ترس

سلام

اولا از دخمل خانومای خانوم و با فرهنگ و عزیز که به من سر میزنن تشکر میکنم همتون تاج سر منید ..

تفاوت قائل نمیشم. همتون یکسان

 

خیلی مرسی که با من همتون هم تو غمم شریکید هم تو خنده و شادی هام..

 

حدیث خانوم ما هم که خوب شد..

اون یکی خانوممون حالش بده..

گوشیهاشو خاموش کرده .. مثلا که چی خانم خانوما.. ونوس خانوم عیبه .. گوشیتو خاموش نکن..

زشته من نمیدونم الان چه طوری باید با تو در تماس باشم یا ببینمت..

به هر حال من که گفتم دیوونه تو هم بیا دو روز پیش حاجیت  پات که هیچی .. روحیت عوض میشه..

تصمیم دارم برای دو یا سه هفته برم شمال..

چون خب فعلا منتظر جواب امتحاناییمو فعلا بیکارم.

 

خاطره : اصل مطلب

 

 

سه شب پیش  پسر عموم از انگلیس اومد ایران!

یعنی الانم چون پرواز به اونورو دیگه نمیدن موندگار فعلا اینجا..

خلاصه که اقا فرشید دو روز موند خونه مادربزرگم و چون تنها بود مادرم بهم گفت :

بردیا فرشید و بیار اینجا که راحت پیش تو باشه چون ما هم که دختر  نداریم.

ما هم گفتیم : چشم

دیشب اوردیمشو نشستیم به حرف زدنو خندیدن که مادرم رفت ساعت ۱۱ خوابید.

 

خلاصه که مخ منو داشت میخورد هی از یکی از دخترای فامیل که خیلی ازش خوشش اومده بود حرف میزد منم اتیشی میشدم از اونجایی که خیلی غیرتی ام بهش میگفتم داداش جان من جلو من ازش صحبت نکن..

اونم دو دیقه حرف نمیزد و دوباره شروع میکرد.

با هزار زور و زحمت  بهش دوغ میدادم که بخوره بخوابه! سنگین شه..

ساعت ۲ گرفت خوابید.

منم تخت خودمو دادم بهش رو زمین خوابیدم.

ساعت ۵ و نیم از خوب پریدم دیدم دست به آب دارم..

گفتم به خودم چراغارو روشن نکنم بیدار شه همینطوری برم حتی از نور موبایلمم استفاده نکردم.

شیکمم هم دررد میکرد از جام بلند شدم اومدم از بغل تخت این رد شم دستمو  گرفتم به تخت .

( تخت من فرفژست ) صدا میده..

دستمو گرفتم به تخت دیدم از رو بالش بلند شد

نگام کرد یهویی مرتیکه خرس گنده اول اروم گفت : اوه مای گاد

یوهو صدای گوش خراششو بلند کرد .. دادیی بود که این میزد.. داد نه از ته حلقش فریاد میزد..

منم اصلا حواسم نبود که چراغ و روشن کنم

دیدم داره داد میزنه قلبم وایستاد منم ترسیدم..

منم پشته سرش شروع کردم به داد زدن.. مثل ۲دیوانه..

یهو مادرم اومد تو اتاق چراغو روشن کرد دید ما دو تا داریم داد میزنیم.

چراغو که روشن کرد من اومد منو محکم بغلم کرد که اروم شم.. دید فرشیدم هنوز شکه است  اونم بغل کرد..

به خدا به موی سفید مادرم احترام گذاشتم وگرنه محکم سیلی میزدم تو گوشش تا از شوکه بودن در بیاد.

صبح بیدار شدم دیدم بیداره برام قهوه درست کرده بود.

گفتم : دیشب چت شده بود

دیوانه شده بودی!

گفت: اخه چطوری بگم بردیا من حتما شبا باید چراغ اتاقم روشن باشه

میترسم.

 (فکر کنید! از من ۲سال بزرگتره .. میترسه!! دیگه وقته زن گرفتنشه اما حیوونی میترسه)

 

انقدر از  صبح تا حالا میخندم به این قضیه دارم می میرم..

شاید خنده دار نباشه .. اما خودتونو اگر جای من بذارید یا اگه جای من بودید ریسه میرفتیددد.

