باز کرد و گفت: این آب پرتقالای من کو! نزدیک ۴لیتر تو یخچال آب پرتقال داشتم!

که سامانم از دستشویی بیرون اومد ُ

روشو کرد به سامان گفت: آب پرتقالام کو سامان!

سامانم گفت: فردا صبح برات میخرم! من خوردمش

حسام گفت: تو تو که آب پرتقال دوست نداری با این همه آب پرتقال چیکار کردی !

سامانم هیچی نمیگفت که نمیگفت! فقط میگفت: ازم نپرس چی شده فردا صبح برات میخرم..!

حسام فقط میخواست بفهمه این ۴لیتر آب پرتقالو چیکار کرده! که ۵دقیقه بعد گفت: سامان با آب پرتقالام خودتو شستی!

من گفتم: نه بابا بیچاره! مگه میشه

حسام سرش به طرف من بود دیدم سامان با سر به من میگه آره ! یعنی این کارو کرده بوده! حسام فهمید که این کارو کرده تا از جاش بلند شه سامان حالش بد شد دویید طرف دستشویی!

و من هم از کار این دو فقط میخندیدم و هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که با آب پرتقال بخاطره کمبود آب خودمو...

وقتی این دوتا با صدای بلند حرف میزدن صاحبخونشون از بالا محکم با بچه هاش میکوبیدن رو زمین که سقف اینا ریزش کنه و ساکت شن و منم همون موقع داد زدم: هوی الان سقف میریزه تا اومدم باز داد بزنم حسام دهنمو گرفت گفت: ولش کن ما عادت داریم اولو آخرش باید خودمون پول این خرابکاریارو بدیم.

 

سامان ازدستشویی اومد بیرون گفت: حسام برای اینکه دیگه صابخونه ازمون پول نگیره امروز رفتم یه کاری کردم!

دیدم چند تا عکس از صابخونه دراورد .. و ما هم شروع کردیم به دیدن

حسام گفت: که چی! سامان ادامه داد : معلومه که چی این مردیکه ماهی ۸۰۰ ازمون میگیره ما ۱۰ میلیون پیش دادیم باز ماهی ۸۰۰ بدیم . خدایی داره نامردی میکنه به خدا! این خونه خرابه رو کی بهش ۸۰۰ میده! خدایی بردیا نامردی نیست دیدم واقعا داره راست میگه .

گفت: منم این عکسا رو گرفتم که اگر باز بهمون گفت: یا پول میدید یا از اینجا پا میشید! منم این عکسا رو میفرستم دم خونش تا زنش ببینه!

چند روز هر وقت از خونه میزنم بیرون تعقیبش میکنم که با یه دختره...

این حرفو که زد دوویید به طرف دستشویی.

منم به سامان گفتم یه تست از مدفوعتو بذار برام تو یه شیشه که حسام اون بسته رو میبره این تورم ببیره بیمارستان به دکتر رفیعی بده تا  تستت کنه...

خلاصه که اون روزم به تباهی گذشت شب و خسته و مونده رفتم خونه زنگو زدم و در برام باز شد دیدم چهار تا مرد هیکلی رو مبل نشستن و حسام بیچاره رو ُ روی چهارپایه گذاشته بودن و به لامپ ۲۰۰ میلی آویزونش کردن

بلند بلند خندیدم  فکر کردم دارن اذیتم میکنن گفتم این مسخره بازیا دیگه چیه! حسام 

یه مرد که جسته اش از بقیه کوچیک تر و کوتاه تر بود و انگار سر دسته گروه بود یه تفنگ گذاشت رو پیشونیم عینکمو در آورد و داد به یکی از اونا..

داد زد بردی کیه! خندیدم گفتم: مجید جان دلبندم بردی نه ! سخته تلفظش برات! بردیا گفت: یه کلمه دیگه حرف بزنی میزنم صندلی بیفته!

صابخونه اینا هم از بالا هی میکوبید رو زمین و صورت حسام بیچاره شده بود پر از خاکو گچ!

محکم منو انداخت رو زمین گفت: تو اون بسته رو به ما رسوندی! تازه متوجه شدم اون بسته دوست بابای سارا رو میگه گفتم : نه من نه

و به سمت حسام اشاره کردم!

داشت با حسام صحبت میکرد که تازه متوجه شدم پاکتا جابه جا شده!و چیزه سامانو به اینا داده و پاکت اونا رو به دوست من!

منم فقط میخندیدم چون واقعا برام مسخره بود!

به مرد گفتم: این تفنگه واقعیه! جان مادرت

گفت : خفه شو! گفتم: تو بمیری راستشو بگو !

ده دقیقه بعد سامان اومد و دیدیم اون پاکت دستشه .. نگو رفته بوده اونجا و دوستمم بدون اینکه دستی به داخل پاکت زده باشه به سامان زنگ زده که اشتباهی یه چیز دیگه به من دادید!

داخل پاکتو باز کرد و من حیرت زده شده بودم و  دیدم همشونو چک کرد اون یکی ها بهش گفتن ! تقلبیه گفت: نه اصل اصل..

بعد روشو کرد به یه کدوم از اونا گفت: کار هر سه شونو بساز

منم تا میتونستم زدم و خوردم و پای چشمم یه بادنجون سبز شده بود حسامو برداشتیمو .. وقتی داشتیم میزدیم بیرون سامان گفت: دلم نمیاد اون چیزا رو بذارم اونجا و برم ..

 و با گلدون محکم زدیم تو سر مرد و اون... جمع کردیم و رفتیم..

و با اصرار من به طرف اداره پلیس رفتیم و ..... تحویل دادیم..

حالا دیگه با پلیسا لج نیستیم نه من و نه دو دوستم.. سعی میکنم فیلمای جنایی رو میبینم نخندم و مسخره کنم چون یک روزی ممکنه باز سرم بیاد همینطور شما..از کجا معلوم شاید این اتفاق برای شما ها افتاد. ما که مردیم اما شما چی!

خونه سامان و حسامم دادم تعمیر

سامان عکسو فرستاد دم خونه صابخونشون و از شانس مردک خودش عکسا رو پیدا کرد و ترسید و قول داد دیگه از این دو بیچاره اجارره نگیره

 

اینم ادرس عکاس مشهورمون

قابل توجه کسانی که نمیشناسندش

http://saman-58.blogfa.com/

خبرای خوووب

سلامممممممممممممممممممممممممم

یه خاطره قشنگ دارم براتون که الان اصلا وقتش نیست وقت ندارم فردا حتما مینویسم خانومممممممممممممما. خوبن همه یا نه.. بذارید یه ذره خوش باشیم این ماه یکی از مورد علاقه ترین ماه های سال منه ..

بذارید تا دو روز دیگه بیام.

بچه ها . جای همه تون خالی بود برای خندیدن بذارید یه خاطره ای از سامی تعریف کنم براتون شکه شید و ازش حالتون بهم بخوره شوخی)

این اهنگ وب قشنگه با اینکه از خواننده چپر چلاقش خوشم نمیاد

خب فعلا خانوووممممممممما ... پس فردا وقت...........................

راستی خبر دیگه این که.....................

پس فردا میگم .

فعلا

بچه ها باز یادتون نره به سامان سر بزنید

http://saman-58.blogfa.com/