ورود هر آدمی ممنوع است...

خبرگزاری جدید

قبل از شروع باید بگم هیچ اصراری نیست مطلب به این طولانی رو که در طول ۲۰ روز اتفاق افتاده بخونید.. طولانیه نخونید..

تا اونجایی که من میدونم همه مطلبای منو دوست دارن مجبور نیستید که بخونید! من تو کامنتتم دادم هر وقت دوست داشتید یعنی هر وقت فرصت بیکاری داشتید... واقعا شرمنده شدم.. 

 

سلام عید..نه سال نو مبارک ..سال نوی تک تکتون همیشه مبارک باشه ..آرزو نمیکنم اما بهر چیزی توی قلبای مهربونتون دارید برسید و از خدا درست میخوام که تمام بیمارام شفا پیدا کنن.

آمین.

ناراحتم اما نمیخوام حرف ازناراحتیم بزنم چون فعلآ یک خاطره میگم تا با یاد آوریش غصم از تو دلم پاک شه.

....

تا صبج بیدار موندم مثل هر سال  مستخدم میاوردم خونه و کل خونه رو زیرو رو میکردن الا اتاق خودمو چون انقدر شلوغ که...

بعد شام رفتم اتاقو یه خونه تکونی حسابی کردم... لباسای قدیممو که هنوز بعضی هاشو مارکشم نکنده بودم کردم تو کیسه که پس فردا مش رحیم اومد خونمون عیدی بگیره اینا رو بدم بهش که پسراش تو عید یه لباس نو داشته باشن..

خب عید شد..مثل هر سال عید دیدنی کردیمو.... انگار من بچم همشون تو دست من پول میذاشتن (درسته باعث خجالتیه) اما بعدش منم با خوشحالی مثل بچه ها عیدیهامو به پسرای متآهل فامیل که زن دارن و از عیدی گرفتن محرومآ نشون میدادم که دلشون بسوزه.. هه

اونشب بعد از مهمونی دایی (وسطی ام) قرار اصفهان گذاشت و 4رم عید دم عوارضی 6صبح همه باید حاضر میشدیم.

4رم شد من 5ونیم راه افتادم که 6 برسم .. 6رسیدم زنگ زدم به داییم گفت ما هنوز راه نیوفتادیم محمد(دامادش)و هستی(دخترش) هنوز نیومدن.. گفت تا 5دقیقه دیگه راه میوفتیم بیایم به سمت تو..

گفتم دایی منتظرتم.

چند دیقه بعد جهان پسر اون یکی داییم ( من بحث داییهام جداست این پسر دایی بزرگمه که داییم فوت کرده)

بهم زنگ زد گفت: داداش کجایی؟ گفتم :عوارضی گفت : با تاکسی بیام یا ماشین بیارم

گفتم: با تاکسی بیا تو ماشین من جا هست..

10دیقه بعد یکی دیگه زنگ زد! پسر عموم بود اصرار داشت با ما بیاد .. منم به هر جون کندنی بود دایی رو راضی کردم..

خلاصه که رآس ساعت 7ونیم ما از تهران راه افتادیم .. مادرو خواهرمو فرستادم تو ماشین دایی.. جهانو فرشیدو امینم تو ماشین من بودن و دختر داییهامم تو اون یکی ماشین..

خلاصه 10صبح بود جهان جاشو با فرشید عوض کرد رفت عقب فرشیدم اومد جلو ..اون سه خواب بودن که دیدم فرشید بدجوری خروپف میکنه .. موبایلمو دراوردم و ازش فیلم گرفتم انقدر بلند بود که داشتم از خنده میمردم.. به هر حال رسیدیم مقصد شاهین شهر

خونه دایی بهمن(دایی کوچیکه) شب اول گذشت انقدر پاسور بازی کردیمو حال دخترای فامیلو گرفتیم که فقط از تو گوشاشون صدای سوت و بخار میومد!

البته ناگفته نماند که وقتی میدیدن بازی به نفعشون نیست دستو بهم میزدن و صدای مارو میاوردن بالا..

شب اول گذشت! توی یه تشک دونفره من سمت راست خوابیدم فرشید وسط و جهان سمت چپ ، دایی نادر هم توی تشک دونفره تنها خوابیده بود ، امین ( پسر دایی نادر) هم اون گوشه مثل بدبختا تنها خوابیده بودو محمد (داماد دایی نادر) هم با فرزین (پسر دایی بهمن) تو هالو پذیرایی خوابیدن... خلاصه که تا سرمو گذاشتم رو بالش غش کردم... حسابی خسته بودم..

صبح که بیدار شدم دایی بهمن داشت میگفت: همتون خرو پف میکنید و سر منو بردید فقط یه ساعت اومدم صبحانه بخورم برم..