نوکر همتونم ..

راسی بچه ها اگر پایه شمال هستید خبرم کنید

 بچه ها پروفایلمو فعال کردم

من آن مرد..

صدای خش خش نفسهایش را می شنوم 

دستهایش سرد است

چشمهایش پف کرده است..

هر ساعتی که میگذرد قطره اشکی بر روی گونه اش جاری میشود . 

 

سکوت کل اتاق را فرا گرفته است..

 

به مادر پیرم هم سری میزنم.. او هم خواب است ...

 

چراغها را خاموش میکنم..

به سراغ او باز میگردم

گیسو وان بلندش را نوازش میکنم..       

نبضش را میگیرم..

با او حرف میزنم..

صدایش میکنم..

جوابم را نمیدهد..

بدنش داغ داغ است...

شعله بخاری را کم میکنم باز هم بدنش داغ است..                                          

اب سردی درون کاسه میریزم و با دستمال پاهایش را خیس میکنم تا دمای بدنش برگردد...

اما باز نمیگردد..

در خواب نام مردی را صدا میزند..

دستانش را در دستم می فشارم باز هم او را صدا میزند..

اشک درون چشمانم جمع میشود..

اروم میگویم: چیه! من همینجام .. کنارتم اما...

نمیتوانستم بگویم من ان مردی که میخواهی نیستم..

من ان مردی هستم که تو را می خواهد..

 

گله ازغصه نیست

گله از درد من است

گله از غصه ی بی رنگ من است...

 

 

این آهنگ رو تقدیم میکنم به تو...

نوشته: تازه همین امروزظهر وقتی رو زمین بغل بخاری خواب بودی بغلت نشسته بودم داشتم بهت نگاه میکردم.. این متن اومد تو ذهنم..

این متن بی معنی هم تقدیم به تو..

 

 

 

 

 

 

 

درد بی درمون

سلام   بچه ها نبودم نیستم

غیبت هم زیاد دارم برای نبودنم.. یه چند هفته ای در اصفهان مشغول به کار بودم امتحانم که داشتم.. سال دیگه هم امتحان اخری رو بدم پزشک میشم..

یه خاطره جالب از اونجا مینویسم که ..

رفتم اصفهان چون شیفتی ۴۸ ساعت باید تو بیمارستان کار میکردم به اقا رضا دوست قدیمی بابام که خونش تو اصفهان گفتم که میام پیشتون میمونم! اونم قبول کرد.. این اقا رضا ۶ تا دختر داشت.. خلاصه شیفته ۴۸ ساعته رو گذروندم .. خسته و کوفته اومدم  خونه ساعت ۹ صبح بود.

کمرمم بدجور گرفته بود.. نشسته بودم رو سکو تو حیاط که کفشامو در بیارم دیدم دو تا دست داره کمرمو میمالونه گفتم این کیه دیگه! برگشتم دیدم دختر  بزرگشه که ۸سال تفاوت سنی داریم یعنی ۸سال از من بزرگتره و ازدواجم نکرده.. گفتم کتی خانم دستت درد نکنه..

از زیر دستش فرار کردم گفت کجا میری ! لب پایینمو گاز گرفتم گفتم : بده . زشته عیبه اقا رضا ببینه فکر میکنه حالا چیه.. !

گفته : بده خواستم حالتو خوب. کنم!

خلاصه ببینید تو یه شب چه بلاهایی سر من اومد..

رفتم تو اتاق

 زن اقا رضا گفت : برو یه دوش بگیر خواستی بیای بیرون داد بزن بگو برات حوله بیارم..

گفتم: چشم. 

رفتم تو حموم 

حموم اینا هم شیشه ایه شیشه ش ماته!  جلوی شیشه هم یه پرده کشیدن که کسی نبینه! موهامو شامپو زدم داشتم چشامو میمالوندم دیدم

یکی از اون وروجکا شیشه رو کشیده اونور سرشو کرده تو داره منو نگاه میکنه.. داد زدم گفتم

واااااااااااا یعنی چی ! واسه چی نگاه میکنی دختر! دیدم صدای خنده سه چهارتاشون اومد. ۵دقیقه ای حموممو کردم که باز اینا نیان تو  حوله رو از زن رضا گرفتم گفتم کسی پشت در نباشه میخوام برم تو اتاق دیدم هیچ صدایی نمیاد.

