یک خاطره ی جالب
یه ۴ماهی بود که با یک خانمی به نام مهسا دوست شده بودم انقدر از خودش تعریف میکرد که خب من پسرم با تعریفایی که اون میکرد به وجد می اومدم.. راستیتش از طریق تلفنی رابطه ی تلفنی که یکی از همکاران خوبم او را به من معرفی کرده بود از این طریق با هم اشنا شدیم.
۴تا خواهر بودن یه خونه مجردی تو میرداماد داشتن .. حرفی هم از مادر و پدرش میزدم میگفت که خونشون تو پاسداران..
خلاصه ما بعد ۴ماه خودمونو تکون دادیم با اصرار خود این خانم پاشدیم رفتیم پارک جمشیدیه باهاش سره قرار..
خدایی دااف بود دیگه.. موهاشو از جلو و عقب ریخته بود بیرون موهای بلوند با رژه لب قرمزه جیگری. بعدشم من پسری نیستم که هر دختری و بپسندم حتی برای دوست اجتماعی بودن..
خلاصه ساعت ۱۱ بود هوا هم تاریک تو اون محوطه غیر از من و مهسا باغبون پارک که پیرم بود اونجا بود..مهسا دستشو اورد جلو گفت بردیا دستمو نمیگیری منم خندیدم گفتم بکن تو جیبت من تا دختری رو محرم خودم نکنم دستشم نمیگیرم .
گفت یعنی میخوای صیغم کنی گفتم نه خانم اشتباه نکن محرم یعنی ازدواج
اونم گفت به قیافه خوشگلو جذابت
نمیاد پاستوریزه باشی... ووو
خلاصه تا اینکه دیشب بهش زنگ زدم گفتم کجایی ؟ گفت : سلام بردیا جان تو ماشین پندارم .. پندار رفته پیتزا بخره تا با هم بخوریم.
بعد خب من واقعا غیرتییم چون فروردین ماهییم تعصب دارم به قول داییم تعصبای الکی!٬
گفتم پندار کی باشه! گفت دوست اجتماعیمه! گفتم اخی کاشکی ما هم دوست اجتماعی داشتیم .. گفت
قربون هیکل خوشگلت برم تو فرق داری.. منم گفتم برام مهم نیست..
بعد آنتن رفت با یه خط دیگه خودش زنگید گفت سلام
بر دیا جان از خط اقای پندار اکبری عزیزم بهت زنگ میزنم
منم گوشی و قطع کردم و دایورت کردم که زنگ میزنه بره قاطیه باقالیا.. تازه دوزاریم افتاد پندار اکبری دوست پسرش بوده!
میدونید بعضی اوقات عصبی میشم از دیشب تا حالا به خودم میگم اگر این پسر دستم بیاد مچالش میکنم در صورتی که خدا شاهده وقتی گیتارمو میگیرم تو دستم تو یک مجلس یه گوله ادم دورم جمع میشه. در صورتی که من اصلا این خانم به ظاهر دافی رو اصلا نه خوشم اومده بود ازش نه دوسش داشتم..
.اسم بردیا بنده دوره ای انترنی و رزیدنتی خود را در ایران ، در یک بیمارستان خیلی خیلی تخصصی گذرانده ام. از امداد های کمکی افلاطونی بیمارستان آریا هم بوده ام اما به خاطر بعضی عوامل از آن بیمارستان رفیتیم..