من گفتم: عمرآ دایی امکان نداره من خرو پف کنم

گفت: چرا چرا تو که اتاقو ترکونده بودی!!!!!!!!!

خلاصه که ظهرش رفتیم اسب سواری و ... من با داماد داییم کل کل دارم ...و همون ظهرم کل کل کردیم و سر 50هزار تومن شرط بستیم که کی میتونه اسب سفیده رو رام کنه چون صاحبش میگفت: هرکسی نمیتونه این اسبو رام کنه!

محمد اقا رفت همچین با یه ژستی رفت که من گفتم الان که منو بخوابونه..

رفت رو اسب و یه چند تا شیوع کشید .. 2دیقه بعد دیدیم اسب تکون نمیخوره هی هم میگفت:برو حیوون اما اسب نمیرفت که نمیرفت.. اومد پایین گفت :خب من دو دیقه بردمش حالا نوبت توئه...

اولین کاری که کردم اون دهنه اسبو اون افسارشو ازش برداشتم وقتی دهنه داشت از دهنش آب میومد و همش ناله میکرد.. رفتم دم گوشش گفتم: داداش با من بد تا نکن.. نمیدونم از چشماش میتونستم بفهمم که رام شده .. تا سوارش شدم نازش کردم ..راه افتاد اولین دور آروم رفت دومین دور تندش کرد...تو دورای بعدی جفت پاهای جلوشو آورد بالا.. پیاده که شدم یه ماچشم کردم..

در عوض هم یه تراولی از دشمن گرفتم( خود کرده را تدبیر نیست)

خلاصه عصری بقیه خانواده از راه رسیدن پسرخالم(سعید با زن و بچش) و علی ( پسر داییم برادر جهان)

شبش باز عموم بحث خرو پفو کشید وسط میخواست برای شبش سوژه درست کنه ..همه میگفتن من خرو پف نمیکنم حتی خوده دایی بهمنم میگفت خرو پف نمیکنه(نمیدونم از کجاش دراورده بود اینو چون خروپفاش تو فامیل مشهوره اینو مادر بزرگم)هههههههه

دایی که هی مسخره میکرد دختر داییم گفت: باشه عمو امشب همه مردا مگه بنا نیست تو هالو پذیرایی بخوابن! من از هرکی که خرو پف کرد صداشو ضبط میکنم! دایی بهمن گفت: نه باید فیلم بگیری تا قیافه ها معلوم شه اگر درست گرفتی نامردم بهت 100تومن ندم .. خلاصه که شب همه خوابیدن..هی در اتاق خانوما باز میشد نورش میفتاد رو صورتم و نمیذاشت من بخوابم..همه خسته بودن  دیدم به یک ربع نرسیده صدای خروپفا در اومد...  در اتاق باز شد یکی از چراغای کم نور اتاق روشن شد دیدم دختر داییمه ! چشمامو بستم.. خودمو به خواب زدم این به نفع من شده بود..

صدای بلند بلندشونو که مثلا پچ پچ میکننو میشنیدم.. رفت سراغ دایی بهمن آروم به یه کدومشون گفت : داره خرناس میکنه! ..

دیدم انگار همشون بیدار موندن تک تک صداهارو بالا سرم میشنیدم  زن سعید اومد بغل دختر داییم گفت: حدیث از بردیا قشنگ بگیر که ببینن خروپف نمیکنه.. رفتن جلوی پای سعید چون نزدیک من بود.. داشتن میخندیدن که اون یکی دختر دایی گفت: حدیث بیا از مامانی فیلم بگیر اتاقو گذاشته روسرش....

خلاصه که موفق شد به فیلم گرفتن...وقتی رفتن منم راحت خوابیدم حالا چه با خروپف چه بی خروپف..

فرداش بلوتوثش تو کل فامیل پخش شد و دایی بهمن خوش قول ماهم شرطشو داد.

شب بعدی ساعت 4بود که دایی نادر یه فیلم ترسناک روحی گذاشت همگیمون نشستیم به دیدن همه هم فرشیدو میترسوندن چون واقعا میترسید!

خلاصه همه خوابیدن به جهان گفتم: بالشو پتوتو بردار برو بغل علی بخواب اونم رفت.. رفتم تو یخچال یه قالب یخ برداشتم و همه رو ریختم زیر پتوی فرشید..خواب خواب بود..آروم گفتم: خوب بخوابی بابایی..

بالشو پتومو برداشتم رفتم پیش امین خوابیدم ساعت 9 صبح با صدای داد بیدار شدیم..

گفتیم چی شده ؟ علی با خنده گفت: تو جاش خرابکاری کرده کوچولو..