حوله رو پیچیدم دوره کمرم که یواشکی جیم بزنم دیدم ای داد دوباره نگام دارن میکنن

بهشون اخم کردم گفتم : چیه ادم ندیدید! خندیدن گفتن نه تو رو تا حالا ندیدیم! منم میخواستم یه کار کنم که دیگه از این کارا نکنن گفتم: تا سه میشمارم اگه از اینجا رفتین که هیچی اگه نرفتین حولمو در میارم ! دیدم مریم (وسطیه) داد زد مینا 

زهرا بیاید نمایش داریم .. گفتم چی!

داد زدم گفتم خیلی بی حیایید بذارید باباتون بیاد من میدونم با شما ۶تا

کوچیکه گفت ببخشید 

خلاصه لباسمو پوشیدم گرفتم خوابیدم.. انگار یکی قلقلکتون بده از خواب پریدم دیدم مریم داره موهامو ناز میکنه تا دید من بیدار شدم خواست فرار کنه گفتم وایستا ببینم..

گفت: چیه

گفتم: میخواید با این کاراتون منو از این خونه بیرون کنید! که شب پاشم برم تو مسافر خونه بخوابم! گفت: نه به خدا همچین قصدی نداریم.

گفتم: اینو میدونستید که من بدم میاد دختر نامحرم دستشو به من بزنه!

سرشو انداخت پایین!

گفتم: اینم میدونستید که بدم میاد دختری که ادعای خانمی میکنه بدنه لخته منو ببینه!

گفت: داششتیم شوخی میکردیم گفتم: از این شو خیا بدم میاد دختر خوب به خواهراتم برو بگو

سرشو تکون داد رفت بیرون.

دوباره گرفتم خوابیدم.

سره شام بیدار شدم. از اتاق رفتم بیرون دیدم کتی داره دندوناشو مسواک میزنه یه ذره دقیقتر شدم داد زدم گفتم: کی به تو گفته مسواکه منو بزنی به دندونات .. دهنشو اب کشید گفت: خب جنس مسواکت خوبه ایندفعه رفتی خارج مارج واسه منم از این مسواکا بیار بعد مسواکو اب کشید گفت بیا دادش بهم رفت اون اتاق..

به روی خودم نیاوردم گفتم ولش کن..

رفتم پیش اقا رضا نشستم داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم

پریا دختر کوچیکه رضا که ۱۸ سالش بودو چااااقم بود اومدش تو پذیرایی نشست.. دختره نفهم لباس مردونه منو پلیور بافتنیمو که مادرم برام بافته بودو  پوشیده بود.

به خدا فقط یه بار پوشیده بودمش..

گفتم : چطوری پریا خانم

به روی خودش نیاورد..

دستمو گذاشتم

رو پیشونیم گفتم : لباسمو از کجا برداشتی پوشیدی!

خیلی گستاخ و پرو گفت: از تو ساکت..

باباش گفت: بچه ست دیگه.

گفتم : یعنی چه برو لباسمو در بیار من به این لاغری این چطوری تو تن تو رفته.. گریه کرد رفت در بیاره رفتم تو اتاق دیدم پلیور خدا بیامرزم...........

یه ذره نشستم فکر کردم گفتم اگر تا نصفه شب اینجا بمونم اینا منو میکشن بهتره برم.. ساکمو جمع کردم مسواکو گذاشتم رو میز..

حالا هرچی اقا رضا اصرارمیکرد میگفت بمون گفتم نوکرتم به خدا اگه بمونم... خلاصه که فرار کردم.

که ساعت ۱۰رفتم با ساکم تو بیمارستان همونجا یه ۲ساعت خوابیدم فرداشم بچه ها جریانو فهمیدنو هم اتاقی حسین یکی از دوستای گلم شدم.

اینم  از خاطره.

بچه ها یه ادرس وبلاگ بهتون میدم الان که راجع به من آپ شده برید بخونید.. تو روزایی که من نبودم مطلبو نوشته..

برام خیلی جالب بود.. و قشنگ..

نظرتونو براش بذارید .. و برای منم هست دیگه

 

http://batista-underestand.blogfa.com

نوکره همتونم.