(فرشیدم میخواست کارشو بندازه گردن جهان ، جهان بیچاره هم از کاره من خبر نداشت)

فرشید اینطوری کرد عمو این جهان دیشب رختخوابشو کثیف کرده بعد رفته پیش داداشش خوابیده که کسی نفهمه کاره اونه ..

من از جام بلند شدم گفتم: چرا نمیخوای قبول کنی که تو جنبه روحو فیلمای ترسناکو نداری .. تو شبا فیلم ترسناک میبینی جاتو خیس میکنی..

دایی دروغ میگه دیشب دیدم بوی بد میاد ، جهانو بیدار کردم که آبروی ما نره گفتم بره اونجا بخوابه خودمم اومدم اینجا که نجس نشم..

انقدر همه خندیدن که بیچاره سرشو بالا نمیاورد داییام بهش میگفتن

....شرمنده!

چند روز بعد راهی تهران شدیم دایی زن عموم فوت کرده بود و این باعث شد که داییم اینا با ما راهی تهران  بشن.

من عادت دارم همیشه ماشینم پشت به پشت ماشین دایی نادر حرکت کنه چون بزرگه فامیله..

نزدیکه تهران بودیم ، تو اتوبان همدیگرو گم کردیم .. ماشاالا به ترافیک.. رفتم جلو که خیابون خلوت شد دیدم یه پژو 405 بغل ماشین دایی نادر و زن داییمو دختر داییم سراشونو آوردن بیرون که بردیا بزن بغل دعوا شده!

منو داییم پژو رو محاصره کردیم وسط اتوبان داییم ماشینش جلوش بود منم بغل یعنی هیچ راهی برای فرار نداشت..

من اصلا نمیدونستم چی شده فکر کردم موضوع ناموسیه از ماشین پیاده شدم دیدم دوتا بچه ریقو با مادرو خواهرش اونجان و جرآت ندارن از ماشین پیاده شن شیشه ها رو داده بودن بالا و فقط برای یک دست که بره از شیشه تو ماشین جا بود.. دستمو کردم تو همون یه ذره جا و پاشو گرفتم آخه مردک بجای اینکه دستشو بیاره جلو و منو پس بزنه پاشو آورده بود بالا مثل دخترای لوس (با شما نیستم خواهشا به خودتون نگیرید) دیدم اهل مردونه دعوا کردن نیست.. هی پاشو میکشیدم که بگم اگه مردی بیا بیرون که نمییومد.. و جهان اومد راننده رو کشید بیرون و اون یکی هم که فحش مادر میداد به من اومد بیرون دیگه موضوع داییم نبود باهاش یقه به یقه شدم بد.. یه مشت زدم تو دهنش گفتم با کی بودی! گفت اگه مردی تو هم فحش بده! گفتم: بیچاره ما بچه تهرانیم مرد بودن به این نیست که فحش بدی مرد بودن به اینه.. و یه مشت زدم تو شیکمش..

از قرار نامعلوم فرزین هم که با اون یکی ماشین اومده بود اومد پاهای پسره رو گرفت و حسابی مالوندش و شیشه پاک کنشو شیکوند با مشتم زد به شیشه ماشینشون و شیکست.. آقا فرزین ما یه ذره غوله و عشق دعواست و تا حالا فکر کنم تو عمرش دومین دعواشم باز با ما کردش..

دایی نادر بیچاره که از اولش لام تاکام حرف نزد و فقط جداموون میکرد داد میزد: من غلط کردم بردیا، جهان ، فرزین

بردیا نزنش وای فرزین ، جهان بسه... من غلط کردم گفتم پیاده شید..

پلیس اومد و شماره دایی نادرو نوشت دایی بهمنم اونور خیابون ماشینو گذاشته بود  در رفت .. ما هم تا پلیسو دیدیم سوار شدیمو گاز دادم... فوقش میخواست شکایت کنه دیگه.. که خدا رو شکر پلیس شماره ماشین منو ننوشت..

خلاصه رسیدیم دم خونه دایی نادر اینا فهمیدم یکی از دختر دایی هام فیلم دعوا رو گرفته ..

جریان از این قرار بوده که هی مردیکه لایی میکشیده بغل ماشین داییم( دیده دختر خوشگل موشگل زیاد داره) داییمم به شوخی گفته : فکر کردی کی هستی واسه من لایی میکشی!

کمک راننده هه ( همونی که حسابشو رسیدم*) گفته : من بچه لاته اراکم داییمم گفت: لات بودن به شخصیت نیست اما بابای منم مرد تهران بوده!

پسره هم گفته بزن بغل تا حالیت کنم حروم......( بی ناموسا فک کرده بودن داییم تنهاست میتونن حسابی بزننش داییمم هی میگفته بذار دم عوارضی برسیم بعداونم شاخ بازی در میاورده که مردی بزن بغل) که وسط اتوبان مارو میبینن و به ما میگن وایستین..

خلاصه که جریانو شنیدم گفتم: اشکالی نداره دایی تا اون باشه که به بزرگتراز خودش بی احترامی نکنه  بعد به شوخی گفتم: دنده اونی که به بزرگتر ما بی احترامی کنه رو میشکونم.. جهان گفت: حالا چرا میخندی خب داشتی میشکوندی دیگه...

راست میگفت اما من وقتی قیافه هراسونه دختر دایی کوچیکمو دیدم اینطوری کتکش زدم....

سفرمون تموم شد  اومدیم تهرانو شب به بچه ها پیج زدم دیدم همشون تو استراحتن از اونجایی که رو پا بند نمیمونم به صورت موقت تو بیمارستان میلاد مشغول به کار شدم.. اسم این بیمارستان میاد تنم میلرزه، از اونجایی که اسمش بهترین بیمارستان در رفته باید بگم بدترین بیمارستان مردمی تهرانه..

بدترین انترنا رو داره ، بدترین تختا بدترین غذاها بدترین لباسا رو داره ، از بدترین و سطحی ترین پنیسیلین ها و مسکن ها برای بیماراشون استفاده میکنن  وسایل و ابزار جراحیشون رو ضد عفونی نمیکنن اولش باورم نمیشد از چند نفر شنیدم اما بخدا با چشمای خودم دیدم..

همشون بی ادبآ

فکر کنم  اولین و آخرین انترن عاقلی بودم که به اون بیمارستان پا گذاشت اونم که من که انقدر وسواس برای بیمارام به خرج میدم.

رفتم پیش رئیس بیمارستان میگم اقا از من توی این چند روز استفاده کنید من بهترین سرپرست بیمارستان خصوصی ... هستم .. میگه واسه من مهم نیست چی هستی یا چی میخوای بشی الان تو انترن منی برای چند روز پس انترن خوبی باش وظیفت این که تو این چند روز خبرهای فوت و مرگ بیمارها رو به خانوادشون بدی! گفتم: اقا  من توی 2سال اول انترنیم این کارو میکردم .. گفت: هیچ اصراری ندارم اینجا کار کنید خودتون خواستید..

لج بازی نکردم گفتم : چشم

سه روز گذشت .. دیگه خسته شدم انگار روز اولای انترنیم بود حالم بد میشد..

خسته شده بودم همش به خانواده های بیمارا امید میدادم دپرس شده بودم.. و دیگه آخریش داشت بهم لطمه روحی میزد.. به بابایی بود با زنو 2تا بچهاش بچه ها کوچیک بودن از اینکه باباشون میخواست بره اتاق عمل گریه میکردن....وقت عمل بود باید میبردمش  قبل رفتنه پدرشون بهشون امید دادم و قول دادم پدرشونو سالم بهشون برگردونم اما 20دیقه اول  عمل مرد..

دیگه نمیتونستم ، نمیتونستم خبر مرگ بدم واسه همین پیش سرپرست رفتم و پستمو عوض کردم ... گفتن: پس خبر بهبودی بیمارها رو به خانواده هاشون بدید..

وایی چقدر باید به این خانواده ها ماچ میدادم تا بیخیالم شن آقا خب یه سرما خوردگی یا یه خون بالا آوردن که آخرش بهبودیه که ماچ نمیخواد خوشحالید واسه خودتون خوشحال باشید آخه من پزشک معالجشون نبودم..

تو چند روز بعد وقتی خبر سلامتی میشنیدن تا میومدن طرفم که ماچم کنن من از زیر دستشون در میرفتم یا جای خالی میدادم.

خلاصه تا 13 اونجا بودم از 15هم هم رفتم سرکار خودم ..

دقیقآ تا دیروز عصر هم 5تا عمل چشم داشتیم 7تا زایمان و 1 جراحی قلب..

این هم از شانس من....

 

راستی 19فروردینم تولدم بود یه پا تکی به قبرستون زدم ..

شمعای سرخاک بابامو فوت کردم و آرزو کردم....

تولدم مبارک..

 

منم از این به بعد یاد میگیرم واسه مطلبام رمز بذارم تا درست شید ببینید مثل خودتون باشم خوبه...

حالا از این به بعد..

 

از این وب لاگ دیدن کنید و نظرتونو بهش بگید

http://saman-58.blogfa.com/

حتما حتما دیدن کنید

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21ساعت 18:44 توسط بردیا| |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Others
.............................................
دريافت همين آهنگ